در تحلیل ریشههای تقابل آمریکا و رژیم صهیونیستی با جمهوری اسلامی ایران، ابتدا باید این نکته را روشن کرد که اسلام، دین اداره جامعه است و از ابتدا برای ساماندادن به زندگی فردی و اجتماعی انسان آمده است. اگر قرائتی از اسلام، دین را از عرصه اداره جامعه کنار بگذارد، در واقع با برداشتی مواجه هستیم که راه را برای اداره جوامع اسلامی از سوی قدرتهای سلطهگر هموار میکند.
چنینبرداشتی همان چیزی است که امام خمینی (ره) از آن با عنوان «اسلام آمریکایی» یاد میکرد؛ اسلامی که ساختهوپرداخته قدرتهای سلطهطلب است تا مسلمانان را متقاعد کند که اداره جامعه ارتباطی با دین ندارد و باید به الگوهای بیرونی سپرده شود. این نگاه سابقهای تاریخی نیز دارد.
در دوره نفوذ استعمار، بهویژه از سوی انگلیسیها، تلاش شد این باور در میان مسلمانان ترویج شود که در عصر غیبت نباید وارد عرصه سیاست و حکومت شد و تنها باید منتظر ظهور ماند. نتیجه چنینتفکری، کنارگذاشتن دین از مدیریت جامعه و فراهمشدن زمینه سلطه بیگانگان بود؛ درحالیکه اسلام محمدی، اجازه سلطه کفار بر جامعه اسلامی را نمیدهد و اداره جامعه را بخشی از مسئولیت دینی مسلمانان میداند.
برهمیناساس، آنچه در سیاست جمهوری اسلامی دیده میشود، «آمریکاستیزی» نیست، بلکه «سلطهستیزی» است. مخالفت با آمریکا بهدلیل هویت این کشور نیست، بلکه به سبب زیادهخواهی و سلطهطلبی آن است. اگر هر قدرت دیگری، از جمله شوروی سابق یا انگلیس، همین مسیر را دنبال کند، با همان مخالفت روبهرو خواهد شد؛ بنابراین، مسئله اصلی، نپذیرفتن زورگویی و سلطه است، نه تقابل با یک کشور خاص. هرگاه کشوری از سیاست سلطهطلبانه خود دست بردارد، مبنای این تقابل نیز از میان خواهد رفت. حساسیت غرب نسبت به جمهوری اسلامی نیز از همین نقطه آغاز میشود.
جهان سرمایهداری برای استمرار حیات خود، ناگزیر از گسترش حوزه نفوذ سیاسی، اقتصادی و فرهنگی خویش است. این نظام زمانی میتواند برتری خود را حفظ کند که سایر ملتها را به مصرفکنندگان کالا، فرهنگ و سبک زندگی خود تبدیل کند. از همین رو، در طول تاریخ معاصر تلاش شده است فرهنگهای بومی تحقیر شوند و این باور شکل بگیرد که ملتهای غیرغربی برای رسیدن به پیشرفت، ناگزیر از تقلید کامل از غرب هستند.
نمونه این روند را میتوان در تاریخ معاصر ایران مشاهده کرد؛ زمانی که تغییر پوشش، سبک زندگی و الگوهای فرهنگی، نه صرفا یک تحول اجتماعی، بلکه تلاشی برای تبدیل جامعه ایران به مصرفکننده تولیدات غربی بود. این نگاه، تنها به ایران محدود نماند و در بسیاری از کشورهای آفریقایی و آسیایی نیز دنبال شد.
در این الگو، ابتدا هویت ملتها تحقیر میشود و سپس به آنان القا میشود که تنهاراه دستیابی به منزلت، پذیرش فرهنگ و محصولات غربی است. نتیجه چنین فرایندی، وابستگی اقتصادی، فرهنگی و سیاسی ملتها خواهد بود. اما انقلاب اسلامی این روند را با چالش جدی روبهرو کرد؛ جمهوری اسلامی اعلام کرد که سلطهپذیری را نمیپذیرد و حاضر نیست الگوی تحمیلشده از سوی قدرتهای بزرگ را بهرسمیت بشناسد.
همین مسئله، بهویژه در قبال رژیم صهیونیستی، نمود آشکارتری پیدا کرد. مخالفت جمهوری اسلامی با صهیونیسم، مخالفت با یک ساختار مبتنی بر نژادپرستی است و ازهمینرو، بهرسمیتشناختن آن بهمعنای پذیرش برتریطلبی و تحقیر ملتهای دیگر تلقی میشود.
