سال گذشته این روزها را کربلا بودیم. با همسرم و رقیه زهرای سه سالهام یک کوله پشتی برداشتیم و راهی کوی دوست شدیم.
گرم بود، بچه اذیت میشد وسط مشقت سفر و ما هم بدمان نمیآمد زودتر برسیم خانه و جلوی کولر باشیم؛ اما همه این احساسات گذرا بود. وقتی به مقصد فکر میکردیم دلمان پر میکشید برای یک لحظه دیدن گنبد حرم حضرت عباس (ع).
عبور از شارع علقمی یا گذر از شارع السدره.
حالا امسال قدم زدن و نفس کشیدن در آن گرمای ۶۰درجه عراق برای من جامانده حسرت است.
وسط حسرتها دلم میخواهد یک بار دیگر رزقم باشد روز اربعین در حرم سیدالشهدا (ع) زیارت ناحیه مقدسه بخوانم به یاد مردی که عاشورا را هرسال با چشم میدید.
اما امسال شرایط برایم متفاوت بود و نشد که راهی سفر عشق شویم.
تصمیم گرفتیم بمانیم و خیابان را نگه داریم. بمانیم و این حسرت را به امید نگاه سیدالشهدا (ع) در دلمان پر و بال دهیم.
اصلا من قبلا اگر میرفتم کربلا به نیابت از رهبر شهیدم میرفتم.
اما حالا که امسال پیکر ایشان با روح بلندمرتبه شان اولین زائر اربعین بودند؛ کاش به نیابت از ما هم طی طریق کرده باشند.
فکر کردن به این هم حسرتم را بیشتر میکند، فکر کردن به اینکه امسال علمدار اربعین نرفتهها (قائد شهید امت) خودشان آغازگر راه بودند و من از هم قدم شدن با ایشان جا ماندم.
در فضای مجازی دیدم که این روزها اسم ماکان نصیری از میناب را به عنوان گم شده در بین الحرمین بارها صدا کرد ند.
امسال شهدا در آغوش اربعیناند از شهید دبستانی بگیر تا رهبر شهید فرزانه مان.
باز خداراشکر مشهد زندگی میکنیم و دلتنگیها و حسرت هایمان را میبریم حرم امام رئوف (ع)، حالا دیگر دارالذکر هم جایی است برای سبک کردن دل و جاری شدن اشک ما جامانده ها.
این بار که بروم حتما این شعر همسرم را گوشه یکی از صحنها میخوانم و از همین الان جواز کربلای سال بعدم را میگیرم.
{$sepehr_key_236575}
***
کنج غم، یک دل انگشت نما مانده و من
خیره ماندیم به هم، کوله وامانده و من
اربعین است و ورق می زنم اندوهم را
خاطرات سفر کرب و بلا مانده و من
بختم از رخت عزا در نظرم تیره تر است
ورطه هجر تو و رخت عزا مانده و من
خانه ام موکب تنهایی یک جامانده ست
حسرتِ چای در آن حال و هوا مانده و من
نیستم شکر خدا یکّه در این شهر غریب
که دو پای خجل و دست دعا مانده و من
به نیابت قدمی کاش کسی بردارد
همه رفتند، به غیر از من جا مانده و من
اربعین است و نشستم وسط گوهرشاد
خادم صحن غریب الغربا مانده و من...
روضه می خوانم از او، آه از او یابنَ شبیب!
روضه ای در دل این صحن و سرا مانده و من
وای از آن ظهر بلاخیز که می گفت حسین
بین میدان، سرِ تسلیم قضا مانده و من
اکبرم رفت... جوانان بنی هاشم! آه
تکه های تن او مانده، عبا مانده و من
مسعود یوسفپور