چطور زندگی عروس ۱۶ ساله در چند روز نابود شد؟ | روایت دختری که با گریه به مرکز مشاوره پلیس مشهد آمد

به گزارش شهرآرانیوز؛ زن شانزده ساله، خسته از همه چیز، برای مشاوره و راهنمایی به مرکز مشاوره پلیس مراجعه کرده بود. گریه امان این زن نوجوان را بریده بود.

او صحبت هایش را با یک جمله آغاز کرد: «اشتباه کردم!» و با رفتن به دوران کودکی اش، گفت: من در یک روستای کوچک در اطراف مشهد به دنیا آمدم. پدرم کشاورز و مادرم خانه دار بود. سیزده ساله بودم که امیر به خواستگاری‌ام آمد. او پسری هجده ساله بود و به آرام‌ترین و باوقارترین پسر روستا شهره بود. به اصرار و اشتیاق خانواده‌ام، پای سفره عقد نشستم. چهارسال بعد، وقتی سربازی امیر تمام شد، زندگی مشترکمان را آغاز کردیم. همه چیز در ابتدا خوب بود و خیلی‌ها حسرت زندگی مان را‌ می‌خوردند. گاهی که خانه بابایم می‌رفتم، درحالی که پدرم چای می‌نوشید، به مخده تکیه می‌داد و‌ می‌گفت: «خدا را شکر دخترم خوشبخت شد.»

زندگی تکراری

اما زندگی ما انگار چیزی کم داشت. امیر بسیار مهربان بود، اما حتی یک جمله «دوستت دارم» از دهانش خارج نمی‌شد. زندگی مشترک ما مانند یک برنامه تلویزیونی بود که مدام تکرار می‌شد. یک روز زن برادرش به خانه مان آمد. شبنم که یک دختر شهری بود، پس از ازدواج با برادرشوهرم ساکن روستا شده بود. او گاهی پای درددل هایم می‌نشست و با من همدلی می‌کرد. یک روز که دید ناراحتم، به من گفت: «حیف جوانی ات نیست که این قدر افسرده‌ای؟! فکری برای خودت بکن. تو به راحتی می‌توانی از این زندگی خسته کننده فرار کنی. فقط باید خودت بخواهی.» من مشتاقانه و با کنجکاوی گفتم: «چه کاری باید بکنم؟» شبنم پاسخ داد: «ناراحت نشوی، اما تو کمی عقب افتاده فکر می‌کنی. در شهر، همه دختر‌ها و پسر‌ها با هم دوست می‌شوند، حتی اگر متأهل باشند.» من با تعجب نگاهی به او انداختم، اما او به چشمانم زل زد و گفت: «ببین، تو ترسو هستی و هیچ وقت زندگی ات تغییر نمی‌کند.» ولی من جواب دادم که ترسو نیستم، اما.... در این هنگام، شبنم گوشی اش را درآورد و عکس پسر جوانی را نشان داد و گفت که این پسر اسمش حامد است و در شهر زندگی می‌کند. او عکس تو را دیده است و‌ می‌خواهد با تو دوست شود.

{$sepehr_key_223554}

من فریب خوردم

خلاصه با اولین تماس، انگار حامد هم آماده بود و خیلی سریع با هم دوست شدیم و ارتباط صمیمانه‌ای بین ما شکل گرفت. او حرف‌های عاشقانه‌ای می‌زد که من حسرت شنیدنش را از زبان امیر داشتم. پس از گذشت مدتی، با کمک شبنم، چندین بار به شهر رفتم و مخفیانه با حامد ملاقات کردم. بعد از آن شبنم زیر پایم نشست و گفت: «یک روز حامد را به خانه ات دعوت کن.»

من با نگرانی پذیرفتم. در همین اثنا امیر به من گفت: فردا برای خرید به شهر می‌روم و من هم از این فرصت سوء استفاده کردم و با حامد تماس گرفتم و او را به خانه‌ام دعوت کردم و او هم پذیرفت. در روز ملاقات، هنوز ساعتی از حضور حامد در خانه نگذشته بود که امیر کلیدش را در قفل در انداخت و با شبنم وارد خانه شدند. با دیدن امیر و شبنم انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. شبنم در همه این مدت نقشه خراب کردن زندگی‌ام را کشیده بود و من نمی‌دانستم و به سادگی فریب او را خورده بودم. کمی بعد امیر با خانواده‌ام تماس گرفت و پدر و مادرم به خانه مان آمدند. مادرم به سر و صورتش می‌کوبید و پدرم با آن ابهت مردانه اش اشک می‌ریخت. اکنون من دختری شانزده ساله هستم که زندگی اش در آستانه فروپاشی است. کاش می‌شد به گذشته بازگشت، اما....

{$sepehr_key_223553}