مجید خاکپور | شهرآرانیوز؛ محمدجعفر پاکروان حدود دو دهه است که، به گفته خودش، ایستادن مقابل بوم و خلق کردن برایش جدیترین کار و کنش است و از این طریق روایت خودش را ارائه میکند. نگاه به مجموعه آثار او به ما میگوید که نقاشی تجربه گراست؛ هنرمندی که سیر تکامل کارش از واقع گرایی به فضای ذهنی و انتزاعی رسیده و سهم انتزاع در آثارش هرچه جلو آمده، بیشتر شده است.
نه فقط در سبک، که در انتخاب سوژه هم تجربه گرا بوده است؛ هم اساطیر را سوژه کارش قرار داده، هم شخصیتهای مشهور معاصر، هم طبیعت ـ بیشتر طبیعت اطراف مشهد ـ و هم آلبوم خانوادگی را، تا برسد به کارهایی که دیگر سراغ الگوبرداری از موضوع و سوژه بیرونی نرود و به گفته خودش، آنچه روی بوم میآورد، حاصل یک فرایند ذهنی باشد؛ ذهنی تغذیه شده با آن چیزهایی که در جامعه و طبیعت میبیند.
اما آثار هر قدر انتزاعیتر شود، شخصیتر هم میشود. نه فقط آثار او، بلکه در مجموع نقاشیهایی از این دست، آثاری است که شاید مخاطب عام نتواند با آن به سادگی ارتباط برقرار کند. یکی از موضوعهایی که در گفتوگو با او مطرح کردیم این بود که آیا اساسا بیننده باید برای درک کردن یا ارتباط گرفتن یا تأثیرپذیری از این آثار، سواد پیشینی یا آگاهیای در زمینه هنر و به خصوص نقاشی داشته باشد؟ بخش دیگری از صحبتهای ما به مسیری که طی کرده و انگیزه اش در خلق برخی مجموعه هایش اختصاص داشت.
گفتوگو با محمدجعفر پاکروان در نگارخانه «تِ» انجام شد، جایی که او از ۱۷ خرداد به مدت سه روز رویدادی را با عنوان «کارخانه کبوترسازی» برگزار کرد که در آن علاوه بر به نمایش گذاشتن شماری از آثارش، در یک فضای استودیوی باز در منظر و محضر مخاطبان مشغول نقاشی بود. چرایی این حرکت هم پرسشی بود که گفت وگوی ما با آن آغاز شد.
با همکاری نگارخانه «آرش» و «تِ» تصمیم گرفتیم رویدادی برگزار کنیم که مقداری متفاوتتر از نمایشگاههایی باشد که همیشه داشتهایم و بخشی از آتلیه ما به فضای نگارخانه بیاید و مخاطب در جریان روند کار من قرار بگیرد. احساس کردیم این خود، بخش مهمی از فرهنگ سازی است.
میخواستیم از فضایی که مخاطب فقط بیاید و با کار روبه رو شود فاصله بگیریم و رویدادی به اسم «استودیوی باز» را در نگارخانه داشته باشیم. چون مخاطب همیشه کارهای نهایی ما را میبیند، این دفعه دوست داشتیم در روند خلق این کارها هم قرار بگیرد. با توجه به اینکه در این چندماهه وقفهای در فعالیتهای هنری به وجود آمده بود، احساس کردیم شاید این برنامه بتواند جریان و فضای متفاوتی بسازد.
ببینید، نقاشی یک زبان است. همان طور که اگر بخواهید با زبان چینی مواجه شوید و آن را بخوانید، باید آن زبان را بلد باشید، طبیعتا دانستن بحثهایی مانند روابط بصری و کیفیتهای تصویر هم میتواند در فهم یک اثر کمک کند، ولی الزاما این طوری نیست که فقط کسی که نقاش یا آرتیست باشد، بتواند با کارها ارتباط و تعامل برقرار کند. من همیشه دوست دارم که مخاطب عام هم داشته باشم و مردم هم بخشی از کار من باشند.
حالا نه اینکه این ذهنیتی باشد که کارم به آن سمت سوق پیدا کند، ولی ترجیح میدهم که اکثریت جامعه با کارم ارتباط برقرار کنند. چون کارهای من جدای از فضای جامعه نیست و شاید از همین مردم و موجوداتی که در شهر یا طبیعت میبینم، تأثیر میگیرم و قصه و روایت خودم را میسازم. دارم به شکل دیگری اینها را به فضای جامعه برمی گردانم. فکر میکنم نقاشی یا هر اثر هنری دیگری در ذهن و نگاه مخاطب است که میتواند ماندگار شود و امتداد پیدا کند.
شاید همین دلیلی است که تا به حال زیاد نمایشگاه گذاشتهام. همین بازخوردهایی که دیدم برایم هیجان انگیز بوده؛ تعاملی که با مردم برقرار کردم، من را به وجد آورده است؛ هم برای ادامه کار و هم نمایشگاه گذاشتن. مردم برایم مهماند. نمیتوانم بگویم در تنهایی و برای خودم کار میکنم که خودم ببینم؛ نه، در نهایت دوست دارم کارم عرضه و دیده بشود.

