تو می‌گفتی و من باور نکردم

هوای تهران، امروز بوی خاک نم خورده را می‌دهد، بوی گل‌های جانماز، دهان ترش است از گریه بسیار و تشنگی، مغز می‌جوشد از گرما، خیابان‌ها دارند مرا قدم می‌زنند، فریاد می‌زنم و ضجه‌ام آن‌گونه که انگار سال‌ها در حفره‌های ریه‌ام چیزی پنهان کرده بودم. ایستاده‌ام لای این جمعیت که مثل یک رود سیاه، با پرچم‌های سرخ دارند شهر را با خودشان می‌برند. درست مثل همان جایی که مختار بیرق سرخ خونخواهی حسین (ع) را برداشت و حالا یقین دارم مردک کله‌زرد حرامزاده هر شب خواب می‌بیند کاخ سفیدش در خون دارد غرق می‌شود و هر دیوار و کمد و کفی را که کلنگ بکوبی خون بیرون می‌زند.

من؟ من همانم که سال‌ها، پشت قاب رسمی تلویزیون، وقتی تصویرش را می‌دیدم، لبه نازک گفت‌و‌گو و شنیدن و اطاعت را با قیچی قضاوت می‌چیدم. فکر می‌کردم دیوار است؛ بلند، سخت و بی‌روزن. دروغ چرا، حتما برای شما هم مثل من رخ داده چه علنی و چه در خفا که فکر می‌کردم اوست که سقف آرزو‌های من و امثال من را کوتاه کرده است.

تمام آن سال‌های جنگ، تمام آن شب‌ها و روز‌های تحریم، روز‌های قطعی اینترنت، حتی آنتن ندادن گوشی را هم تقصیر او می‌دانستم و وقتی می‌گفت خرمشهر در پیش است، وقتی می‌گفت به قله نزدیکیم و ما را به صبر می‌خواند و از بعثت ما مردم حرف می‌زد، من در دلم به حرف‌هایش فقط لبخند می‌زدم و فکر نمی‌کردم. همین آخری که گفت مثل منی با یزید بیعت نمی‌کند هم کف دست بو نکرده بودم که‌... فکرش را هم نمی‌کردم او با زبان استعاره از رفتن حرف می‌زند.

حالا اما... حالا که این سیل جمعیت، تابوتش را روی شانه‌های لرزان شهر می‌چرخاند، انگار سقف آسمان برایم کوتاه شده است. وقتی خبر رفتنش پیچید، یاد آن حرف‌ها افتادم، همه‌شان را مرور کردم و دیدم راست می‌گفت، ولی حالا دیگر؟

او نرفته است؛ او تازه دارد در آن اتاق دربسته‌ای را باز می‌کند که سال‌ها در ذهن من قفل بود. پیرمرد کناری‌ام که شانه‌هایش از گریه مثل بید می‌لرزد، همان کسی است که چهار سال پیش به من وسط ماجرای زن، زندگی، آزادی می‌گفت: «این‌ها کشور را به باد دادند.» و حالا دارد با مشت به سر و سینه می‌کوبد.

ما چقدر دیر به هم رسیدیم. ما چقدر در تفسیر این مرد، کلمات را غلط خواندیم. او مثل کوهی بود که ما از دور فقط سنگلاخ‌هایش را می‌دیدیم و سایه خنک دامنه‌اش را ندیدیم. حالا که پیکرش روی دست‌ها می‌رود، حس می‌کنم چیزی در درونم فروریخته؛ نه ساختمان، نه باور... که سد کینه‌ای که سال‌ها با نادانی خودم ساخته بودم.

{$sepehr_key_228590}

آقا... کلمات من، هنوز بوی غبار آن سال‌ها را می‌دهد، اما در این همهمه، در این تشییعی که انگار دارد تمام بغض‌های فروخورده یک نسل را می‌شوید، می‌خواهم بگویم: ما در قضاوت سایه‌ها، خورشید را گم کرده بودیم.

دلم می‌خواهد به تابوتش بگویم: ببخش که دیر فهمیدم، دیواری که من از تو ساخته بودم، پناهگاه همان چیزی بود که نمی‌خواستم اعتراف کنم؛ امنیت، خانه، وطن... ایران.

ما هرچه از تو دورتر می‌شویم بیشتر می‌شناسیمت. تو از همه حکمرانان ایران در طول تاریخ بیشتر از همه ایرانی بودی. ایران‌دوست بودی و اعتلای اسم و پرچم ایران تمام دغدغه‌ات بود، من را ببخش دیر شناختمت، من را ببخش که باری از شانه‌های تو برای آینده وطنم برنداشتم، ولی قول می‌دهم با پسرت، با رهبر بعدی‌ام، قصه این نباشد، ما با پسر تو یا علی می‌گوییم.

امضا: یک نسل زدی