به گزارش شهرآرانیوز؛ صبح نجف هنوز کاملا از خواب بیدار نشده که صدای جاروها روی آسفالت، بلند شده است. خیابان، اما بیدارتر از همیشه است؛ زائرها از هر طرف میآیند. بعضیها تازه از راه رسیدهاند و خستگی سفر هنوز در صورتشان پیداست و بعضی دیگر راه افتادهاند تا خودشان را به حرم امیرالمؤمنین (ع) برسانند. میان این رفتوآمد بیوقفه، مردانی با لباس پاکبانی مشغول کار هستند؛ آرام، بیحاشیه و درست در جایی که شاید کمترکسی حواسش به آنها باشد.
اگر چنددقیقهای کنارشان بایستی، یک نکته بیشتر از همه جلب توجه میکند؛ همه این آدمها پاکبان نیستند؛ بعضیهایشان در مشهد پشت میز کار میکنند، بعضی در واحدهای مختلف شهرداری مشغولاند و شاید در روزهای عادی، مسیر کاریشان هیچ شباهتی به خیابانهای شلوغ نجف نداشته باشد. اما اینجا لباسشان عوض شده است و کارشان هم. فعلا خبری از اتاق اداری و میز و صندلی نیست؛ جارو در دست گرفتهاند و مشغول پاک کردن مسیر زائراناند.
آفتاب که بالاتر میآید، کار سختتر میشود. گرمای نجف خودش را آرامآرام روی صورتها و لباسها میاندازد، اما رفتوآمد زائران کمتر نمیشود. کیسههای زباله پر میشوند و دوباره باید جمع شوند. چند قدم آنطرفتر، موکبی شلوغ است و چند قدم بعد، مسیر دوباره پر از آدم میشود. پاکبانها، اما مدام برمیگردند و همان مسیر را دوباره تمیز میکنند؛ انگار خیابان قرار نیست هیچوقت تمام شود.
شاید اینجا در همین رفتوبرگشت ساده جاروها، بتوان فهمید که خدمت همیشه قرار نیست پشت یک میز رقم بخورد؛ گاهی باید لباس معمولی کار را کنار گذاشت، جارو را برداشت و وسط شلوغی نجف ایستاد؛ جایی که هزاران زائر از کنارت عبور میکنند، بیآنکه بدانند کسی که چند قدم جلوتر، زمین را برایشان پاک کرده است، شاید فردا به مشهد برگردد و پشت همان میز همیشگیاش بنشیند.
محمد بزرگ امید
از ساعت ۹شب تا ۶صبح، وقتی که خیابانهای نجف در میانه هیاهوی زائران، رنگ خستگی به خود میگیرند، صدای «خش خش» جاروی آقامحمد در شارع امام علی (ع) میپیچد. او با هر جارویی که روی زمین میکشد، نگاهی به گنبد طلایی ایوان نجف میاندازد و زیر لب میگوید: «دمت گرم آقا که من را طلبیدی!».
اما رسیدن آقامحمد به این نقطه، مسیری نبوده است که با یک بلیت ساده طی شود؛ حکایت او، قصه گرههای کوری است که تنها با نگاه صاحب خانه باز شده است. داستان از روزی شروع شد که درخواست گذرنامه داد و بیست روز بابت مشکل حقوقی معطل ماند. بعد هم که مدارک آماده شد، گذرنامه اش در ازدحام اداره پست، گم شد.
یک هفته تمام، هر روز راهی اداره پست میشد؛ جایی که ۲۱هزار گذرنامه در ۳۲گونی بزرگ تلنبار شده بود. مأمور پست که از دیدن هرروزه آقامحمد کلافه شده بود، با بی حوصلگی گفت: «خودت بیا بگرد!» محمد میان آن کوه کاغذ، درمیان گونی سی ودوم، ناگهان نامش را دید، اما تا لبخند بر لبانش نقش بست، از شهرداری تماس گرفتند و گفتند: «دیر شد آقامحمد؛ اسمت از لیست خارج شد.»
