دروغ چرا. محرم امسال با تمام محرمهایی که از سر گذراندهایم فرق میکند. دلمان چینی بند خورده است. به یک اشاره، ترک تازهای برمی دارد. کاش یک نفر به گوش روضه خوانها برساند امسال با ملاحظه بیشتری مقتل بخوانند. توی مجلس شاید مادری طفل شیرخوار از دست داده باشد. طفلی که هنوز سن و سالش برای پیشوند «شهید» خیلی کم بوده. شاید هنوز مهر اداره ثبت احوال روی شناسنامه اش خشک نشده که مهر پزشکی قانونی به عمر کوتاهش نشسته باشد.
آخرین محرمی که گذشت، مادر یک شیرخواره سه ماهه بودم. پیش از این باز هم روضه شب هفتم را با خون جگر از سر گذرانده بودم. امسال، اما نمیدانم چرا تنها یک تصویر، یک صدا، یک داغ بزرگ توی سرم میچرخد.
من توی آن چند ثانیه از گفت وگوی مادربزرگی که هشت شهید داده بود، متوقف شدهام. توی آن لحظه از روایتش که میگفت پس از انفجار، نوزاد بیست روزه اش پرتاب شده و روی شاخههای یک درخت آرام گرفته.
من هنوز گیج آن یک عبارتم: «آفرین درخت». همین حالا هم که اینها را مینویسم، دستم، دلم، اشک هایم دارد میلرزد. چقدر کربلا تا حوالی شهرهایمان آمده بود و چه روضهها که زیر بمباران در حال تکثیر بود.
بعد قلب شرحه شرحهام به آن ظهر داغ خون بار فکر میکند. به صحرایی که نخلهای بلند دوردست، کاری از دستشان برنمی آمد. به پیکر بی جان طفلی که بهانه اشکهای شب هفتم شد. سرم از کلمات خالی میشود. چشم هایم را میبندم.
از پشت خیمه ها، صدای کندن زمین میآید. مردی دارد خاک را کنار میزند و گودال کوچکی برای داغ تازه بر دل نشسته اش دست و پا میکند. هیچ درختی این حوالی پیدا نمیشود. تا چشم کار میکند، برهوت و غربت و تنهایی است.
در عوض تا دلت بخواهد، نیزههایی بلند از دور، زیر تیغ آفتاب ایستادهاند. کاش این درخت، ظهر عاشورا کنار خیمههای حسین (ع) بود. کاش سرباز کوچک اباعبدا... (ع) را بغل میگرفت. کاش هرسال این وقت محرم که میشد، کسی حواس مادرهای داغ دار را از روضه شب هفتم پرت میکرد.
{$sepehr_key_223819}