قصه کریم دودو و غبار تبرک

«آدم تا وقتی بوی عطر اسپند توی هوا می‌پیچه، احساس می‌کنه خونه ست. فرقی نمی‌کنه کجای این جاده باشی؛ وقتی دود اسپند بلند می‌شه، یعنی اینجا یه ایستگاه محبته.» این را گفت و منقل فلزی اش را با چنان مهارتی بالا گرفت که انگار می‌خواست با آن دود، برای پرچم‌های سرخ برافراشته در آسمان، پیامی بفرستد.

توی این عکس که نگاه می‌کنی، کریم درست ایستاده وسط میدان؛ با همان پیراهن مشکی و تسبیحی که دور گردن انداخته. غبار سفید اسپند، مثل یک ابر کوچک آواره، درست از کاسه منقلش بلند شده و صورتش را قاب گرفته است.

کریم را حالا همه می‌شناسند؛ «کریم دودو» بچه بولوار دوم طبرسی مشهد. برای پنجمین سال است که راهی این مسیر شده. وقتی از او پرسیدم چرا اسپند؛ خنده‌ای کرد و گفت: خوب، هر کسی با چیزی عشق بازی می‌کند. من نذر کردم راه زائر را معطر کنم. از بچگی مامانم برای علم کش و سینه زنان هیئت محله مان اسپند دود می‌کرد.

به عکس که دقیق می‌شوی، آن نگاه متمرکز و ریش‌های کمی دودگرفته اش، داستان دیگری می‌گوید. آدم‌هایی که دورش ایستاده‌اند، با لباس‌های یکدست، انگار مجذوب همین حرکت او شده‌اند؛ حرکتی که برای کریم، چیزی فراتر از یک سنت است. برای او، این اسپندها، حفاظ تن خسته زائران است.

یک بار با همان لبخند داش مشتی اش به من گفت: سختی؟ نه! سخت اونجاست که آدم دلش این طرف نباشه. من که اومدم، دیگه هیچ چیزی برام سخت نیست. همین که زائر دود اسپند می‌خوره و یه نفس عمیق می‌کشه، خستگی کل مسیر از تنم بیرون میره.

{$sepehr_key_236582}

توی همین لحظه‌ای که تصویر ثبت شده، باد گرم عراق لابه لای دود اسپند پیچیده و آن را میان جمعیت پخش کرده است. او ایستاده، با همان اقتدار آدم‌های «مشتی»، بی آنکه به هیاهوی دوروبرش اهمیت بدهد. نگاهش به دوردست است، به جایی که شاید هیچ کس دیگری نمی‌بیند.

آن منقل کوچک و آن دود غلیظ، حالا دیگر امضای حضور کریم است. او در آن تصویر، انگار نه فقط برای خوش بو کردن فضا، که برای زدودن غبار تردید از دل زائران است که اسپند دود می‌کند. کریم بچه بولوار دوم طبرسی، در این قاب عکس، نه یک زائر که خادم معطری است که حضورش، جاده را برای رسیدن به مقصد، سبک‌تر می‌کند.

تا چند متر آن طرف تر، رد حضورش را می‌شود از بوی خوش اسپند مشهدی اش در فضای سنگین جاده حس کرد؛ انگار که مسیر، همیشه منتظر دود کریم بوده است.