به گزارش شهرآرانیوز؛ خرداد ۱۴۰۴، حمله وحشیانه رژیم صهیونیستی به ایران که از آن با عنوان جنگ ۱۲ روزه یاد میشود (تجاوزی که از ۲۳ خرداد تا ۳ تیر ۱۴۰۴ بطول انجامید) خانوادههای بسیاری را داغدار کرد. در این میان، خانواده حجتالاسلام والمسلمین شهید احد اقدسی، تنها یک بازمانده داشت: «مادر خانواده». پدر و دو فرزند در همان نخستین ساعات حمله به شهادت رسیدند و پیکرهای مطهرشان دوم تیرماه سال قبل در حرم مطهر رضوی تشییع و خاکسپاری شد. متن مفصل این گزارش پیشتر در شهریورماه ۱۴۰۴ منتشر شده و آن شب تلخ و روزهای پس از آن را روایت کرده است.

زهرا مصباح، همسر شهید اقدسی و دبیر پرورشی مدارس شهید مطهری مشهد، آن شب را اینگونه روایت میکند: «شب ۲۳ خرداد، شهرک شهید چمران حال و هوای جشن غدیر را داشت. بچهها با دوستانشان موکب راه انداخته بودند و شربت و پفیلا بین مردم پخش میکردند. حاجآقا آن روز سر کار بود، اما عصر آمد تا فعالیت بچهها را از نزدیک ببیند و با آنها همراه شود. عصر همان روز به خرید عید رفته و برای بچهها لباس نو گرفته بودیم. شب حالم بد شد، تب و لرز کردم. بعد از نماز و شام، مسکن خوردم و به اتاق رفتم تا استراحت کنم. خواب عمیقی داشتم، اما گاهی بینش بیدار میشدم و صدای بازی و خنده بچهها با پدرشان را از پذیرایی میشنیدم. آخرین چیزی که از آنها به خاطر دارم، همین شادی و خنده تا نیمهشب است.»
{$sepehr_key_227081}

ناگهان صدای انفجار مهیبی سکوت را شکست. دو موشک هدایتشونده اف۳۵ به طبقه سوم ساختمان چهاردهطبقه آنها اصابت کرد. ساختمان فرو ریخت و طبقه نهم، جایی که خانه آنها بود، به سطح زمین رسید. تختخواب نقش حفاظ را برای زهرا خانم بازی کرد و او جان سالم به در برد. دو سوم اتاق فروریخته بود و از پذیرایی، تراس و عزیزانش خبری نبود.
او ادامه میدهد: «فشار عصبی و شوک، جسم و روحم را درگیر کرده بود و از دهانم خون میآمد. هوای پر از دود و خاک، دید را سخت کرده بود و مسیر خروج دشوار بود. به زحمت بلند شدم. یک چادر پیدا کردم و به سمت پنجرهای رفتم که فکر میکردم اتاق بچههاست. بیرون رفتم و از جمعیت پرسیدم چه شده است. بوی دود شدید بود و نمیشد به ساختمان نزدیک شد. حیران و نگران رفتم پشت پنجره و شروع کردم به صدا زدن بچهها، اما جوابی نیامد. هرچه فریاد زدم، پاسخی نبود. به نیروهای امداد گفتم حال من خوب است تا آنها بتوانند سراغ عزیزانم بروند. بدن بچهها صبح شنبه پیدا شد. از لباسها و وضعیتشان فهمیدم دیگر قابل شناسایی نیستند.»

