محرمهای پیش از این را اصلا به زحمت خاطرم هست. مثل کودکی که توی خانه پدری، غرق نعمت و آسایش و رفاه بوده و هیچ نمیدانسته چقدر خوشبخت است، ما هم برای خودمان، محرمهای شسته رفتهای داشتیم.
سال به سال، با حلول هلال ماه محرم، پرچمهای عزا را میزدیم سردر خانه هایمان. پیراهن مشکی هایمان را از گنجه بیرون میکشیدیم و بعد تا عصر روز چهل و هشتم با سیاهی عزای سیدالشهدا، عاشقی میکردیم.
شبی از شبهای دهه اول محرم هم، دیروقت، از هیئت به خانه برمی گشتیم، صفحه تلویزیون را باز میکردیم، به پخش مراسم عزای حسینیه امام نگاه میکردیم و فکر میکردیم خب این هم بخشی از روال همیشگی محرم هاست. همیشه بوده و باز هم خواهد بود. مثل هوا. مثل نفس. ما همه، شبیه به همان بچه خردسال خانه پدری که یقین داشت غذا همیشه هست، مادر همیشه هست.
خانه همیشه هست، دلمان قرص بود که پدر هم همیشه هست. مراقب ماست. به وقت زمین خوردن ها، دستمان را میگیرد. از زمین بلندمان میکند. اصلا نمیشود که نباشد. امسال، اما از خیلی وقت مانده به محرم، پیراهنهای مشکی عزا، با بهت و بلاتکلیفی از ته گنجهها بیرون آمدند و وقت و بی وقت به تن خسته مان نشستند.
پرچمهای عزا، جلو جلو از فراز گنبدها و بر پیشانی مساجد و حسینیهها بالا رفتند و ما همان بچههای خردسال ترسیدهای بودیم که داشتیم خانهای بی پدر را برای اولین بار تجربه میکردیم.
{$sepehr_key_226914}
شبها از روضه برمی گشتیم و دیگر خبری از آن قاب سنگین شب دهم نبود که حاج محمود روضه بخواند و پدر، در حالی که دستش را برابر صورتش پرده کرده، بر مقتلهای سربسته اشک بریزد. سال پیش همین وقت ها، غرق نعمت و آسودگی بودیم و اگر کسی از التهاب این روزها برایمان میگفت حتما خیال میکردیم خواب نما شده است. حالا، اما غبار بغض در هوای تمام شهرها پاشیده.
روضه ها، سینه مان را سبک نمیکند. چیزی راه گلویمان را سد کرده. انگار هیچ سقفی بالای سرمان نیست. انگار دیوارها در باد تکان میخورند. از آن خانه امن و آن حضور گرم، حالا یک جای خالی و یک دلهره مزمن باقی مانده است. محرم دارد لابه لای داغهای ریز و درشت به سمت اربعین سرازیر میشود و از ما، آدمهایی میسازد که باید ذره ذره به پذیرش و باور یک اتفاق قطعی و جانسوز عادت کنیم. آه بکشیم و با حسرت، به روزهای روشن از دست رفته فکر کنیم.