تجدید عهد با رهبر شهید انقلاب در مسیر اربعین

به گزارش شهرآرانیوز؛ اینجا در مسیر نجف به کربلا، انگار زمین هم حال وهوای دیگری دارد. راهی که زیر پای زائران کشیده شده، فراتر از یک مسیر خاکی است؛ اینجا هر قدم، نذر یک نیت است. اربعین امسال، طعم متفاوتی دارد. درمیان این اقیانوس جمعیت، نگاهت که به کوله پشتی‌ها می‌افتد، یک تصویر آشنا تو را متوقف می‌کند: چهره رهبر شهید انقلاب، آیت الله العظمی سیدعلی خامنه‌ای.  خیلی از این زائران، دلتنگ کسی هستند که برایشان مظهر ایستادگی بود.

آن‌ها آمده‌اند تا به نیابت از او قدم بردارند. روی کوله ها، کنار پرچم‌های ایران که میان نسیم می‌رقصند، عکس آقای شهید ایران با آن نگاه نافذش به آینده، گویی به زائران قوت قلب می‌دهد. این فقط یک پیاده روی نیست؛ زائران، باری از «مسئولیت معنوی» را بر دوش می‌کشند. می‌بینم که چطور دست‌های آفتاب سوخته و لرزان، با احترام و اشک، سیمای رهبرشان را روی کوله هم سفرشان لمس می‌کنند. گویی می‌خواهند بار دیگر با او عهد ببندند که راهش را ادامه خواهند داد.   

اینجا دیگر مرز میان دلتنگی شخصی و تکلیف الهی، معنا ندارد. هر قدمی که با نام او برداشته می‌شود، گویی غباری از خاک کربلا را به نیابت از او متبرک می‌کند. این پیاده روی، برای این عاشقان، تمرین وفاداری است. آن‌ها آمده‌اند تا نذر خود را به عرش برسانند و نشان دهند که اگر او امروز درمیان ما نیست، نام و یادش با هر قدم در مسیر حسین (ع)، زنده و جاری است. این جریان تا سرمنزل مقصود، آرام نمی‌گیرد.

تجدید عهد با رهبر شهید انقلاب در مسیر اربعینبرای نمایش بزرگتر روی عکس کلیک کنید.

حاملان بار مسئولیت معنوی

عمورضا را اولین بار حوالی عمود۱۷۸ دیدم. از اول شهر نجف، چهار ساعت پیاده روی کرده بودم. آفتاب از اوج ظهر گذشته بود، اما هنوز گرما از کف آسفالت بالا می‌زد. تسبیح کهنه‌ای میان انگشت هایش می‌چرخید و هر چند قدم، بند کوله اش را روی شانه جابه جا می‌کرد. روی کوله، تصویری از رهبر شهیدمان دوخته بود؛ تصویری که غبار مسیر، کمی رنگش را گرفته بود، اما نگاهش از میان پارچه، هنوز زنده و گیرا بود.

از او پرسیدم از کجا آمده است. لبخندی زد و گفت: «یزد؛ از همان کوچه‌های خشتی که آفتابش، زود آدم را پیر می‌کند.» لهجه شیرین یزدی اش به اندازه قدم هایش، آرام بود. بعد خودش ادامه داد: «اسمم رضاست، ولی همه عمورضا صدایم می‌کنند. ما یزدی‌ها یک حرفی داریم؛ می‌گوییم بعضی راه‌ها خودشان آدم را صدا می‌زنند. آدم فکر می‌کند خودش آمده، ولی آخرش می‌فهمد که دعوت شده.»

حرفش که تمام شد، دست کشید روی تصویر روی کوله اش؛ خیلی آرام، انگار داشت گرد قاب عکسی را از روی طاقچه پاک می‌کرد. گفت: «امسال نذر کردم این عکس همراهم باشد. نذر کردم تا آخر مسیر با او بیایم.»

صدای زائران، گاهی حرف هایش را قطع می‌کرد. پیرزنی که عصا به دست داشت، لحظه‌ای ایستاد؛ دستش را روی همان تصویر گذاشت، زیر لب صلواتی فرستاد و دوباره راه افتاد؛ بی آنکه عمورضا را بشناسد.

