با صلابت چون خطبه های ظهر جمعه

آدم، نگاه به پدربزرگ‌ها یا مادربزرگ هایش که می‌کند، نمی‌تواند تصور کند آن‌ها هم روزی جوان بوده‌اند. از وقتی یادمان می‌آید مو‌های سفیدی داشته‌اند. رگ‌های پشت دستشان پیدا بوده. روی صورتشان چین و چروک‌های ریز و درشت زیبایی نقش بسته بوده و کلمات را شمرده شمرده و آرام ادا می‌کرده‌اند. آدم، بعضی آدم‌ها را نمی‌تواند با مو‌های سیاه یکدست تصور کند. نمی‌تواند صدایشان را طور دیگری به یاد بیاورد. آن‌ها همیشه سال خورده و پخته و باتجربه به نظر می‌رسند.

نسل من، به زحمت این قاب‌های دور و زنده و چابک را به یاد می‌آورد. روزگاری را که توی محراب نماز جمعه تهران، مردی با شمایل کشیده و جسمی جوان و بیانی آتشین، از منبر خطبه‌های نماز درحالی که دست به اسلحه ایستاده، دارد برای دشمنان قسم خورده اسلام، خط و نشان می‌کشد.

مردی که در مقام امام جمعه، از سنگر محراب، چنان رجز می‌خواند که گاه به گاه محاسبات دشمن را در طراحی توطئه هایش به اشتباه می‌اندازد. نسل من، این قاب را، روی صفحات روزنامه‌های صبح شنبه میان دست‌های پدرش می‌دید. صدایش را وقت نوشتن مشق‌های کلاس اول، از اخبار تلویزیون می‌شنید. کودکی که هرگز توی آن سال‌های پرفراز و نشیب نمی‌دانست صاحب این قاب و آن صدا، شیرازه فصل‌های سیاسی این سرزمین است.

{$sepehr_key_227574}

مردی که توی انتخاب کلمات وسواس داشت. آکسان‌های هر جمله را با زیرکی انتخاب می‌کرد. بالا و پایین صدایش را هوشمندانه مدیریت می‌کرد. او حتی اخم‌ها و لبخندها، مکث‌ها و سکوت هایش را به وقت خطابه و بیانیه، جوری هزینه می‌کرد که حجت را در کلام تمام کرده باشد. حالا، در روزگاری که باید قبول کنیم دیگر از میان ما رفته، پناه می‌بریم به آرشیو صدا‌ها و تصاویر و ویدئوها.

به تمام آنچه بتواند صدا و تصویرش را بار‌ها در ذهنمان تکرار کند. این عادت مرسوم آدم‌هایی است که عزیز از دست داده‌اند. می‌چرخند توی داشته‌های سمعی و بصری شان. سر می‌برند توی آلبوم ها. چشم هایشان را می‌بندند و بار‌ها حضورش را مرور می‌کنند.

نسل من، آن سال‌های جوانی و چالاکی آقای شهید را ندید، اما وقتی به سن جوانی رسید، از بخت خوب، آنچه در قاب تصاویر و بریده جراید می‌دید، تصویر مردی بود که از انقلاب تا امروز، دانه دانه محاسنش را در راه حفظ ارزش‌های اسلامی و مرز‌های وطن سفید کرده بود. مردی که از همان روزگار جوانی تا واپسین دقایق حیات، جوری بر مسند رهبری تکیه زد که انگار هر لحظه در محراب نماز جمعه ایستاده. استوار و باصلابت و بی هراس.