مریم شیعه| شهرآرانیوز؛ جهان کوچکش به وسعت یک آغوش است. خنده هایش شیرینتر از همیشه است و حالا میتواند آدمها را نصفه نیمه صدا بزند. وقتی تاتی تاتی راه میرود، چشمانش برق میزند. برای ایستادن روی پاهای کوچکی که هنوز تاب وزن تن ظریفش را ندارد، ذوق میکند. قدم هایش لرزان است و تعادلش را با دستهای کوچک چین خورده اش نگه میدارد. هجاهای دست و پا شکسته و موهای خرگوشی اش، تمام خستگیهای یک خانواده را میبرد.
{$sepehr_key_227393}
وقتهایی که پشت دامن مادرش قایم میشود و آغوشش را برای پدربزرگش باز میکند، به شیرینترین بهانه زندگی تبدیل میشود. شیرینترین بهانهای که هنوز زبان آدم بزرگ ها، کینهها و مرزهایشان را نمیفهمد و تنها منطقی که میشناسد، کشف بازیگوشانه جهان است.
وقتی آوار، سنگین و سرد بر پیکر نحیفش سایه انداخت، یک نفر میان دود غلیظ و بوی گس خاکستر، به گشتن ادامه داد. چند متر از زمین، در سکوت وهم آلود فرورفته بود و نور چراغ قوه، تاریکی را نرم نرم میشکافت. مأمور آتش نشانی با دستانی لرزان و زخمی، تخته سنگهای سیمانی را به امید پیدا کردن نشانهای از حیات کنار میزد. اولش گمان میکرد اشتباه میبیند. نزدیکتر که شد، دست کوچک پیدا بود. روی دو زانو نشست و بعد همان طور مات و مبهوت، فرورفتگیهای مینیاتوری مچ دست و بندبند انگشت هایش را میان دستهای زمختش گرفت. عروسک نبود. «زهرا» بود. وقتی رفت، فقط چهارده ماه داشت. با موهای طلایی نرم که حالا با غبار سیمان به خاکستری میزد.
موهایش هنوز هم زیر نور بی رمق چراغ قوه، رگههایی از درخشش بهشتی داشت. او بزرگترین و تماشاییترین دارایی مادرش بود. مادری که در آخرین ثانیههای زندگی، همه جان و تنش را سپر صورت معصوم او کرد. وقتی هجوم بی رحمانه موشک ها، ساختمان را متلاشی کرد، مادر و فرزند پابه پای هم در این ضیافت سرخ آسمانی شدند. کودک کشی همیشه همین قدر بزدلانه و بی شرمانه است. کینهای کور و انباشته از عجز است که وقتی در میدان نبرد، حریف مردان بزرگ و ارادههای بزرگتر نمیشود، خودش را بر سر فرشتگان بی دفاع آوار میکند. او به دنیا نیامد تا بخشی از یک معرکه نظامی باشد، اما مظلومیتش، به بزرگترین و رساترین فریاد علیه ظالمان تاریخ تبدیل شد.
امروز، خطوط جامانده بر حاشیه یک قرآن نفیس، معنایی فراتر از زمان پیدا کرده است. زمستان سال ۱۴۰۳، پدربزرگش، حضرت آیت ا... سیدعلی خامنهای، با همان دست خطی که تاریخ اسلام را هدایت میکرد، برای او نوشت «سلامت و عافیت و خوشبختی این نوگل زیبا را از خداوند مهربان مسئلت میکنم. عمرش دراز و سعادتش پایدار باد.» و تنها یک سال بعد، در نهم اسفند ۱۴۰۴، وقتی رهبر بزرگ انقلاب در میان شعله و ترکش به آرزوی دیرینه اش رسید، زهرای کوچک نیز در کنار او پرواز کرد.
دشمن گمان کرد با آوار کردن سقف بر پیکر ظریف او، دعای پدربزرگ باطل میشود، اما طول عمر او اکنون با ابدیت تاریخ سنجیده میشود. زهرای چهارده ماهه اکنون عمرش از تمام قاتلان بزدلش درازتر است، چرا که نام او و مظلومیتش تا ابد زنده خواهد ماند و در روضههای رضوان، جایی که هیچ موشکی خواب فرشتگان را آشفته نمیکند، در آغوش پدربزرگ جاودانه خواهد درخشید.
{$sepehr_key_227392}