این داغ را التیامی نیست الا انتقام

آدم‌ها در طول زندگی شان فقدان‌های زیادی را تجربه می‌کنند، بعضی را زودتر می‌پذیرند و با بعضی دیگر سال‌ها زندگی می‌کنند، اما از میان همه فقدان ها، رفتن پدرومادر چیز دیگری است. انگار با رفتن آن ها، بخشی از خانه، بخشی از خاطرات و بخشی از خود آدم هم برای همیشه از دست می‌رود. برای همین است که جوامع انسانی، برای سوگ آیین ساخته‌اند. ختم، هفتم و چهلم فقط رسم‌هایی برای یادکردن از کسی که رفته نیستند، راه‌هایی هستند برای اینکه آدم داغ دار بداند در این مصیبت تنها نمانده است.

آدم‌ها دورش جمع می‌شوند، دستش را می‌گیرند، در آغوشش می‌کشند و با حضورشان می‌گویند: «تسلیت می‌گوییم، می‌فهمیم چه می‌کشید.» چهلم، اما معمولا یک نقطه مهم در مسیر سوگ است، چهل روز گذشته و آدم کم کم باید با واقعیت نبودن کنار بیاید. باید بپذیرد که آن صدا دیگر شنیده نمی‌شود، آن چهره دیگر دیده نمی‌شود و آن دستی که همیشه پناه بوده، دیگر روی شانه اش قرار نمی‌گیرد. اما ما به چهلم پدرمان رسیده‌ایم و هنوز باور نکرده‌ایم که او رفته است. 

این داغ، انگار با همه داغ‌ها فرق دارد. چهل روز از خاک سپاری رهبر شهید گذشته، اما هنوز نبودنش برایمان واقعی نشده است. هنوز بخشی از وجودمان منتظر است که دوباره او را ببینیم، صدایش را بشنویم و خیالمان راحت شود که پدر هنوز هست، که هنوز می‌شود به او تکیه کرد؛ و شاید سخت‌ترین بخش این داغ همین باشد که همه عزادارند.

اینجا دیگر کسی نیست که فقط برای تسلیت گفتن به سراغ دیگری برود، چون هرکس دستی را برای تسلیت دراز می‌کند، خودش هم صاحب عزاست. هر کس دیگری را در آغوش می‌کشد، بخشی از داغ خودش را هم با او قسمت می‌کند و او هم متقابلا این داغ داری را منتقل می‌کند، داغی که حالا مشترک برای یک ملت است. 

چشم‌هایی که روبه روی هم قرار می‌گیرند، به جای تسلیت، یک پرسش مشترک دارند: «حالا با نبودنش چه کنیم؟» در چنین سوگی، کلمات هم کم می‌آورند. «تسلیت می‌گویم» برای داغی که هنوز باور نشده، چه معنایی دارد؟ چگونه می‌شود به کسی گفت «صبور باش» وقتی خودش هنوز در انتظار است که شاید همه این‌ها یک خواب باشد؟

{$sepehr_key_241029}

ما به چهلم پدرمان رسیده‌ایم، اما هنوز داغمان تازه است. نه توانسته‌ایم نبودنش را باور کنیم، نه تسلی پیدا کرده‌ایم و نه می‌توانیم فراموشش کنیم. اصلا بعضی آدم‌ها قرار نیست فراموش شوند. بعضی آدم‌ها آن قدر در جان و خاطره یک ملت ریشه دارند که نبودنشان هم به معنای پایان حضورشان نیست. می‌روند، اما جای خالی شان می‌ماند، در خاطره ها، در عکس ها، در روایت‌ها و در دل کسانی که روزی به بودنشان دل بسته بودند.

چهلم، برای ما پایان داغ نیست. شاید فقط فرصتی است برای اینکه یک بار دیگر دور هم جمع شویم و به خودمان یادآوری کنیم که این فقدان را تنها تحمل نمی‌کنیم و این داغ را فراموش نمی‌کنیم، چون این داغ را جز با انتقام التیامی نیست. ما هنوز داغ داریم. هنوز باور نکرده‌ایم که پدر رفته است. هنوز تسلی پیدا نکرده‌ایم و شاید مهم‌تر از همه، هنوز نمی‌خواهیم او را فراموش کنیم. چهل روز گذشته است، اما برای ما، این فقط چهل روز از تشییع اوست، نه چهل روز از پایان داغ او.