نور لطیف صبح، راه را برای زائران حرم روشن میکرد. انگار انوار طلایی خورشید هم، برای زیارت آمده بودند. صدای همهمه زائران و پرواز کبوترها و فوارههای حوض، درهم گره خورده بود و تصویر کاشیهای آبی و فیروزهای و لاجوردی که در زیر بازی نور و سایهها همچون دریایی شده بودند با موجهایی آرام، چشمهای زن را نوازش میداد.
انگار در این حرم، هر دیوار و هر نقش و نگاری، داستانهایی فراوان در دل خود دارند. زن، داستان کودکی اش و آرامشی را که همیشه در بین چادرِ مادربزرگش مییافت در همین تصویرها جستوجو میکرد. از صحن جمهوری گذشت و به بست شیخ بهایی رسید. راه برایش آشنا بود، اما دلش میخواست دوباره از کسی بپرسد. دوباره همان دخترکی شده بود که دست مادربزرگش را هیچ وقت رها نمیکرد و حالا انگار، مادربزرگ را در همه جای مسیری که به صحن گوهرشاد میرسید، میدید و دنبالش میکرد.
- ببخشید حاج آقا، مسیر رسیدن به صحن مسجد گوهرشاد از کدوم طرفه؟
پیرمرد خادم، مسیر را به زن نشان میدهد و میگوید: ببین دخترم، اینجا صحن غدیره، اگه از این مسیر مستقیم تشریف ببرید، به صحن جمهوری میرسید، بعدش بست شیخ بهایی، بعد هم ورودی صحن گوهرشاد روبه روی شماست.
بااینکه سال هاست به حرم امام رضا (ع) نیامده است، اما انگار تمام این مسیر، تمام این اسمها و همه صداهایی که به گوشش میرسد برایش آشناست. خاطرات کودکی و زمانی که با مادربزرگش به حرم میآمد در ذهنش زنده میشود. آن سالهای خوب چقدر زود به خاطرات گذشته تبدیل شد و مادربزرگی که دیگر نبود تا با دستان گرم و مهربانش، دست او را بگیرد و به مکان همیشگیِ زیارتش ببرد.
به صحن مسجد گوهرشاد، جایی که مادربزرگ با آن چادرنماز سفید و زیبایش، روبه روی پنجره مشبک و طلایی میایستاد و برای همه دعا میکرد.
صدای پیرمرد خادم، زن را از خاطرات کودکی اش بیرون کشید.
- یاد گرفتی دخترم؟
- بله حاج آقا، خیلی ممنونم، خدا خیرتون بده.
- التماس دعا دخترم، خیر پیش.
{$sepehr_key_219921}
از دالان آخر که گذشت و به جایی که نور دوباره پیدا میشد رسید، نگاهش، مثل کبوتری که دوباره به آشیانه اش بازگشته، به روی گنبد طلایی نشست. ایستاد. بغضی سنگین راه گلویش را بسته بود و چشمانش به پنجرههای مشبک طلایی، گره میخورد. مادربزرگش همان جای همیشگی ایستاده بود.
با همان چادرنماز سفیدش. پشت به او و رو به سمت گنبد طلایی، دخترکی کوچک، کنارش ایستاده بود و دستان او را محکم گرفته بود. در یک لحظه، دخترک برگشت و به زن نگاه کرد. بغضی سنگین در گلویش شکست. نسیمی آرام در صحن گوهرشاد وزیدن گرفت. گلهای روی چادرنماز آهسته تکان میخوردند و زنی تنها، گوشهای از صحن گوهرشاد، ایستاده بود و آهسته اشک میریخت.
عکس: سهند بادلی