روزی برای پرسش از این حقیقت تلخ که چرا صدای خنده کودکان در کارگاههای نمور و خیابانهای خاکگرفته، جای خود را به سکوت تحمیلی داده است؟ کار کودک، تنها یک پدیده اقتصادی نیست بلکه زخمی است بر پیکره آینده بشریت که باید با درایت و ارادهای جهانی التیام یابد.
ریشههای درخت تلخ کار کودکان در خاک حاصلخیز فقر، ناآگاهی و بیعدالتی اجتماعی رشد میکند؛ هنگامی که ساختارهای اقتصادی یک جامعه نمیتواند حداقلهای زیستی را برای خانوادهها تأمین کند، کودک به جای «موضوع آموزش»، به «ابزار بقا» تبدیل میشود.
فقر، اولین زنجیری است که پاهای کودک را از مدرسه به سمت بازارِ کارِ غیررسمی میکشاند و در این مسیر، خانوادهها نه از سر بیمهری، بلکه از سر استیصال، ناچار به پذیرش این وضعیت میشوند.
اما فقر تنها دلیل نیست؛ ضعف در نظارتهای قانونی، عدم برخورد با کارفرمایان سودجو و خلاءهای آموزشی، مثلثی را تشکیل دادهاند که رؤیاهای هزاران کودک را در خود میبلعد.
آسیب کار کودک، محدود به زمان حال نیست؛ این پدیده، «آینده» را پیشفروش میکند چرا که کودکی که در سنین رشد و در محیطهای غیرایمن کار میکند، دچار آسیبهای جسمی جبرانناپذیری میشود و از ناهنجاریهای اسکلتی تا مواجهه با بیماریهای مزمن ناشی از محیطهای کار سمی را در آینده خود تجربه خواهد کرد.
اما سنگینتر از آسیب جسمی، «آسیب روانی» است؛ کودکی که زودتر از موعد بزرگ میشود، «فرصت تجربه» را از دست میدهد؛ او بازی کردن را نمیآموزد، تخیلش در زیر چرخدندههای بهرهکشی خرد میشود و اعتماد به نفسش جای خود را به خشم، انزوا یا تسلیم میدهد.
جامعهای که اجازه میدهد کودکانش کار کنند، در واقع در حال پرورش نسلی است که در بزرگسالی با کولهباری از تروما، محرومیت آموزشی و مهارتهای پایین وارد اجتماع میشود؛ این یعنی بازتولید فقر در چرخهای بیپایان!
در بسیاری از جوامع، مرز باریکی میان «مشارکت کودک در فعالیتهای خانوادگی برای یادگیری مهارت» و «کار استثماری» وجود دارد؛ منع کار کودکان به معنای ممنوعیت مسئولیتپذیری نیست بلکه به معنای حذف هرگونه فعالیتی است که «سلامت، ایمنی و آموزش» کودک را به مخاطره بیندازد.
کار کودک، هر فعالیتی است که او را از حق مسلمِ کودکی کردن و تحصیل محروم کند وزمانی کودکی به جای کلاس درس، در میان ترافیک و دود اگزوزها پرسه میزند، دیگر سخن از «آموزش» نیست؛ سخن از «بهرهکشی» است.
برای رسیدن به دنیایی که در آن هیچ کودکی با دستان خسته به خانه بازنگردد، باید از شعار عبور کرد و به استراتژیهای عملی رسید.
۱. آموزش؛ قلعهای امن: مدرسه باید برای کودک، جذابترین و امنترین مکانِ ممکن باشد و نهادهای آموزشی باید با شناسایی کودکانی که در معرض خطر ترک تحصیل هستند، چتر حمایتی مالی و مشاورهای برای خانوادههایشان بگسترانند.
۲. قانونگرایی و بازدارندگی: قوانین باید چنان سختگیرانه باشند که هیچ کارفرمایی جرئت نکند برای کاهش هزینههای خود، به نیروی کار ارزان کودک پناه ببرد. نظارت بر کارگاههای کوچک و بنگاههای اقتصادی زیرزمینی، کلیدِ طلاییِ این مبارزه است.
۳. توانمندسازی خانوادهها: تا زمانی که والدین به شغلهای پایدار و درآمدهای مکفی دسترسی نداشته باشند، حذف اجباری کودک از بازار کار، تنها او را به سمت کارهای پنهانیتر و خطرناکتر سوق میدهد و برنامههای حمایتی (تغذیه، بیمه و اشتغال والدین) راهکار اصلی است.
۴. تغییر نگاه اجتماعی: جامعه باید بیاموزد که خرید از کودک کار یا نادیده گرفتن او در خیابان، نه یک امر خیرخواهانه، بلکه تقویتکننده استثمار است؛ فرهنگسازی برای مطالبهگریِ حقوق کودک، وظیفه همه ماست.
کودکان، «پروژههای ناتمامِ» خدا در زمین هستند؛ نباید اجازه دهیم این پروژهها با غبارِ خستگیِ کار، سیاه و بیرنگ شوند. ۱۲ ژوئن، به ما یادآوری میکند که هر کودکی که در کلاس درس است، یعنی یک امید تازه؛ و هر کودکی که در بازار کار است، یعنی یک شکست برای انسانیت.
بیایید باور کنیم که هیچ کودکی با «کار کردن» بزرگ نمیشود، بلکه با «کودکی کردن» است که معنای زندگی را میفهمد. کار کودک، لکهای است بر دامان توسعهیافتگیِ جهان.
برای زدودن این لکه، باید از همین امروز شروع کرد؛ با صدای بلندتر، با نظارت دقیقتر و با قلبی مهربانتر؛ بگذاریم مداد رنگیهایشان به جای کار در کارگاه، بر دیوارهای کلاس درس، رنگ آیندهای روشنتر را نقاشی کنند.
دنیای بدون کار کودک، دنیایی است که در آن آفتاب، سهمِ همه کودکان است؛ نه فقط آنهایی که خوشاقبال بودهاند.