آقامحمد، همان جا، جلوی در اداره پست، بغضش ترکید. تنها دلگرمی اش، صدای با اطمینان دخترش بود که همان جا زنگ زد و پشت تلفن گفت: «بابا! شک نکن؛ تو مسافر اربعینی!» آقامحمد میگوید: ناامید از اداره پست بیرون آمدم و زدم زیر گریه؛ همان جا غریبهای از کنارم گذشت و گفت: «نمی دانم چه مشکلی داری، اما وقتی دیدم این قدر حالت خراب است، چهارده تا صلوات نذر کردم که کارت درست شود.»
هنوز صلوات دوازدهم تمام نشده بود که دوباره تلفنم زنگ خورد. سرکارگرمان بود، گفت: «محمد! پرواز لغو شد. سریع خودت را برسان؛ فردا میرویم!» حالا او اینجاست؛ در غبار شارع امام علی (ع)، جاروبه دست؛ جایی که هر «خش خش» جارویش روی سنگ فرشهای داغ نجف، برایش رنگ وبوی معجزه دارد.
محمد میگوید که این خدمت، نه یک وظیفه کاری بلکه مدالی است که بر سینه اش نشسته است؛ معجزهای که به چشم خودش دید و حالا میخواهد با نظافت مسیر زائران، ذرهای از آن محبت را جبران کند. او ایستاده است در قلب نجف؛ میان انبوه زائران و هر قدمی که برمی دارد، شکر آن چهارده صلواتی را به جا میآورد که مسیرش را به شهر بهشت باز کرد.
علی شریفی
از شارع امام علی (ع) که به سمت حرم میگذری، انگار در شلوغترین کوچه پس کوچههای شهر نجف قدم میزنی؛ آنجا که دیگر حتی جای سوزن انداختن نیست. صدای مداحیها درهم گره خورده و عطر تند ادویه و چای عراقی، فضا را پر کرده است. قدم به قدم، موکبها به صف ایستادهاند و بامهربانی، زائران خسته را به استراحت و پذیرایی دعوت میکنند.
درست در نبش میدان ساعت، موکب حاج رسول با آن فلافلهای داغ و خوش عطرش، شلوغترین نقطه شهر است؛ جایی که صف زائران تا وسط خیابان کشیده شده است و بخار روغن داغ با گردوغبار مسیر یکی میشود. درست میان این هیاهو، علی شریفی با آن لباس فیروزهای خوش رنگ، جاروبه دست ایستاده است.
او سالها از نعمت بچه محروم بود و مثل خیلیهای دیگر حاجتش را در خانه اهل بیت (ع) جستوجو کرد. سال ۱۳۹۰ سه ماه در راه بود و با کاروانی از مشهد، پیاده به کربلا آمد و نذر کرد که اگر خدا به او بچهای بدهد، به عنوان پاکبان، برای نظافت مسیر حرکت زائران به نجف بیاید. حاج علی داستان ما میگوید: غیر از سفر پیاده اربعین، سه بار هم به عنوان پاکبان و نیروی خدماتی به نجف آمدهام.
خدا به من خیلی لطف داشته و حالا چهار بچه قدونیم قد دارم که از لطف و مهربانی اهل بیت (ع) است. علی آقا درحالی که روی فرش موکبی را جارو میکشد، میگوید: ما مکلف به نظافت داخل موکبها نیستیم، اما هرکدام از موکب داران که بخواهند، «نه» نمیگوییم. آنها هم مثل ما دارند به زائر اربعین خدمت میکنند و ما باید هوای هم را داشته باشیم.
{$sepehr_key_235795}
حسن نیزاری
مسیرمان را از هیاهوی میدان ساعت به سمت وادی السلام کج میکنیم تا با گروهی دیگر از پاکبانان کاروان «خدام الحسین» هم کلام شویم. کمی که جلوتر میرویم، حسن نیزاری را میبینیم. دلش غصه دارد. بی مقدمه از فرزندش میگوید که همین حالا در اتاق عمل است و با صدایی لرزان، از همه ما التماس دعا دارد.
