تنظیم شدن با موج‌های شرجی جنوب

بازی انگلیس و فرانسه دیوانه وار بود. ما از رادیو می‌شنیدیم و گزارشگر از توصیف موقعیت عقب افتاده بود و نمی‌توانست هیچ گلی را درست و حسابی شرح بدهد.

وضعیت گزارشگر، من را یاد خودمان می‌انداخت که از گزارش موقعیت و این روز‌ها عقب افتاده‌ایم. (حالا البته دلایل و ریشه‌هایی دارد که نوشتنش در این جاده پرافت وخیز سخت است و حتی صلاح نیست، اما می‌توان غلبه نگاه امنیتی را به عنوان مهم‌ترین نکته درنظر گرفت.)

اوضاع نت در جاده خوب نبود و گاهی که وصل می‌شد خبر‌ها را چک می‌کردم. ما یعنی یک تیم چهارنفره؛ عکاس، تصویربردار و راننده روزنامه بعد از کلی ماجرا راه افتاده بودیم تا خودمان را به بندرعباس و جنوب برسانیم. اینکه چرا می‌رفتیم دلایل مشخصی حداقل برای خود من نداشت، یعنی دلایلی داشتم، اما شاید مهم ترینش این بود که لااقل به خودمان ثابت کنیم، وقتی تن ایران در جنوب زخمی می‌شود خراسان و تهران و کردستان هم نگران می‌شوند.

دوستان زیادی پیام می‌دادند که دقیقا برنامه تان چیست؟ و ما هم به شوخی و جدی جواب می‌دادیم. میان پیام‌های مختلف، یک پیام از همه جالب‌تر بود، «لعنتی چه شبی هم رفتی!» به نظر خودم حتی دیر هم شده بود، ما روز پنجم حملات به جنوب، تازه راه افتاده بودیم.

ضرباتمان به اردن گویا دیوانه را دیوانه‌تر کرده بود و دوستانمان ترس داشتند که ماجرای حضور زمینی، جدی شده باشد یا ترامپ وحشی‌تر از روز‌های پیش که پل و آب شیرین کن و جاده و برج رادیویی را با موشک زده است دوباره بیفتد به جان زیرساخت‌های وطن.

همان چیزی که چند ماه قبل تهدید کرده بود که می‌زند و از تمدن ساقطمان می‌کند و آن شوخی‌های جالب روز پاکیزگی و شب حمام و... تمام فضای مجازی را برداشت و نشان داد که این روحیه طنازی واقعا ما را تا اینجا خوب جلو آورده است.

هرچند که آن موقع هم عده‌ای بودند به آن‌هایی که نگران زیرساخت شده بودند فحاشی کردند و زیرساخت به مادون فحششان بود، که حق ندارید نگران نیروگاه و جاده باشید و بعدا بهترش را می‌سازند. هرچند که هیچ گاه تکلیف این بعد مجهول و آن گروه مجعول مشخص نشد و بعید است که مشخص بشود.

حالا که ما راهی جنوب بودیم و انگلیس و فرانسه تصمیم گرفته بودند بهترین بازی جام ۲۰۲۶ را رقم بزنند و فیلم بردار فوتبالی_ رئالی ما حیران تماشای بازی مانده بود. برای اینکه مشکلش را به همان روش قدیمی کیشلوفسکی که در یکی از فیلم هایش می‌گوید اگر می‌خواهی دندان دردت را فراموش کنی باید یک اتو را بچسبانی به صورتت تا درد دندان فراموش شود، حل کنم، گفتم: بندرعباس گویا در روز چندساعت برق ندارد و چند ساعت آب ندارد و شب‌ها خوف پرتابه (این هم از آن کلماتی است که معلوم نیست از کجا آمده است و کارکردش نوعی تخفیف اوضاع است و البته کمی شاید برای شهر‌هایی که درگیرش هستند روی مخ باشد) دارند و او خودش را مشغول تماشای ستاره‌های کویر کرد.

نسبت به چندماه پیش که همین مسیر را برای رسیدن به میناب آمدیم جاده بسیار خلوت‌تر است و جایی از راه بعد از راور به همسفران گفتم جوری سکوت و خلوت است که انگار ما فراموش شده‌ایم!

{$sepehr_key_232948}

لعنت به فراموشی یا حس فراموشی، چیزی که مردمان جنوب چند روز پیش درگیرش بودند. آن‌ها می‌خواستند و می‌خواهند در وضعیت خوف و خیلی کم رجا برای سؤال آیا جنگ در جنوب ایران ربطی به ایران و سایر شهر‌های کشور ندارد، پاسخی پیدا کنند.

ما مشهدی‌ها سال‌ها پیش این سؤال را پاسخ داده‌ایم، گواه همین شهرک عرب‌ها که از جنگ هشت ساله میزبان جنوبی‌ها و اهوازی‌ها شد و حالا بدل شده به سفیر فرهنگی و اقلیمی و هر زمان دلمان برای جنوب تنگ می‌شود کج می‌کنیم سمت فلافل و ماهی تازه و ته لنجی ها...

بله، اما سؤال‌ها آدم را هیچ گاه رها نمی‌کنند و همین سؤال هاست که زندگی را پیچیده می‌کنند.

جاده این بار طولانی‌تر بود و مقصد شب‌های پرسروصدایی داشت. ما با روشن شدن هوا از کرمان عبور کردیم و ساعتی بعد وارد هرمزگان شدیم، شرجی و دمای ۴۰درجه ما را ذوب می‌کرد و همراهان اذیت بودند و باز هم مجبور شدم حکیمانه بگویم، جنوب و شرجی موجی دارد که باید خودت را با آن کوک کنی تا همه چیز راحت‌تر پیش برود...

پل‌ها و تونل‌های موشک خورده نزدیک بندر منتظر ما بودند...