به گزارش شهرآرانیوز، فروردین سال ۱۴۰۴؛ کسی نمیداند و خبر ندارد که این آخرین دیدار رهبری شهید، با شاعران است.
شاعری، پشت تریبون است؛ محمدرضا سهرابینژاد است. مو و محاسنش یکدست سپید شده و چند لحظه طول میکشد تا کاغذ شعرش را مرتب کند. سالن ساکت است و همه منتظرند نخستین بیت را بشنوند.
اما پیش از آنکه شاعر لب به شعر باز کند، رهبر انقلاب با لبخندی رشته کلام را به دست میگیرند: «شما یک شب تو همین جلسه رباعی خوندید...»
شاعر مکث میکند. انتظار چنین شروعی را ندارد. به قول امروزیها هنگ کرده است. لبخند روی صورتش مینشیند و با لحنی آمیخته به شگفتی و ذوق میگوید: «هجده سال پیش بود، حاجآقا.»
رهبر انقلاب ادامه میدهند؛ نه فقط اصل ماجرا، بلکه زیبایی آن رباعی را هم به یاد دارند: «هنوز در ذهنم مونده؛ از زیبایی اون رباعیها...»
همین چند جمله کافی است تا فضای رسمی جلسه رنگ دیگری بگیرد. هجده سال گذشته، اما چهار مصراع شعر هنوز در حافظه مانده است؛ آن هم در میان صدها شاعری که در این سالها در شبهای شعر رمضان شعر خواندهاند.
شاعر لبخند میزند. انگار باری از روی دلش برداشته شده باشد. رو به رهبر انقلاب میگوید: «دیگه داشت برام یه حسرتی میشد...»
{$sepehr_key_226465}
بعد از این گفتوگوی کوتاه، شاعر شعرش را آغاز میکند؛ شعری به زبان ترکی:
«باخدیم سنه آی چیخدی (تو را نگاه کردم، انگار ماه درآمد...)
گؤزللره تای چیخدی (برای زیبارویان، همتا و رقیبی درآمد)
شعر پیش میرود؛ شاعر، مخاطبش را به ماه تشبیه میکند و از زیبایی و شکوه میگوید. اما بیت آخر، حال و هوای دیگری دارد؛ انگار روایت همان چند دقیقه قبل است:
«خوشلوغو پایلیاندا / حسرت منه پای چیخدی» (هنگام تقسیم خوشیها، سهم من حسرت درآمد)
وقتی شعر به پایان میرسد، سهرابینژاد با همان صمیمیتی که بر دیدارهای شاعران حاکم است، رو به رهبر انقلاب میگوید: «تا حالا از شما صله نگرفتهام.» بعد هم درخواستش را مطرح میکند؛ انگشتری که سالهاست برای بسیاری از شاعران، یادگار این دیدارهای رمضانی است.
منبع: فارس