در پزشکی قانونی، وقتی پیکر سوخته همسرش را دید، بیاختیار به یاد سخن حضرت زینب (س) افتاد و پرسید: «تو عزیز منی؟ احد منی؟» حتی صورت هم شناخته نمیشد، اما خط محاسن زیر لبش را که سالم مانده بود، شناخت. بچهها را، اما هرگز ندید. برادرش به او پیشنهاد داد: «بگذار تصویرشان همانطور که بود، در آینه ذهنت بماند.»
{$sepehr_key_227083}
شهید احد اقدسی، متولد دوم شهریور ۱۳۵۸ در روستای جشنآباد شهرستان درگز بود. کودکیاش همزمان با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران گذشت و پدر، شوهرخالهها و داییهایش در جبهه بودند؛ دو دایی و یک شوهرخالهاش به شهادت رسیدند. در پانزدهسالگی به حوزه علمیه درگز رفت و کمی بعد، در سال ۱۳۷۴ برای ادامه تحصیل به مدرسه علمیه امام محمدباقر (ع) مشهد آمد. دوازده سال با شهریه طلبگی در مشهد زندگی کرد. در مدرسه آیتالله خویی تا سطح خارج فقه و اصول درس خواند، اما به فلسفه و حکمت نیز علاقهمند بود. کمربند مشکی کاراته داشت، به شعر و موسیقی سنتی عشق میورزید و خوشنویسیاش ستودنی بود. پیش از استخدام بهعنوان مسئول عقیدتیسیاسی سازمان هوافضا، برای تبلیغ به روستاها اعزام میشد.
اما آنچه همسرش بیش از همه از او به یاد دارد، آرامش بینظیرش بود: «حاجآقا هیچگاه صدایش را بلند نمیکرد و اگر ناراحت میشد، سکوت اختیار میکرد و در خلوت خود میرفت. جملهای که همیشه تکرار میکرد این بود: "آیتالله بهجت در اختلافات سکوت میکردند؛ ما هم باید چنین باشیم. " این سکوت، خانهشان را به فضایی پرمحبت و آرام تبدیل کرده بود؛ فضایی که در آن، بچهها حتی معنای دعوا را نمیدانستند. او شوخطبع، اما کمحرف بود و در خلوتهایش با خودش فکر میکرد.
وقتی به خانه میآمد، خستگیهای روز را کنار میگذاشت و تا پاسی از شب با بچهها بازی میکرد. امور مربوط به آنها را خودش انجام میداد و میگفت "وقتی میتوانم، چرا تو خسته شوی؟ " از دیدن خستگی من دلش میشکست.»
او در کارهای خانه همراهی میکرد تا باری بر دوش همسرش نباشد. هرگز با تذکر مستقیم، کسی را سرزنش نمیکرد و هرچه میخواست، خودش انجام میداد. احترام، ملایمت و بهرخنکشیدن، سرلوحه رفتارش بود. همسرش میگوید: «آرامش و مهر او در خانه به گونهای بود که حتی جدیترین صحبتهایش با بچهها هم برایشان حس محبت و امنیت داشت.»
زهرا خانم از روزهای زندگی مشترکشان میگوید: «رفتار احد نسبت به من و بچهها طوری بود که نمیشد دلبسته نشد. سالها در شهرهای غریب زندگی کردیم: قزوین، یزد، گرگان و تهران و او همیشه نگران بود که دوری از خانواده بر من سخت بگذرد. او هر فرصتی را برای خوشحال کردن ما غنیمت میشمرد. حتی اگر سه روز تعطیل بود، ما را از گرگان به قم میبرد. دوستانم تعجب میکردند و میگفتند "همسرت چطور این همه راه را برای سه روز طی میکند؟ " او میگفت "برایم مهم نیست؛ دلم میخواهد فقط شما خوشحال باشید. "»

برای تشویق بچهها به کارهای خوب یا اعمال عبادی، گاهی جایزه میخرید. اعتقاد داشت والدین باید فطرت بچه را پاک و سالم نگه دارند و به سؤالاتشان پاسخ دهند تا خودشان راه درست را پیدا کنند. زهرا خانم میگوید: «هیچگاه بچهها را دعوا نمیکرد و اگر خطایی تکرار میشد، در موقعیت مناسب با ملایمت صحبت میکرد. به بچهها محبت بسیار داشت و با الفاظی مثل "پری قشنگ بابا" و "شازده من" صدایشان میکرد.»
محدثه، دختر سیزدهساله خانواده، کلاس هفتم بود و بهگفته مادرش «تنها همدم تنهاییهای من بود و فوقالعاده آرام و دوستداشتنی. گاهی از خدا میپرسیدم این دختر چرا اینقدر خوب و بینقص است؟» او اسکیتباز و اسکوترسوار حرفهای بود و با وجود نوجوان بودن، چادر را خودش انتخاب کرده بود. مادرش میگوید: «میگفت بدون چادر احساس برهنگی میکند و حتی هنگام اسکیتسواری، آن را برنمیداشت و راحت بود.»