ببین، وظیفه آرتیست نیست که این کار را بکند، وظیفه سطح کلانتر است. وظیفه آموزش و پرورش است، وظیفه صدا و سیماست، وظیفه شهرداری است که بیاید تأثیر بگذارد روی سواد بصری مردم. نمایشگاه من اگر خیلی موفق باشد، ۳ هزار نفر میآیند و این برای جمعیت میلیونی یک شهر واقعا عددی نیست. حالا من یک کار دیگری که انجام دادهام و میدهم، نقاشی دیواری است.
در کارهای اخیرم [در نقاشی دیواری]فضای ذهنی من خیلی غالب است و تلاش کردم -با اینکه یک بخش از کار شهرداری کار سفارش است- بتوانم آن کیفیت بصری، آن چیزی که استاندارد خودم است به فضای عمومی بیاورم. شاید با آن هنر عمومی و نقاشی دیواری، آن اتفاقی که به آن اشاره کردید بیشتر رخ بدهد تا فضای نگارخانه. چون نگارخانه در نهایت مخاطب محدودی دارد، اما اثری که نقاشی دیواری شود یا برود روی بیلبورد شهری، طیف مخاطبان وسیع تری دارد. یا اگر در صداوسیما نمایش داده شود طیف وسیع تری از مردم را تحت تأثیر قرار میدهد و میتواند نگاه مردم را تغییر بدهد.
مسیر است دیگر. یعنی این مسیر است که برای من مشخص میکند که چه برخوردی انجام بدهم. یعنی هم حس و حال خودم مهم است، هم اتفاقاتی که در جامعه میافتد، چیزهایی که تجربه میکنم و میبینم. کم کم به سمتی رفتم که دیدم اگر بیایم به سمت ذهنیت خودم، دامنه وسیع تری را میتوانم کار کنم تا اینکه وابسته شوم به تصویر و خیلی رئالیستی بخواهم یک موضوع را کار کنم.
این طور محدود میشدم. اما انتزاعی کار کردن جهان وسیعی است که هر چه تجربه میکنم وارد کارهایم میشود و تمامی ندارد. برای خود من اتفاق خوبی بود که این واسطه کمرنگ شد و توانستم کاملا ذهنی نقاشی بکشم. در عین حال از واقعیت هم استفاده میکنم. این مرز، نه کاملا انتزاعی -که سلیقه تصویری من نقاشی صرفا انتزاعی نیست- بلکه چیزی بین واقعیت و تخیل است.
این فضایی است که اکنون دارم کار میکنم و بعدا نمیدانم به چه سمتی قرار است برود.

اینکه بخواهیم یک اثری را با کیفیت بدانیم، نه فقط در نقاشی، بلکه در هر هنری؛ موسیقی، سینما، شعر یا هر قالب دیگری، استخوان بندی و پایهای دارد، اگر آن درست باشد، هر آنچه در آن قالب قرار بگیرد، درست است. به نظر من، در نقاشی این پایه شامل ترکیب بندی، روابط عناصر بصری، فرم، رنگ و در نهایت معناست. اگر درست در کنار هم قرار بگیرند، میگوییم این کار دل پذیری است.
حالا نه اینکه بگوییم صرفا از لحاظ زیبایی شناسی قشنگ باشد، میتواند کاملا اکسپرسیو باشد، مانند تابلوی «جیغ» ادوارد مونک که ترس را به ما القا میکند، اما منظور من از دل پذیر بودن یک اثر یعنی اینکه اثر راحت بتواند با مخاطب ارتباط برقرار کند. به نظر من الفبا و پایه خیلی مهم است. اگر پایه مشکل داشته باشد، مخاطب عام هم که ببیند ارتباط نمیگیرد. گاهی طرف میخواهد یک شبه به چیزی دست پیدا کند. فکر میکند با رنگ ریختن و این کارها به یک فضایی رسیده است.
فکر میکند نقاشی این طوری خیلی راحتتر است، اما دست کم برای من، در طول بیست وپنج سالی که کار میکنم و هجده سالی که به طور جدی نمایشگاه برگزار میکنم، پروسه سختی بوده است. یعنی من این سختی را برای خودم تعریف کردهام که از واقعیت و عینیت شروع کنم و کم کم این را هی پالایش بدهم و جلو بروم تا بتوانم به دریایی برسم. آن دریا همان تخیل است که هر قدر از آن برداری تمام نمیشود. فکر میکنم اگر اثر ساختار درستی داشته باشد میتواند تأثیرگذار باشد.