این رویکرد، معادلات منطقه را نیز تغییر داد. پیش از انقلاب اسلامی، بسیاری از دولتهای منطقه دربرابر گسترش نفوذ رژیم صهیونیستی و قدرتهای غربی موضع فعالی نداشتند، اما پیروزی انقلاب اسلامی موجب شد جریان مخالفت با صهیونیسم در جهان اسلام تقویت شود و رژیم صهیونیستی از موضع تهاجمی به موضع دفاعی کشیده شود.
طبیعی بود که چنینتغییری، حساسیت آمریکا، رژیم صهیونیستی و مجموعه نظام سرمایهداری را نسبت به جمهوری اسلامی افزایش دهد؛ زیرا این الگو، تنها در ایران باقی نماند و به الگویی الهامبخش برای دیگرملتها تبدیل شد. برهمینمبنا، فشارهای سیاسی، اقتصادی و تحریمهایی که علیه جمهوری اسلامی اعمال شده، در چارچوب مقابله با همین رویکرد قابل ارزیابی است.
ازاینمنظر، تحریم، فشار اقتصادی، محدودیتهای بینالمللی و دیگر اقدامات علیه ایران، واکنشی به خیزشی تلقی میشود که علیه سلطهطلبی شکل گرفته و میتواند برای دیگرملتها نیز الهامبخش باشد. در همین چارچوب، این گزاره که اگر جمهوری اسلامی از مواضع ضداستکباری خود فاصله بگیرد و با آمریکا و رژیم صهیونیستی همسو شود، سطح تقابل نیز کاهش خواهد یافت، با تجربه کشورهای منطقه همخوانی ندارد.
تجربه ترکیه نشان میدهد که با وجود بهرسمیتشناختن رژیم صهیونیستی، برقراری روابط دیپلماتیک، همکاریهای اطلاعاتی و امنیتی و سالها تعامل سیاسی، این کشور همچنان از نگاه صهیونیستها خارج از دایره تهدید نیست. استدلال این است که منطق توسعهطلبی، به یک نقطه مشخص محدود نمیشود و هر کشوری که در مسیر گسترش نفوذ آن مانع ایجاد کند، دیر یا زود درمعرض فشار قرار میگیرد. درباره مصر نیز همین تحلیل مطرح میشود.
باوجود پیمان صلح، روابط رسمی و همکاریهای مستمر، همچنان ادعاها و مطالبات رژیم صهیونیستی نسبت به این کشور پایان نیافته است. از این منظر، مسئله صرفا نوع رابطه دولتها با غرب یا اسرائیل نیست، بلکه ماهیت نظامی است که برای ادامه حیات خود، ناگزیر از گسترش حوزه نفوذ خویش است. این تحلیل، ریشه مسئله را در سازوکار جهان سرمایهداری جستوجو میکند. نظام سرمایهداری برای حفظ برتری اقتصادی خود، نیازمند بازارهای جدید، مصرفکنندگان بیشتر و تداوم برتری فرهنگی است.
{$sepehr_key_225659}
هرگاه توان رقابت طبیعی کاهش یابد، تلاش میشود این برتری از مسیر سلطه سیاسی و فرهنگی جبران شود. در این چارچوب، نژادپرستی صرفا یک پدیده اجتماعی نیست، بلکه ابزاری برای القای برتری یک تمدن و تحقیر دیگرملتهاست تا پذیرش سلطه آسانتر شود. هنگامی که ملتی به این باور برسد که توان اداره خود را ندارد، بهتدریج به مصرفکننده کالا، فرهنگ و سبک زندگی قدرتهای مسلط تبدیل خواهد شد.
برایناساس، تقابل با جمهوری اسلامی صرفا بهدلیل یک اختلاف سیاسی یا یک پرونده مشخص نیست، بلکه بهدلیل مخالفت با الگویی است که سلطهپذیری را نفی میکند و استقلال را بهعنوان یک اصل دینی و سیاسی مطرح میسازد. ازاینمنظر، مسئله اصلی نه صرف جمهوری اسلامی به عنوان یک حکومت، بلکه اندیشهای است که اداره جامعه را بر پایه اسلام، استقلال و نفی سلطه تعریف میکند و همین الگو، کانون اصلی حساسیت آمریکا، رژیم صهیونیستی و نظام سرمایهداری نسبت به ایران به شمار میرود.