محمدرضا، پسر دهساله خانواده، به داستانهای پیامبران و کتابهای قصه با مفاهیم تربیتی علاقه داشت. مادرش درباره او میگوید: «اوایل که به مسجد میرفت، انگیزهاش گرفتن جایزه بود. اما بعد از مدتی خودش گفت "من دیگر به خاطر جایزه به مسجد نمیروم؛ حرفزدن با خدا حال خوبی دارد. " نسبت به حقالناس بسیار مقید بود. حتی اگر توپش به ماشینی میخورد، خود را مدیون میدانست و از پول توجیبیاش میداد و میگفت "مامان، این را صدقه بده؛ نمیخواهم چیزی بر گردنم بماند. " یک روز گفت "بابا اینقدر زحمت میکشد تا ما زندگی راحتی داشته باشیم، اما مسئله، راحتی نیست... مسئله این است که گناه نکنیم و به بهشت برویم. "»
{$sepehr_key_227084}
هر دو فرزند، پدرشان را «بهترین بابای دنیا» میدانستند و میگفتند: «با هر بابایی مقایسهاش میکنیم، میبینیم بهترین است.»
زهرا خانم که حدود هشت ماه پیش از این حادثه، پدرش را نیز از دست داده بود، درباره کنار آمدن با این داغ میگوید: «اتفاق سنگینی بود و هرچه میگذرد، سنگینیاش بیشتر حس میشود. سالها با آموزهها و معارفی زندگی کرده و حرفش را زده بودم، اما حالا وقت عمل بود. همان لحظات اول که بیرون ساختمان روی آوارها بودم و هوا داشت روشن میشد، بهشدت نگران و بههمریخته بودم. اما به لطف الهی به ذهنم آمد حرفی نزنم که گناه یا خلاف رضای خدا باشد یا مورد سوءاستفاده قرار گیرد.»
او ادامه میدهد: «همیشه به حاجآقا میگفتم "خدای متعال انشاءالله از بهترین نعمتهای بهشتی به شما عطا فرماید. " ایشان به شوخی پاسخ میدادند "هنوز که در دنیای فانی هستیم و باید از مواهب آن بهره ببریم. " نمیدانستم که دعای زن برای همسرش نزد پروردگار مقرّب است و خداوند، دعای این بنده را به اجابت میرساند.»
او همچنین از همدردی عمیق خود با فرزندان میگوید: «علاقهام به حدی بود که هرگاه بیمار میشدند، من نیز همان علائم را پیدا میکردم؛ با تب آنها تب میکردم و بیاشتها میشدم، اما همواره تلاش میکردم صبر را در خود تقویت کنم.» و درباره شهادت عزیزانش میافزاید: «فکرش را نمیکردم، چون خود را لایق نمیدیدم. تصورم از شهادت، صرفاً در میدان جنگ بود و جرئت دعا برایشان را هم نداشتم؛ ازاینرو چندان آماده نبودم و وقتی این اتفاق افتاد، شوکه شدم.»

اقوام و آشنایان که برای دلداری میآمدند، خود از او آرامش میگرفتند و میگفتند: «آمده بودیم آرامش بدهیم ولی آرامش گرفتیم!» فقط یک بار صدای گریهاش را شنیدند؛ آن هم وقتی برای مراسم چهلم به منزل پدری همسرش رفته بود که همیشه با هم به آنجا میرفتند. اما اولین دلداری، از همه بیشتر به دلش نشست.
همسر شهید خاکی که خودش از دل حادثه آمده بود و صحنه فرورفتن همسرش در آوار را دیده بود، همان کنار آوار ساختمان، شانههایش را محکم گرفت و گفت: «خانم اقدسی، ما باید محکم باشیم.» زهرا خانم میگوید: «انرژی عجیبی از سرانگشتانش به وجودم جاری شد.»
او که حالا هر روز به حرم امام رضا(ع)؛میرود، میگوید: «از وقتی به مشهد برگشتهام، به یاد آخرین زیارت خانوادگیمان در مراسم احیای امسال، هر روز به حرم میروم، گلایهها و دلتنگیها را به حضرت میگویم، خالی میشوم و انرژی میگیرم. طی روز هم تلاشم جهاد تبیین برای سیره و اهداف شهداست و چرایی اینکه ما بازماندگان در قبال این حوادث، صبر و افتخار میکنیم.»
این گزارش یکشنبه ۲۳ شهریورماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۳۰ شهرآرامحله منطقه ۳ و ۴ چاپ شده است.
{$sepehr_key_227082}