من این سر ایران سرم به کار خودم بود و هیچ نمیدانستم کیلومترها بالاتر، روی سبزترین نقطه از نقشه ایران، حوالی شرجی و شالیزار و شبنم، پیرزنی دارد روزها را با خیال جوان سفرکرده اش سر میکند و سال هاست خود را به ندانستن زده و به روی خودش نمیآورد که دیگر آن پاره تنش به خانه برنمی گردد.
اگر آن کلیپ کوتاه از یک خبرنگار توی فضای مجازی منتشر نمیشد، وسط این روزمرگی ها، هیچ وقت تصویر مادر شهید امرا... امیری و اشک هایش، سلولهای خاکستری مغزم را پر نمیکرد.
حالا من بعد از آن کلیپ، مادری را میشناسم که انگار در او، دو زن زندگی میکند. یکی هر روز صبح با تنی سنگین و فرسوده از خواب بیدار میشود، زیر سماورش را روشن میکند، پردههای خانه را کنار میزند، یک مشت برنج نم میگذارد و فکر میکند برای نهار امروز چه چیزی درست کند.
زنی عادی وسط یک زندگی معمولی که شاید تلویزیون خانه اش خراب شده و آن رادیوی ته انباری را پیدا نمیکند. تنهاست. به تنهایی اش عادت کرده. به سکوت خانه عادت کرده. خلوتش را دوست دارد و دلش نمیخواهد آدمهای بیشتری را ملاقات کند.
من مادری را میشناسم که ترجیح میدهد با زن تنهای درونش روزها را به شب گره بزند و هیچ به یاد نیاورد سالها پیش کدام صاعقه از کجای آسمان افتاد به زندگی آرام و بی حاشیه اش. من مادری را میشناسم که سال ها، خود را از واقعیت دور نگه داشته و تظاهر میکند هیچ اتفاقی نیفتاده حتی وقتی با یک دستمال نم دار نخی میافتد به جان گرد و غبار خانه، مقابل قاب سیاه و سفید پسر کم سن و سالش مکثی میکند و جوری دستمال را به شیشه میکشد، انگار جوانش همین ظهری برای ناهار به خانه برمی گردد.
من مادری را میشناسم که بالاخره یک جایی وسط اخبار جنگ و شلوغیهای خاورمیانه با زن دوم درونش روبه رو میشود. چشم د رچشم. تلخ و بغضناک و شکسته. زنی که روزی روزگار پسر جوانش را، جگرگوشه اش را، پاره تنش را برای آخرین بار از زیر قرآن رد کرد، صدقه را از گوشه روسری اش باز کرد و یک کاسه آب ریخت پشت قدم هایش، اما هیچ کدام افاقه نکرد. حتی آن التماسهای دم آخری. رفت که رفت.
{$sepehr_key_234850}
حالا وقتی ریز ریز، خبر پرپر شدن جوانها از گوشه و کنار این خاک به گوشش میرسد، به اندوه دل مادرهایشان فکر میکند. آن وقت چشم میچرخاند و آن حفره سیاه دلش را توی چشمهای معصوم جوان داخل قاب پیدا میکند. جگرش گر میگیرد و به جای تمام مادرهای جوان از دست داده، میسوزد. او خوب میداند جنگ چه خشونت عریان بی رحمی دارد. آن گلولهای که روزی از تفنگ یک بعثی آزاد شد و از سینه جوانش گذشت، گویی دست آخر در قلب مچاله او آرام گرفته.
من مادری را میشناسم که انگار در او دو زن زندگی میکنند. زنی که روزی با خبر شهادت جوانش، قالب تهی کرد و زنی که باز هم مجبور به ادامه این زندگی کسالت بار بود. خدای این مرز و بوم میداند چند مادر شبیه به مادر شهید امرا... امیری با گلولهای در سینه و بغضی در گلو، دارند آرام و بی سر و صدا، گوشهای برای خودشان زندگی میکنند.