نذر ظهور | روایت دختری در نجف

از حرم که بیرون می‌آید، برای چند لحظه نمی‌داند باید به کدام طرف نگاه کند. هنوز چشمش به گنبد امیرالمؤمنین (ع) است. همان طلایی که زیر نور صبح برق می‌زند و آدم دلش نمی‌آید آن را پشت سر بگذارد. چند قدم که دور می‌شود، برمی‌گردد و یک بار دیگر نگاه می‌کند. بعد بند کوله را روی شانه‌اش جابه‌جا می‌کند و راه می‌افتد. از اینجا به بعد، مسیر کربلا شروع شده است.

جمعیت آرام‌آرام در جاده پخش شده. بعضی‌ها تندتر می‌روند، بعضی‌ها کنار موکب‌ها ایستاده‌اند، بعضی‌ها هم بی‌حرف و خسته، فقط قدم برمی‌دارند. دخترک میان این همه آدم، با چادر و روسری گل‌دارش حسابی به چشم می‌آید. یک تافته جدابافته درکنار هزاران نفری که آمده‌اند چند‌روزی از زندگی معمولی‌شان فاصله بگیرند و خودشان را به حسین (ع) برسانند.

کنار کوله پشتی صورتی‌اش که یاد دانش‌آموزان شهید میناب را زنده می‌کند، یک کاغذ کوچک چسبانده شده که به‌سختی دیده می‌شود و روی آن نوشته شده: «نذر ظهور».

شاید خودش هم نداند چرا این دو کلمه را نوشته. شاید هم نذر کرده باشد این راه را برای کسی برود که هنوز نیامده؛ برای روزی که قرار است انتظار، از یک کلمه روی کاغذ بیرون بیاید و در کوچه‌های جهان قدم بزند.

دخترک در شارع امام‌علی (ع) راه می‌رود. پرچم ایران از کنار کوله‌اش بیرون زده است. گاهی روی چادرش می‌افتد و گاهی از آن فاصله می‌گیرد. سه‌رنگ پرچم میان رنگ‌های جورواجور چادرش به چشم می‌آید؛ گویی تکه‌ای از خانه است که دختر با خودش آورده.

راه طولانی است. آن‌قدر طولانی که نمی‌شود آخرش را دید، اما مگر در این مسیر، کسی با حساب کیلومتر‌ها راه می‌رود؟

اینجا هر‌قدم انگار حرفی است که به زبان نمی‌آید، سلامی است که در دل گفته می‌شود، دعایی است که شاید سال‌هاست گوشه‌ای از جان آدم مانده و حالا، میان خاک نجف و جاده کربلا، فرصت پیدا کرده که خودش را نشان بدهد.

دختر باز هم راه می‌رود. کوله روی دوشش است، پرچم پشت سرش، «نذر ظهور» روی کوله‌اش و کربلا روبه‌رویش؛ و شاید قشنگ‌ترین قسمت ماجرا همین باشد؛ اینکه آدم گاهی برای رسیدن به یک حرم راه می‌افتد، اما در دلش آرزوی رسیدن به یک روز را دارد؛ روزی که تمام این جاده‌ها، تمام این انتظار‌ها و تمام این «یا حسین (ع)» گفتن‌ها، به یک «آمد» ختم شود.

{$sepehr_key_235815}