درست از همان وقتی که پرستار، نوزاد را توی آن دورپیچ لطیف صورتی توی بغلم گذشت، جهانم به قبل و بعد آن ثانیهها تقسیم شد. از آن روز به بعد، هرگوشه خانه را که نگاه میکردی، نشانه هایش همه صورتی و گلدار و رنگی بود. از حوله حمام و نم گیرها و روتختی تا سرشیشه و لثه کش و سرویس غذاخوری.
زمان میگذشت و آن چیزی که بیشتر از همه به ما یادآوری میکرد یک دختربچه توی این خانه زندگی میکند، دلبریهای ماهرانه یک موجود دو، سه ساله بود. از شکل ادای کلمات گرفته تا مدل غذا خوردن و راه رفتن و لباس پوشیدن، اما این آخری ها، دیگر نه لباسهای صورتی و اسباب بازیها دخترانه که شکل دلتنگی هایش آدم را در لحظات مختلف به دل روضهها میکشاند. کافی است پدرش کمی تب کند. گاهی دیر به خانه برسد. حتی سرسوزنی اخم کند.
پدر، تمام دنیای دخترک شده. او همان کسی است که زورش به همه چیز میرسد. او را روی شانه هایش قلم دوش میکند و آن وقت دست هیچ آدم بزرگی، به دست هایش نمیرسد. مأموریت رفتنهای پدر، اول دردسرهاست. وقتی نیست، تمام بهانه گیریها کش دار میشود. گریه ها، از سرگرفته میشود و دیگر هیچ بازی دونفرهای توی خانه کیف نمیدهد.
{$sepehr_key_222560}
من از بعد آن لحظات ناب توی بیمارستان، از همان حال خوش بعد از زایمان، دلم شور شب سوم را میزد. میدانستم دیگر معنای روضهها برایم عوض خواهد شد. میدانستم قرار است شانه را روی موهای ابریشمی اش پایین بکشم و بغضم را لای گل سرهایش پنهان کنم. میدانستم از آنجای روایتها که دخترک با چشم گریان دنباله عبای پدر را میگیرد، باید چادر به صورت بکشم و فکری به حال آتش دلم کنم.
روز سوم از راه میرسد. من از همان ابتدای روز که باید موهای درهم ریخته دخترک را شانه بکشم، توی دلم غوغاست. هرجا که شانه لای گره مو گیر میکند، کسی روی قلبم ناخن میاندازد. امشب از زیر خیمه عزاخانه ها، دختری حیران دارد به عربی چیزهایی میگوید. چیزهایی کهای کاش هیچ مادری، هیچ پدری، معنایش را نداند.
یا أباه! مَن ذا الذی خضّبک بدمائک؟ یا أبتاه! مَن ذا الذی قطع وریدک؟ یا أبتاه! مَن ذا الذی أیتمنی على صغر سنّی.