عمورضا نگاهش را دنبال پیرزن فرستاد و گفت: «می بینی؟ اینجا خیلی‌ها همدیگر را‌ نمی‌شناسند، ولی غم همدیگر را خوب می‌شناسند.» عمورضا قمقمه اش را بیرون آورد و گفت: «من جنگ را دیدم پسرجان! خیلی از رفیقانم رفتند و برنگشتند. آن روز‌ها فکر می‌کردیم شهادت فقط در سنگر رقم می‌خورد. بعد فهمیدیم بعضی‌ها سال‌ها بعد شهید می‌شوند، اما راهشان همان راه است.»

در جست وجوی حافظه جاده

«آدم تا وقتی اسم یک نفر را روی زبانش می‌آورد، آن آدم نمرده. تا وقتی راهش روی زمین ادامه دارد، زنده است. عکس رهبر شهید هم برای من فقط یک تکه کاغذ نیست، یادآوری است؛ یادآوری اینکه بعضی بار‌های سنگین را باید تا آخر مسیر به دوش کشید، حتی اگر شانه هایت دیگر توان نداشته باشد.»

مهتاب را  در حالی دیدم که دوربین کوچکی به بند کوله اش آویزان بود. هر چند دقیقه یک بار می‌ایستاد و عکسی می‌گرفت، اما بیشتر از آنکه قاب‌ها را ثبت کند، انگار میان آن‌ها زندگی می‌کرد. خودش می‌گفت دانشجوی مشهد است. این دومین اربعینش بود، اما می‌گفت امسال، مسیر را جور دیگری می‌بیند: «سال قبل بیشتر حواسم به رسیدن بود؛ امسال حواسم به آدم هاست.»

حرفش که تمام شد، نگاهش دوباره میان جمعیت گم شد. مهتاب، دستش را سایه چشم هایش کرد و گفت: «می بینی؟» نگاهش را دنبال کردم. چند جوان کنار ایستاده بودند. یکی از آن ها، آرام دستش را روی تصویر رهبر شهید که روی کوله هم سفرش نصب شده بود، کشید. چند ثانیه مکث کرد، چیزی زیر لب گفت و دوباره راه افتاد.

مهتاب گفت: «این صحنه را امروز چندبار دیده‌ام.»

پرسیدم چه چیزی در آن برایش عجیب است.

لبخند زد و گفت: «هیچی؛ اتفاقا عجیب نیست. عجیب این است که هر بار یکی این کار را‌ می‌کند، انگار نفر بعدی هم بی اختیار همان حرکت را تکرار می‌کند. انگار این مسیر حافظه دارد. انگار آدم‌ها از هم یاد نمی‌گیرند؛ از خود جاده یاد می‌گیرند.»

صدای استکان‌هایی که درون سینی‌های فلزی جابه جا می‌شد، با نوحه‌ای که از موکب روبه رو پخش می‌شد، درهم می‌آمیخت. مهتاب دوربینش را بالا آورد، اما دکمه شاتر را نزد. گفت: «بعضی تصویر‌ها ثبت نمی‌شوند. هرقدر هم عکس بگیری، باز آن حس منتقل نمی‌شود.»

دوربین را پایین آورد و ادامه داد: «مثلا همین دست ها... دست‌هایی که روی این کوله‌ها کشیده می‌شود؛ وقتی از دور نگاه می‌کنی، یک حرکت ساده است. اما از نزدیک می‌بینی هرکسی چیزی زمزمه می‌کند؛ یکی صلوات، یکی دعا، یکی هم فقط چند ثانیه سکوت.»

لحظه‌ای سکوت کرد و بعد سرش را بلند کرد و همراه موج زائران به راه افتاد؛ در مسیری که هر قدمش، چیزی بیش از رفتن بود.

آبی که دل‌ها را خنک می‌کند...

«کرار» را از صدای برخورد بطری‌های آب با یخ پیدا کردم. هربار که دستش را داخل تشت آبی رنگ می‌برد، صدای برخورد شیشه‌ها میان هم گم می‌شد و بعد بطری سردی را به دست زائری می‌داد که صورتش از گرما سرخ شده بود. موکبش بزرگ نبود؛ چند سایبان، دو کلمن بزرگ، یک میز پلاستیکی و مغازه‌ای که تابلوی قدیمی اش هنوز روی دیوار مانده بود؛ همان مغازه لوازم برقی، ابتدای شارع امام علی (ع).

خودش را کرار معرفی کرد. گفت: «مغازه مال من است، اما این چند روز، مغازه تعطیل است؛ فقط خدمت.» فارسی را آرام و کمی شکسته حرف می‌زد، طوری که هر جمله اش با واژه‌ای عربی گره می‌خورد و بعد دوباره به فارسی بازمی گشت.

