یادم میآید یک جامخانی (کیسههای بزرگ را میگویند جامخانی) بود در شیروانی حسینیه سفلای طرقبه، این پر از لباس سیاه بود. توی شیروانی حسینیه سفلی همه چیز بود. چند سال بعد یک روز رفتم آن بالا، اولش با وحشت عقب عقب رفتم. چون آنجا پر از سر بریده بود. بعد که دقت کردم دیدم اینها سرهای بریده شبیه خوانی است.
آن زمان معمولا مردم لباس سیاه نداشتند. میآمدند مسجد و لباس سیاه میگرفتند. این لباسها برای بزرگترها بود ولی ما بیشتر این لباسها را میپوشیدیم. این لباسها سال به سال شسته نمیشد و به راحتی میتوانستی بوی عرق عزاداری سال قبل را حس کنی، اما تنها مشکلش این نبود، لباسها چروک بود و برای ما تا ساق پا میآمد. بلاتشبیه میشدیم عین طفلان مسلم شبیه خوانی. یک پنجره جلو سینه لباس داشت که با دکمه باز و بسته میشد.
پنجره را که باز میکردی آن قسمت از بدنت لخت میشد و میتوانستی محکم سینه بزنی و همه ببینند که سینه ات حسابی سرخ شده است. با این همه معمولا از این لباسها استقبال نمیشد! چون مردم کم کم داشتند لباس سیاه میخریدند، اما خادم مسجد کار خودش را میکرد. چند روز قبل بنده خدایی چند عدد لباس برای ما آورده بود (آن زمان ما وضع خوبی نداشتیم و گاهی بعضی برای ما لباسهای تمیزشان را هدیه میآوردند.) همان اول برادر بزرگم آن لباس سیاه نازک را برداشت.
صبح عاشورا از خانه بیرون رفت ولی نیم ساعت بعد برگشت و لباس را انداخت و لباس دیگری پوشید. من سریع لباس سیاه را پوشیدم و خودم را به حسینیه رساندم. پردهای سمت خانمها کشیده بودند و حسینیه به دو قسمت تقسیم شده بود. جامخانی لباس سیاه را آن طرف خالی کرده بودند و هر کس لباس میخواست میرفت تنش میکرد.
هیئت داشت دم را تمرین میکرد:ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ سقای حسین سید و سالار نیامد/ علمدار نیامد. من خوشحال بودم که مجبور نیستم آن لباسها را تنم کنم. بعد از چند دقیقه تقی آمد کنارم نشست. سرش را آورد سمت گوشم و گفت: این چیه پوشیدی؟
گفتم: لباس سیاه
گفت: لااقل یه چیزی زیرش تنت میکردی همه بدنت دیده میشه.
نگاه کردم دیدم راست میگفت. پشت سرش احمد آمد کنارم نشست و گفت: قاسم به نظرم لباست خیلی ضایعه. فکر میکنم این لباس زنانه است.
- حالا یک خرده توری هست ولی زنونه که نیست؟
- توریهای پف پفی دور آستینش رو ندیدی؟ آبجی م یکی از اینا داره. نگاه کردم دیدم راست میگوید همه درحالی که داشتند دم میگرفتند زیرچشمی من را نگاه میکردند و میخندیدند و به هم چیزی میگفتند. دیگر قانع شدم. بلند شدم و رفتم پشت پرده و دیدم دو سه نفر سر خرمن لباسهای سیاه لخت کردهاند و نشستهاند و دنبال سایزهای کوچکتر لباس سیاه میگردند.
من هم لباسم را درآوردم و گذاشتم کنارم و شروع کردم به جستوجو. آن طرف داشتند دم را تمرین میکردند. دلهای پریشان شده شیرازه ندارد/ گنجایش اندوه و غم تازه ندارد / دل خون شد و مجنون شد و دلدار نیامد/ علمدار نیامد. کم کم همه رفتند و من و یکی از بچهها ماندیم. پسر یک دفعه گفت: من که پیدا کردم.
سر برگرداندم دیدم لباس من را تنش کرده است. گفتم: اون لباس منه
- برو رد کارت خودم پیداش کردم.
گفتم: اون لباس مال منه ولی، چون نازکه درش آوردم.
در حالی که داشت دکمههای پیراهن را میبست گفت: مزخرف نگو تو در حد این پیرهن نیستی. خودم پیداش کردم.
دست دراز کردم سمتش که پیراهن را بدهد. دست من را پس زد و دعوا شروع شد.
این طرف من و او همدیگر را میزدیم، آن طرف هیئت داشت دم را تمرین میکرد.
پسر دو برابر من هیکل داشت. دستان سنگینی داشت و ناخنهای تیزی. من تقلای بیخود میکردم. افتاده بودم زیر دست و پایش و فقط کتک میخوردم. توی آن سروصدا کسی چیزی نمیشنید:
دلهای پریشان شده شیرازه ندارد/ گنجایش اندوه و غم تازه ندارد / دل خون شد و مجنون شد و دلدار نیامد/ علم دار نیامد
{$sepehr_key_222558}
ناگهان توی همان حال و هوا دستم رسید به پیراهن و کشیدم سمت خودم. پیراهن جر خورد. پسر یک مشت محض خلاصی به من زد و لباس را درآورد و لباس خودش را پوشید و رفت داخل هیئت. من نشسته بودم و تنها گریه میکردم. سروصورتم از اثر ناخن پنگال پسر پر از خون بود، اما دردم بیشتر از آن زخمها بود. یکی از لباسهای حسینیه را پوشیدم و با آن لباس زارونزار و صورت پر از خون گریه کنان راهی خانه شدم. بیرون از حسینیه زنها ایستاده بودند و تا چشمشان به من افتاد سروصدا و گریه شان بلند شد.
من گریه میکردم و میرفتم و زنها با اشک ناله میکردند: ببین این بچه به خاطر امام حسین (ع) قربونش برم با خودش چیکار کرده.
- قربون امام حسین (ع) برم این بچه رو نگاه کن از عشق سالار شهیدان چه کار کرده.
داشتم توی کوچه محو میشدم و صدای هیئت که داشت از بلندگوی حسینیه به گوش میرسید توی فضای شهر میپیچید؛
ای اهل حرم میر و علمدار نیامد/ سقای حسین سید و سالار نیامد/ علمدار نیامد...