آنها زیرساخت نبودند

ملحفه سفید نخی، افتاده بود روی صورتش. از گرما بیدار شده بود و با آن دست‌های ظریف سه‌روزگی، هنوز نمی‌توانست آن یک لایه پارچه نازک سبک را از صورتش کنار بزند. من، با یک ردیف بخیه چفت در چفت، روی کاناپه دراز کشیده بودم و درحالی‌که برای بلند شدن نیاز به کمک داشتم تا بتوانم از درد بخیه‌ها عبور کنم، فقط نگاهش می‌کردم. کسی آن لحظات کنار ما نبود. ما هر دو در بی‌دفاع‌ترین و ناتوان‌ترین شکل ممکن داشتیم در موقعیتی ناخواسته دست‌و‌پا می‌زدیم.

بچه کم‌کم به گریه افتاد و من هم درحالی‌که تقلا می‌کردم تا خودم را به او برسانم، از شدت درماندگی به گریه افتادم. نوزاد سه‌روزه‌ای که حتی نمی‌توانست ملحفه را از صورتش کنار بزند، چقدر به مراقبت و حمایت نیاز داشت. مادری که هنوز به زنجیر درد‌ها و التهابات بعد از عمل بند شده بود، بیشتر از چند دقیقه نمی‌توانست تنها بماند. 

من، با خواندن تیتر کوتاه خبر شهادت دو برادر هرمزگانی به اندوه خاطره آن روز گرم اردیبهشتی پرتاب شدم. توی خبرها، حوالی تیتر‌های درشت «انفجار پل نیمه‌کاره شهرستان خمیر»، همایون و مازیار، دو برادر معلول تحت پوشش بهزیستی، بر اثر انفجار شهید شدند. 

دو برادر که حتی در عادی‌ترین شرایط حتما به کمک پرستار احتیاج داشتند، چطور می‌توانستند خودشان را از مهلکه آتش و انفجار بیرون بکشند؟ نام همایون و مازیار به شمار شهدای جنگ چهل‌روزه و پس از آن اضافه شد و به این ترتیب عنوان هجدهمین و نوزدهمین شهید سازمان بهزیستی در چندماه گذشته به ثبت رسید. 

عدد‌هایی که در آمار قربانیان تجاوز دشمن، چیزی بیشتر از یک گزارش خبری بودند. آدم‌هایی که برای رسیدن به این سن‌و‌سال، رنج زیادی برده بودند. روزهایشان به سختی شب می‌شد. خانواده‌هایشان با چشم‌تر از آنها دل برداشته بودند. دلتنگی‌ها و ترحمات زیادی توی میزانسن‌های زندگی کوتاهشان به چشم می‌خورد. 

{$sepehr_key_234413}

این پایان بیرحمانه، شاید یکی از تلخ‌ترین سرنوشت‌هایی بود که لابه‌لای اخبار جنگ گم شد. من برای بی‌دفاعی و تصویر پایانی زندگی دوبرادر هرمزگانی گریه کردم. برای بهت آخرین ثانیه‌ها. برای جای خالی‌شان توی مرکز نگهداری. برای پیشوند شهید که ناباورانه به ابتدای نامشان نشست بی‌آنکه بدانند چرا، چطور، برای چه هدفی زندگی‌شان تمام شد. 

گاهی فکر می‌کنم شاید شهادت، موهبتی برای جسم رنج کشیده‌شان بوده باشد، اما صورت مسئله تا همیشه خشمناک و پررنگ است. این خون‌های به‌ناحق ریخته در زمین فرو نمی‌رود. لبخند‌های همایون و مازیار در بی‌گناه‌ترین شکل ممکن، در حالی که حتی شاید چیز زیادی از جزئیات جنگ و سیاست نمی‌دانستند، برای همیشه خاموش شد. جایی حوالی یک پل نیمه کاره...