بطری آبی را به دست پیرمردی داد، منتظر ماند تا او چند جرعه بنوشد. بعد رو به من کرد و گفت: «این آب، وا... بیشتر از اینکه گلوی مردم را خنک کند، دل خود ما را خنک می‌کند.» لبخند زد؛ همان لبخندی که بیشتر در چشم هایش می‌نشست تا روی لب هایش.

پرسیدم: «هر سال همین جا موکب می‌زنید؟»

سرش را تکان داد: «از پدرم یاد گرفتم. او‌ می‌گفت مغازه یک سال هم بسته بماند، چیزی کم نمی‌شود، اما اگر یک زائر تشنه از جلوی مغازه ات رد شود و تو آب ندهی، آن وقت است که واقعا ضرر کرده‌ای.»

هنوز حرفش تمام نشده بود که دو نوجوان ایرانی از راه رسیدند. بطری‌ها را گرفتند، تشکر کردند و رفتند. کرار تا چند ثانیه نگاهشان کرد و بعد آرام گفت: «هر سال چهره‌ها عوض می‌شود، اما راه، همان راه است.»

کنج موکب، گوشی تلفن همراهش روی میز بود. وقتی صحبت به رهبر شهید ایران رسید، بی آنکه کلامی بگوید، گوشی را برداشت، قفلش را باز کرد و گالری را بالا آورد. چند لحظه میان عکس‌ها گشت و بعد، صفحه را مقابل من گرفت. تصاویر یکی یکی از زیر انگشتش عبور می‌کردند؛ خیابان‌هایی که تا افق پر از جمعیت بودند، پرچم‌هایی که روی موج آدم‌ها شناور مانده بودند و چهره‌هایی که اشک و لبخند را هم زمان با خود داشتند. گفت: «این روز، من ایران بودم. رفتم قم برای تشییع قائد شهید.» با انگشت روی یکی از عکس‌ها مکث کرد: «جمعیت میلیونی نشان می‌دهد که آیت ا... خامنه‌ای چقدر بین مردم، محبوب بوده است.»

صدایش پایین‌تر آمد. صفحه گوشی تلفن همراه را بزرگ کرد. در یکی از تصاویر، پیرمردی عصابه دست میان جمعیت ایستاده و دستش را بالا گرفته بود. کرار گفت: «این مرد را‌ نمی‌شناسم، اما نگاهش را خوب یادم مانده. انگار چیزی را بدرقه نمی‌کرد؛ انگار داشت عهدی را تجدید می‌کرد.»

گوشی تلفن را خاموش کرد و دوباره روی میز گذاشت. چند ثانیه هیچ کدام حرفی نزدیم. صدای باز شدن در بطری‌های آب و سلام زائرانی که از راه می‌رسیدند، میان سکوت می‌پیچید.

کرار دوباره مشغول کار شد. بطری‌ها را از میان یخ بیرون می‌آورد. قطره‌های آب از روی دست هایش می‌چکید و روی خاک جلوی موکب، لکه‌هایی تیره می‌ساخت.

در همان لحظه، نگاهش به کوله پشتی یکی از زائران افتاد؛ تصویری از رهبر شهید ایران روی پارچه خاک گرفته کوله، نقش بسته بود. کرار جلو رفت، بطری آب را به دستش داد و بی اختیار، با همان دست خیس، غبار نشسته روی تصویر را آرام کنار زد. لبخند کوتاهی زد و گفت: «غبار، عیب ندارد؛ راه اگر غبار نداشته باشد، معلوم نیست کسی برای عقیده اش قدم برداشته باشد.»

باد عصرگاهی از میان پرچم‌های نصب شده بر سردر موکب گذشت. پرچم ایران لحظه‌ای به پرچم سرخ «یالثارات الحسین» گره خورد و دوباره از آن فاصله گرفت.

کرار همان طور که بطری دیگری از یخ بیرون می‌آورد، زیر لب گفت: «ما همه چند روزی مهمان این راه هستیم، فقط امیدوارم وقتی برمی گردیم، چیزی از این راه در دل ما مانده باشد؛ نه فقط در عکس‌های گوشی هایمان.»

قدم‌های کوچک، نیت‌های بزرگ

مبین را قبل از همه چیز، کوله اش به چشم می‌آورد؛ کوله‌ای که برای قامت دوازده ساله اش، کمی بزرگ بود و هرچنددقیقه یک بار، بندش را روی شانه جابه جا می‌کرد. عرق از پیشانی اش پایین می‌آمد، اما نه گلایه‌ای می‌کرد نه از خستگی حرفی می‌زد. میان جمعیت راه می‌رفت؛ آرام و بی عجله. انگار از همان ابتدا می‌دانست این مسیر را نباید دوید.

