ما مشهدیها همه چیز را با عاشورا و امام حسین (ع) میسنجیم. مثلا همین چهل و هشتم در اصل روز رحلت پیامبر اکرم (ص) است ولی ما مشهدیها آن را با شهادت سیدالشهدا (ع) میسنجیم. من در دوران کودکی از این معادلات سر در نمیآوردم. آنچه که برای ما مهم بود نذر و نیاز در ایام اربعین و رحلت پیامبر (ص) بود که معمولا با دیگچه و شله زرد و بلغور همراه بود و بیشتر خاطرات شیرین داشت تا فضای غم و اندوه. یک شعری هم میخواندیم: اربعین شاه دینه/ شله زرد خیلی شیرینه.
دل نشینترین خاطرات ما هم بر میگشت به وقتی که شیفت بعد ازظهر از مدرسه خواجه نصیر میآمدیم و یک راست با همان کیف و لباس مدرسه میرفتیم حسینیه سفلی و یک چایی قندپهلو میخوردیم که خستگی توهین و تحقیر و احتمالا کتکی که در مدرسه تحمل کرده بودیم برطرف شود و بعد میرفتیم خانه. روز اربعین چند دیگ نذری در طرقبه برپا بود و بیشتر هم بلغور و آش. اینها نذرهای اوقافی نبود و بیشتر مردمی بود. روز چهل و هشتم هم معروفترین نذری، دیگچه جاوید بود که حاجی جاوید درست میکرد و مثل بستنی جاوید سه رنگ بود و ما به طور هم زمان فکر میکردیم هم داریم دیگچه میخوریم و هم بستنی! من بیشتر سعی میکردم دیگچه جاوید و بلغور بافنده و آش میمنت خانم خیر اللهی را از دست ندهم. بیشتر طرقبهایها این قدر میخوردند که آخرش میگفتند: هی ترکیدم!
من این ماجرا را تجربه کردهام اگر در خانه همین دیگچه و بلغور را درست کنی به این خوشمزگی نمیشود. به هر حال هنوز این رسوم در طرقبه هست، اما من خجالت میکشم مثلا صبح زود بروم خانه جاوید و دیگچه بخورم یا بروم توی ازدحام مردم برای خوردن بلغور بافنده.
حکایتی بود آن روزگار. شاید این روزگار همان اتفاقات هم میافتد. شاید در بعضی از مواقع با ریخت و پاش و شدت و حدت بیشتر، اما نمیدانم چرا آن لطف و صمیمیت گذشته را ندارد. آن حس و حال را ندارد.
{$sepehr_key_238339}
خاطرم هست آن ایام اگر پدری به هر جهت نمیتوانست به مجلسی برود چندین نفر داوطلب برای رفتن به مجلس بودند. برادرها سر رفتن به جای پدر به مجلس رقابت نفس گیری داشتند. حتی نبرد فیزیکی که وقتی خبرگر (کسی که مردم را دعوت میکرد برای مجلس) دم در میایستاد و جلو تو را میگرفت و میگفت: شمارو نفرمودند.
تو با اعتماد به نفس میگفتی: مو به جای آقام آمدم؛ و این افتخارآمیزترین فتح زندگی آدم میشد.
مخصوصا وقتی دوستانت با حسرت در بیرون مسجد تو را نظاره میکردند که پیروزمندانه گیت سهمگین خبرگر را رد کرده بودی. دلت میخواست به زمین و آسمان بپری و این پیروزی شگفت انگیز را جشن بگیری. شاید ورود به مرز اروپا (برای آنها که اهل مهاجرت هستند) این قدر لذت نداشت که گذشتن از نگاه تیزبین محمد کچول و رسیدن به ظرف شله. همه لذت و معنویت عاشورا، تاسوعا، اربعین و چهل و هشتم در کودکی ما در همین لحظات گذشتن از گیت و شوخی سر دیگ دیگچه و شله و خوردن یک دوری بیشتر و نشان دادن سرخی سینه هایمان از شدت سینه زدن خلاصه میشد.