به گزارش شهرآرانیوز؛ برای «سید باقر حمیدی»، پدر شهیده «سیده مهدیس حمیدی» زمان از همان روز متوقف شده است، روزی که دختر هفت سالهاش در حمله رژیم صهیونیستی به شهر سرابله مرکز شهرستان چرداول به شهادت رسید.
او با صدایی که بغض، بارها رشته کلامش را پاره میکند، از روز حادثه میگوید، روزی که قرار بود خانوادهاش برای شرکت در تشییع یکی از شهدای هنگ مرزی مهران راهی «آسمانآباد» شوند.
پدر میگوید: پس از نخستین بمبارانها و آغاز جنگ در اسفند گذشته، یکی از شهدای هنگ مرزی مهران از بچههای آسمانآباد بود، من، چون در محل کارم بودم، قرار بود همسرم به همراه مهدیس، دو فرزند دیگرم، خواهر همسرم، همسر او و فرزندشان با خودرو من برای تشییع این شهید راهی آسمانآباد شوند.
پدر مهدیس افزود: در مسیر حرکت به آسمانآباد سرنشینان خودرو برای لحظهای در میدان ورودی سرابله توقف کرده بودند و به محض این که میخواستند دوباره حرکت کنند، صدای انفجار نخست و دوم بلند شد.
«دود، غبار و آتش همه جا را فرا گرفت و آن چند ثانیه، سرنوشت دو خانواده را برای همیشه تغییر داد.»
{$sepehr_key_220430}
در این حمله خواهر همسرش، همسر او و فرزند خردسالشان در همان لحظه نخست به شهادت رسیدند، مهدیس نیز به جمع فرشتگان آسمانی پیوست و مادر مهدیس و دو فرزند دیگرش هم زخمی شدند.
پدر مهدیس، لحظه اطلاع از حادثه را این گونه روایت میکند:
«پس از انفجار، عکسهایی از محل حادثه در فضای مجازی منتشر شد. یکی از اقوام تماس گرفت و پلاک خودرو را پرسید و گفت که آقای حمیدی، این ماشین شما نیست که در بمباران آسیب دیده؟ مات و مبهوت مانده بودم.»
او بلافاصله با همسرش تماس میگیرد. «گفت: خوبیم... فقط مهدیس نیست. فکر کنم موج انفجار او را پرت کرده است.»
پدر با شنیدن این خبر شتابان خود را از ایلام به محل حادثه در سرابله میرساند، اما آنچه میبیند، تلخترین تصویر زندگیاش است.
«وقتی همسر و بچههایم را دیدم، خوشحال بودم که زنده ماندهاند، اما با دیدن پیکر بیجان مهدیس دنیا روی سرم خراب شد، از یک طرف خدا را شکر میکردم که همسر و دو فرزند دیگرم زنده هستند و از طرف دیگر، داغ مهدیس تمام قلبم را مچاله کرده بود.»
همسرش از ناحیه بازو مجروح شده بود و پسرش به دلیل اصابت ترکش به سر، بیش از ۱۰ بخیه خورده بود و دختر کوچکش نیز آسیب دیده بود.
اما زخمهای آن روز، تنها بر جسم خانواده باقی نماند و آن گونه که پدر میگوید «روح و روان ما تا ابد دغدار و سوگوار مهدیس است.»
«روزها و لحظههای بسیار سختی را پشت سر گذاشتیم؛ هم داغ مهدیس و خانواده خالهاش برای ما غیرقابل باور بود و هم نگران وضعیت جسمی پسرم بودیم.»
شدت انفجار و صحنههای دلخراشی که کودکان این خانواده دیده بودند، آثار عمیقی بر روح و روان آنها بر جای گذاشت.
آقای حمیدی گفت: «بچهها تا مدتها دچار اضطراب شدید بودند، حتی از صدای زیپ کاپشن، صدای پا یا بسته شدن در میترسیدند. اوج وحشت آنها هنگام شنیدن صدای هواپیما بود.»
این پدر داغدار میافزاید: «ناچار شدیم برای درمان ترس و اضطراب بچهها از مشاور و روانشناس کمک بگیریم، دیدن صحنههای دلخراش، بدنهای تکهتکه شده و کشتار مردم بیگناه، روحیه آنها را به شدت آزرده کرده بود.»
در این میان، فشار روحی همسرش دوچندان بود، مادری که هم خواهر، خواهرزاده و شوهر خواهرش را از دست داده بود و هم داغ شهادت دختر هفت سالهاش بر دلش سنگینی میکند.
هرگاه صحبت از مهدیس میشود، بغض پدر رنگ دیگری به خود میگیرد:
«مهدیس بسیار باهوش بود و با وجود این که هفت سال داشت، همزمان کلاس یکم و دوم را با هم میخواند و از بچههای همسن و سال خودش جلوتر بود؛ بسیار شاداب، اجتماعی و دوستداشتنی بود و در میان فامیل و دوستان جایگاه ویژهای داشت.»
او لحظهای سکوت میکند و سپس ادامه میدهد:
از روزی که این اتفاق افتاده، تمام لحظههای زندگی مهدیس را بارها و بارها در ذهنم مرور کردهام. دیدن کیف، کتابها، وسایل و عکسهایش برایم بسیار دردناک است.
{$sepehr_key_220431}
سید باقر حمیدی با وجود این داغ سنگین، از لطف مردم سخن میگوید، کسانی که بسیاری از آنها را هرگز ندیده است، اما در غم مهدیس شریک شدهاند.
«روزی به مزار مهدیس در گلزار شهدای گمنام شهر ایلام رفتم، مردی را دیدم که با تمام وجود بر سر مزار دخترم گریه میکرد. او را نمیشناختم. زنان و دختران زیادی را میدیدم که با عشق و احترام فاتحه میخواندند، این محبت مردم مرهمی بر قلب داغدار ماست.»
مهدیس، دانشآموز کلاس یکم دبستان غیردولتی مهرنگ، حالا دیگر بر نیمکت مدرسه نخواهد نشست، اما نامش در حافظه مردم ایلام ماندگار شده است.
دختری که باید دفتر مشقش را پر میکرد، باید بزرگ میشد و آیندهای روشن را تجربه میکرد، اما جنگ فرصت زیستن را از او گرفت.
پدر مهدیس در پایان این گفتوگو ابراز امیدواری میکند که خون پاک کودکان بیگناهی، چون دخترش، زمینهساز نابودی ظلم و پیروزی حق باشد.
روایت شهیده «سیده مهدیس حمیدی» داستانی ناتمام از زندگی کودکی است که امید و آینده خانوادهاش بود، دختری هفت ساله با کیفی کوچک، رویاهای بزرگ و قلبی پاک که نام و یاد او برای همیشه در کتاب تاریخ مقاومت ملت ایران جاودان خواهد بود.
منبع: ایرنا