وقتی میپرسیم حسن آقا! در این وضع و اوضاع، چرا کنار خانواده ات نماندی، سکوت می کند و به آرامی اشک چشمش را پاک میکند و میگوید: آمدهام اینجا تا برای شفای همه مریضها دعا کنم؛ یکی اش هم پسر خودم که همین حالا زیر تیغ جراحی است. حسن آقا از ساعت ۲ظهر تا ۹شب، درست در اوج گرمای کشنده پنجاه درجه نجف، مشغول کار است.
نه بیماری جگرگوشه اش توانسته است اراده اش را بشکند، نه گرمایی که نفس را در سینه حبس میکند و نه حجم بی سابقه زبالههایی که زیر پای جمعیت میلیونی روی هم تلنبار میشود. او باآرامشی که گویی از ایمانش سرچشمه میگیرد، بی وقفه برای حفظ سلامت زائران تلاش میکند.
حسن آقا برای بار سوم است که لباس خادمی به تن کرده است؛ از دو سال پیش، حالا دوباره به نجف بازگشته است تا درمیان داغی زمین و سوز دلش، تنها به یک چیز فکر کند: «خدمت به زائر ارباب.» خودش میگوید که خدمت در این حال وهوا، بزرگترین آرزوی زندگی اش بوده است.
حسین چوپانی و امیرمحمد اکبری
مسیر را به سمت وادی السلام ادامه میدهیم. درمیان این مسیر پرجمعیت، موکبی دیده میشود که بوی خنکای آب دوغ خیارش با گردو و سبزی تازه به مشام میرسد؛ خوراکی که برای ایرانیهایی که زیر آفتاب تیرماه گرم نجف، راهی این سفر شدهاند، گویی مانند هدیهای از آسمان نازل شده است.
درست درکنار همین موکب، دو پسر فیروزهای پوش مشهدی حضور دارند که به عنوان کوچکترین پاکبانان کاروان «خدام الحسین (ع)»، به نجف مشرف شدهاند. حسین چوپانی، پسری از کوچه پس کوچههای بولوار دوم مشهد که فقط ۲۲سال دارد.
او با همان نگاه پرانرژی جوانی، درحالی که ظرفهای خالی را از روی زمین جمع میکند، با لحنی که بوی خانه خود را میدهد، میگوید: «قربان مشهد خودمان! خیلی بیشتر نظافت را رعایت میکنند. یادتان هست روز تشییع آقا، چقدر آدم آمده بود؟ اما روز بعدش انگارنه انگار! یک ظرف یا آشغال روی زمین پیدا نمیکردی.»
در کنار او، امیرمحمد اکبری ایستاده است؛ او هم بیست ودوساله است و همان قدر پرشور. امیرمحمد میگوید که از کودکی، زیر سایه منبرهای ذکر امام حسین (ع) بزرگ شده و زیارت کربلا، همیشه آرزویی دور و دست نیافتنی در قلبش بوده است.
او همان طور که جارو را با ضرب آهنگی منظم روی زمین میکشد، از آن لحظه معجزه آسا میگوید: قبل از سفر به ما گفته بودند که بیشتر در نجف هستیم و شاید فقط یک یا دوساعتی به کربلا و حرم حضرت عباس (ع) برسیم. خیلی دلگیر بودم. اما روز پرواز، غافلگیر شدیم. گفتند قرار نیست به نجف بروید؛ باید با پرواز به بغداد بروید! همان جا بود که فهمیدم مسیرمان به کربلا میرود. یک شب در کربلا ماندیم و آن شد زیباترین شب زندگیام.
حسین دوباره میان گردوغبار و تلاطم جمعیت، سر صحبت را باز میکند و با چشمانی که از شادی برق میزند، میگوید: اصلا دلم نمیخواهد برگردم. اینجا واقعا بهشت روی زمین است. حاضرم به جای یک شیفت، دو شیفت کار کنم، فقط بمانم و اینجا خدمت کنم. حضور امیرمحمد و حسین در کاروان خدام الحسین (ع)، این واقعیت را یادآوری میکند که سن وسال در خدمت به زائران اباعبدا... (ع)، نقشی ندارد و فقط باید عاشق باشی.