الزاما نباید حتما پیچیده باشد. اتفاقا شاهکارهایی در دنیا ماندگار شده که خیلی راحت بیان شده و رسیدن به آن سادگی خیلی مسیر سختی است. اینکه کارت به سادگی برسد و بتوانی با رنگهای محدود فضایی را خلق کنی، یعنی پشت اثر داستان درازی بوده تا رسیدن به آنجا. خیلیها که میآمدند کارها را میدیدند میگفتند اینکه کاری ندارد و مقداری رنگ است و فلان و بیسار. میگفتم باید مسیر کاری من را ببینید. رزومه من هست، مسیری که آمدهام مشخص است. در ظاهر شاید رنگ ریختن باشد، ولی پشتش خیلی مطالعه و هر روز کارکردن است که در نهایت بتوانی با یک رفتار ساده یک فضایی را به وجود بیاوری.
ببین، من نقاش تجربه گرایی هستم. تجربه کردن فضای جدید را دوست دارم. ژانر پرتره هم جذاب است. من از سال ۱۳۹۳ به مدت دو سه سال چهره تعدادی از آدمهای معروف را کار کردم. پشت آن شخصیتها داستانی هست، مثلا پشت احمد شاملو، فرهاد، فروغ فرخزاد و شخصیتهایی از این دست داستانی هست که ما آنها را شنیدهایم. این افراد تأثیری در فضای فرهنگی جامعه ما گذاشتهاند، همین باعث شد که بروم سراغ آن ها. صرفا جذابیتشان برایم جالب بود.
درباره اساطیر، بله، من سراغ شاهنامه زیاد رفتهام، گذر سیاوش یا رستم و سهراب را کار کردهام. اینها هر کدام مال دورانی است که برایم جذاب بودهاند. در دورهای به ادبیات و به متن رجوع کردهام و برای من تصویری به وجود آورد که بتوانم در قالب دیگری این تصاویر را بسازم و نقاشی بکشم.
من هر کدام از این فضاها را بهانهای و دستمایهای برای کار کردن میدانم. انگیزهام همین بوده است. علاقه خودم به شعر و ادبیات هم تأثیر داشت. یا مثلا سال ۱۳۹۷ از جهاد دانشگاهی گفتند برای روز بزرگداشت فردوسی یک گذر سیاوشی میخواهیم که متفاوت باشد، فضای قهوه خانهای این قدر کار شده که دیگر تکراری است. یعنی پیشنهادهایی که برای کار شده هم بی تأثیر نبوده است.
طبیعتا پرتره هرکسی را که کار کردهام، از او شناخت هم داشتهام؛ مثلا از کودکی فروغ را دوست داشتم، فرهاد را میشنیدم و شاملو میخواندم. شجریان هم با توجه به اینکه همشهری من است، در نوجوانی برایم یک الگو بود.
بیشتر از اینکه سراغ زندگی نامه این افراد بروم، به تصاویر زندگی شان رجوع میکردم و آن تصاویر خیلی به من کمک میکرد. از جزئیات این عکسها زیاد استفاده کردم. طبیعی است که هر کاری باید با مطالعه انجام شود، اما در نهایت دوست نداشتم کارم صرفا نگاهی مطالعاتی یا زندگی نامه سازی داشته باشد.
میخواستم تخیل و ذهنیت خودم هم در کار حضور داشته باشد تا بتوانم روایت تازهای از آن شخصیت خلق کنم. اگر فقط قرار بود جزءبه جزء زندگی یک نفر را بخوانم و بعد نقاشی بکشم، دیگر جای زیادی برای تخیل من باقی نمیماند و داستان من ساخته نمیشد؛ در واقع، فقط تصویرگر داستان همان شخص میشدم. دوست داشتم ذهنیت خودم نیز در روایت آن فرد دخیل باشد.
{$sepehr_key_222172}
نه من این طور نبودم. هیچ کاری برای من این طور نیست. غیر از شاهنامه که به نظر من خیلی عظیم است. چون خراسانی هستم و در این فضا بزرگ شدهام، خیلی تحت تأثیر شکوه این اثر قرار گرفتم و کارهایی که انجام دادم قطعا ارادتی بوده که به آن فضا و اشعار داشتم و دوست داشتم با نگاه خودم بعضی از داستانها را کار کنم. ولی درباره هنرمندان معاصر کسی نبوده که ناگهان تحت تأثیر فیلم یا شعر یا صدایش قرار بگیرم و بخواهم کار کنم.
اصلا عنوان مجموعه هم به همین موضوع اشاره دارد. اینها آدمهای شناخته شدهای بودند که اطلاعات زیادی به من میدادند تا بتوانم دنیایی برایشان تصویر کنم و مخاطب هم با آن کارها ارتباط میگرفت. من بیشتر به آنها به عنوان یک «موضوع» نگاه میکردم؛ همان طور که یک گلدان میتواند موضوع یک نقاشی باشد، آن چهرهها هم برای من یک موضوع بودند.
الان دیگر درگیر آن فضا نیستم. دورهای بود که باید تجربه اش میکردم و از آن عبور میکردم. حالا اگر بخواهم فروغ فرخزاد را کار کنم، شاید دیگر شبیه فروغ نباشد؛ فروغ خودم را میکشم. دیگر وابسته به آن عینیت نیستم و به دنبال شبیه سازی هم نمیروم.