روایت مادر شهید علیرضا زارعی ثانی از روز‌های نخست زندگی او

به گزارش شهرآرانیوز؛ خانه آرام است؛ آرامشی که گاهی با نگاه خانواده به قاب عکس جوانی با لباس نیروی هوایی ارتش شکسته می‌شود. کنار تصویر شهید، مدال‌های ورزشی، تقدیرنامه‌ها و عکس دختری سه‌ماهه قرار دارد؛ یادگار کوچکی از پدری که فرصت چندانی برای دیدن و قد کشیدن او پیدا نکرد.

در این خانه، نام «علیرضا» تنها یک نام نیست؛ روایت جوانی است که سال‌ها دل در گرو شهادت داشت و سرانجام به آرزوی دیرینه‌اش رسید. شهید علیرضا زارعی ثانی سال ۱۳۷۹ در روستای حطیطه از توابع شهرستان بردسکن دیده به جهان گشود. وی دوران ابتدایی را در مدرسه شهید شایقی گذراند و پس از آن در مدرسه نمونه دولتی شهید غفوری بردسکن ادامه تحصیل داد. از همان سال‌ها، آرامش، ادب، مسئولیت‌پذیری و روحیه اجتماعی او مورد توجه معلمان و دوستانش بود. جوانی که در کنار درس، ورزش را نیز جدی دنبال می‌کرد و توانست با تلاش و پشتکار، جایگاهی ویژه در میان ورزشکاران شهرستان پیدا کند.

پس از پایان دوران دبیرستان، در رشته تربیت‌بدنی دانشگاه سبزوار پذیرفته شد و پنج ترم به تحصیل پرداخت، اما علاقه قلبی‌اش به خدمت در لباس نظامی، مسیر زندگی‌اش را تغییر داد. سال ۱۴۰۱ به نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران پیوست و پس از گذراندن دوره‌های آموزشی، خدمت خود را در بندرعباس آغاز کرد.

رفیق پدر

حسین زارعی ثانی، پدر شهید، وقتی از علیرضا سخن می‌گوید، بیشتر از آن که از یک فرزند حرف بزند، از رفیقی قدیمی یاد می‌کند. او می‌گوید: علیرضا فقط فرزندم نبود؛ رفیق من بود. رابطه ما مثل دو دوست بود. همیشه احساس می‌کنم خداوند او را امانتی به ما سپرده بود و زمانی که مأموریتش تمام شد، او را نزد خود برد. پدر شهید از تغییر رفتار علیرضا در روز‌های پایانی زندگی‌اش می‌گوید؛ از مهربانی بیشتر، سر زدن‌های مکرر به خانواده و دوستان و احساسی که گویی او را برای دیداری بزرگ آماده می‌کرد. او درباره روز دریافت خبر شهادت فرزندش می‌گوید: تولد علیرضا با میلاد امام رضا (ع) همزمان بود و همیشه این اتفاق را هدیه‌ای ارزشمند می‌دانستیم. روزی که خبر شهادتش را دریافت کردم، همزمان با مراسم تشییع پیکر مطهر رهبر شهید در جوار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) بود. این اتفاق را لطف و عنایت امام رئوف می‌دانم و باور دارم این دومین هدیه‌ای بود که امام رضا (ع) به من عطا کرد. علیرضا سال ۱۴۰۲ ازدواج کرد و حاصل زندگی مشترکش، دختری سه‌ماهه به نام «دلارام» است؛ یادگاری کوچک از پدری که نام و خاطره‌اش را زنده نگه خواهد داشت.

آرزوی شهادت

مادر شهید از روز‌های نخست زندگی فرزندش می‌گوید؛ از پسری که ۴۵ روز مانده به نوروز به دنیا آمد و به گفته او، آمدنش برای خانواده خیر و برکت داشت. او می‌گوید: ما خانواده‌ای کارگر و متوسط بودیم، اما علیرضا برای ما مانند فرشته‌ای بود که خداوند به خانه‌مان هدیه داده بود. بسیار مهربان بود و هر جا می‌رفت، نام نیکی از خودش به جا می‌گذاشت. مادر شهید در ادامه از علاقه علیرضا به شهادت می‌گوید: «بار‌ها می‌گفت: مامان، من از این دنیا چیزی نمی‌خواهم؛ دوست دارم برای آخرتم زندگی کنم. آن زمان شاید معنای حرف‌هایش را نمی‌فهمیدم، اما امروز می‌دانم دلش جای دیگری بود.»

{$sepehr_key_234300}

همسر شهید نیز از روز‌هایی می‌گوید که علیرضا بیشتر از همیشه از شهادت سخن می‌گفت. او روایت می‌کند: از همان روز‌های جنگ ۱۲ روزه، احساس خاصی داشت و بار‌ها می‌گفت: من شهید می‌شوم، خودم خواب دیده‌ام. به گفته همسر شهید، هر بار که علیرضا به بردسکن می‌آمد، یکی از نخستین مکان‌هایی که به آن جا می‌رفت، گلزار شهدای بهشت رضا (ع) بود؛ انگار با شهدا عهد و قراری داشت. او ادامه می‌دهد: وقتی هنوز دلارام به دنیا نیامده بود، می‌گفت فقط دوست دارم دخترم را ببینم؛ بعد از آن اگر هر اتفاقی برایم بیفتد، دیگر نگرانی ندارم. چند روز پیش از شهادتش، جمله‌ای گفت که برای همیشه در ذهنم ماندگار شد: آخرش نوبت من هم رسید. می‌خواهم به آرزویم برسم.

امروز در خانه‌ای که روزی صدای خنده‌های علیرضا در آن می‌پیچید، قاب عکس جوانی با لباس نظامی، روایتگر مسیری است که از روستای حطیطه بردسکن آغاز شد و به آسمان بندرعباس رسید. پدری که هنوز از رفیق زندگی‌اش یاد می‌کند، مادری که فرزندش را امانت خدا می‌داند، همسری که آخرین سخنان او را به خاطر سپرده است؛ همه یک روایت مشترک دارند: علیرضا برای ماندن در قاب خاطره‌ها نیامده بود؛ آمده بود تا در مسیر ایثار و شهادت، نامی ماندگار از خود بر جای بگذارد.

 گفتنی است، شهید علیرضا زارعی ثانی فرزند غیور شهرستان بردسکن و اهل روستای حطیطه بود که در جریان انجام مأموریت و در حملات اخیر آمریکا به جنوب کشور به فیض عظیم شهادت نائل آمد و نام خود را در شمار شهدای مدافع وطن ثبت کرد و ۲۱ تیرماه امسال در زادگاهش آرام گرفت.

منبع: روزنامه خراسان