رضا رضایی پور
پاکبانان کاروان «خدام الحسین»، فراتر از کارگرانی هستند که شیفتهای طولانی و نفس گیر را پشت سر میگذارند؛ آنها مردانی هستند که با جاروی عشق، راه را برای دلهای تشنه باز میکنند. از سحرگاه تا پاسی از شب درمیان تلاطم جمعیت، با گرمای سوزان، آلودگیهای محیطی و خطر بیماری دست به گریباناند، اما هیچ کدام ککشان هم نمیگزد؛ چون اینجا آمدهاند تا با فراهم کردن محیطی تمیز و پاکیزه، تجربه سفر را برای زائران، دلنشینتر کنند.
در این میان، رضا رضایی پور معروف به رضا خوزستانی، با آن چهره آفتاب سوخته حسابی به چشم میآید. او پنج سال پیش از جنوب کشور به مشهد آمد و از سال بعدش هم در شهرداری، پاکبانی میکند. رضا برای رفقایش حکم یک تیر و دو نشان را دارد؛ چراکه هم برای آنها نقش مترجم را بازی میکند و هم اینکه از ساعت ۹شب تا ۵صبح، خیابانها را نظافت میکند.
رضا میگوید: من زائراولی هستم. در همین چند روز عاشق این شهر شدم. چیزی که خیلی برای من جالب است، این است که عراقیها و اهالی نجف، از موکب دار تا کاسبهای شارع امام علی (ع)، امسال طور دیگری هوای ما را دارند و به ما احترام میگذارند. رضا دستش را به سمت مغازهای نشانه میرود که عکس رهبر شهید انقلاب را پشت شیشه اش چسبانده است. ادامه میدهد: این خیابان، مسیر تشییع آقا بوده و خیلی از دکانها عکس رهبر شهیدمان را دارند. ما به خاطر آقا و اسمش بزرگ شدهایم.
{$sepehr_key_235794}
اما قصه پاکبانهای مشهدی در نجف، به جارو و جمع کردن زباله ختم نمیشود؛ میان همین رفت وآمدها، اتفاقهای کوچک دیگری هم میافتد؛ اتفاقهایی که شاید در نگاه اول ساده باشند، اما برای کسی که چند روزی در خیابانهای نجف کار کرده است، به یکی از ماندگارترین بخشهای این سفر تبدیل میشوند. زائرها وقتی از کنار پاکبانها رد میشوند، گاهی مکثی میکنند و خسته نباشیدی میگویند.
بعضیها دست تکان میدهند و بعضی دیگر با همان لهجه و زبان خودشان، تشکر میکنند. مغازه دارها هم بی تفاوت از کنارشان نمیگذرند؛ یک بطری آب تعارف میکنند یا چیزی برای خوردن میآورند. انگار لباس پاکبانی در اینجا فقط یک لباس کار نیست؛ نشانهای است که مردم را به سلام کردن و تشکر کردن وادار میکند.
گاهی هم نذریها از راه میرسند؛ یک ظرف غذا یا لیوانی نوشیدنی که از سمت یک موکب یا مغازه دار به دست پاکبان میرسد. شاید برای کسی که آن را میدهد، کار بزرگی نباشد، اما برای مردی که ساعتها در گرمای نجف، ایستاده و مسیر زائران را تمیز کرده است، همین ظرف ساده، میتواند خستگی چند ساعت کار را برای لحظهای از یاد ببرد.
جالب اینجاست که این محبت فقط از سمت مردم نیست. پاکبانها هم هربار با تشکری کوتاه جواب میدهند. گاهی لبخندی ردوبدل میشود و گاهی چند کلمه گفتوگو شکل میگیرد. زبانها شاید یکی نباشد، اما معنای این برخوردها روشن است. نجف در این روزها پر از آدمهایی است که برای زیارت آمدهاند، اما درمیان همین شلوغی انگار هرکه به شکلی دنبال فرصت خدمت میگردد؛ یکی غذا میدهد، یکی آب و دیگری فقط چند ثانیه میایستد و میگوید «خداقوت!»