روی کوله اش، کنار پرچم کوچک ایران، تصویر رهبر شهیدمان دوخته شده بود. هربار که بند کوله از روی شانه اش سر می‌خورد، اول آن را مرتب می‌کرد و بعد با کف دست، گردوغبار نشسته روی تصویر را آرام کنار می‌زد.

پرسیدم تنها آمده‌ای؟

خندید: «نه بابام کمی جلوتره، ولی گفته هرچندوقت یه بار خودم راه برم؛ مرد باید بعضی راه‌ها رو خودش یاد بگیره.»

بعد، انگار چیزی یادش آمده باشد، زیپ کوچکِ جیب کوله اش را باز کرد و بااحتیاط، یک کارت پلاستیکی بیرون آورد. روی کارت، عکس چند دانش آموز بود. گفت: «من این راه رو به نیابت از بچه‌های مدرسه "شجره طیبه میناب" می‌آیم. مامانم گفت هر قدمی که برمی داری، نیت کن برای آن‌ها هم نوشته بشه.»

کارت را دوباره داخل جیب گذاشت. نه اشکی در چشمش بود و نه بغضی در صدایش. فقط سعی می‌کرد جمله‌ها را درست ادا کند؛ مثل دانش آموزی که درسش را از بر کرده باشد، اما معنایش را با دل فهمیده باشد. چند متر جلوتر، موکبی، خرما تعارف می‌کرد. یکی از خادمان، خرما را داخل دست مبین گذاشت و باخنده، مو‌های او را به هم ریخت. مبین تشکر کرد و دوباره راه افتاد.

گفت: «اینجا همه فکر می‌کنن من کوچیکم.» و بعد، خودش خندید.

{$sepehr_key_236502}

کلاه‌های قرمز و فریاد انتقام

زهراخانم را در حالی دیدم که کلاه قرمز خودش و رفقایش بیشتر به چشم می‌آمد؛ کلاهی که میان جمعیت، از دور هم معلوم بود صاحبش آمده است تا خودش را به این مسیر برساند. از تربت حیدریه آمده بود؛ سی ودوساله و درمیان کاروان صدوپنجاه نفره‌ای از خراسان رضوی قدم می‌زد که نامش را «پویش انتقام» گذاشته بودند. نشانی کاروانشان هم همان کلاه‌های قرمز بود؛ کلاه‌هایی که با پرچم‌های «یالثارات الخامنه‌ای» و عکس رهبر شهید و رهبر معظم انقلاب، آیت ا... سیدمجتبی خامنه‌ای، بیشتر به چشم می‌آمد.

پرسیدم با این کاروان آمده‌ای؟ گفت: «بله، همه مون یکدل آمدیم. حرف همه انتقام است و به نیابت آمده‌ایم. از مشهد، کاشمر، فریمان، تربت حیدریه، قوچان و سبزوار. همگی یک حرف در دل داریم.»

پرچم را محکم‌تر در دستش گرفت و کمی ایستاد. نه از خستگی حرفی زد، نه از راهی که آمده بود. فقط گفت: «اینجا آدم، دلش آرام‌تر می‌شود.»

چند قدم جلوتر که رفت، کلاه قرمزش هنوز از میان جمعیت پیدا بود؛ مثل نشانی از یک نیت مشترک، در دل شلوغی اربعین.

از مسیر زیارت تا پیمان انتقام

در این مسیر، جاده فقط راهی برای پیاده روی نیست؛ جاده، خود پیمان است. درمیان جمعیت، از خادمان خیس عرق گرفته تا کودکان کوله پشتی به دوش، راوی‌های متفاوتی وجود دارد که همگی به یک نقطه، متصل می‌شوند. آن‌ها تنها زائر نیستند؛ بسیاری از افراد، نایبان معنوی رهبر شهید انقلاب هستند که عهد خود را درمیان غبار جاده تجدید می‌کنند. هر قدم، نه فقط برای زیارت، که برای تجدیدمیثاق است؛ میثاقی که در آن، هر جرعه آب و هر نیت کوچک، شعاری است برای انتقام خون آن کسی که مهرش و پیامش در دل هایشان جاری است. اینجا، راه، هم پیوند است و هم وعده.