با تو در عهدیم تا صبح ظهور

سروشکل صاحبان عزا پس از چهل روز از درگذشت عزیزانشان، هیچ شباهتی به روز خاک سپاری ندارد. همه در لباس‌های آراسته و ظاهری مرتب، میزبان مراسمی آرام‌اند. دیگر خبری از آن شیون‌های دردناک نیست. دیگر خبری از آن اشک‌های بی اختیار نیست.

دیگر کسی به اندازه روز‌های اول با نشستن کنار مزار عزیزش، خود را به خاک‌ها نمی‌اندازد. بالأخص اگر آن که از دنیا رفته، سنی و سالی از او گذشته باشد. نوه داشته باشد. نتیجه داشته باشد. فصل‌های زیادی را دیده باشد. لذت دنیا را برده باشد. میوه اش را از فراز‌های مختلف زندگی چیده باشد.

ما، اما امروز، صاحبان عزایی هستیم که حتی پس از چهل روز، هنوز با ملاقات مزار عزیزمان بی اختیار گریه می‌کنیم. هنوز باور نکرده‌ایم. هنوز با خودمان می‌گوییم این چه خاکی است که سرد نمی‌شود. هنوز کمر راست نکرده‌ایم. به سنگ مزارش نگاه می‌کنیم و هنوز خیلی هایمان باور نمی‌کنیم. ما میزبان چهلمین روز از تدفین آقایی هستیم که میزبان و میهمان، همه عزادارند. همه دست روی شانه‌های هم گذاشته‌اند.

از بلندگو‌ها صدای تلاوت قرآن می‌آید و انگار هنوز کسی روی دست‌های جمعیت در حال حرکت است. ما فقط توی این چهل روز، از در به دری و سردرگمی نجات پیدا کردیم و هربار دلمان گرفت، آمدیم رواق دارالذکر. وگرنه دل همان دل است. دلتنگ. بی قرار. مبهوت و خشمناک. کسی باید به صورت‌های نمناک اشک آلود، گلاب بپاشد. صورت‌هایی که اغلب آفتاب سوخته پیاده روی‌های اربعین و مشهد است.

{$sepehr_key_241033}

صورت‌هایی که روزی ناباورانه به تیتر قرمز خبرفوری صفحه تلویزیون خیره مانده بود و پلک نمی‌زد و فکر می‌کرد این خبر به زودی تکذیب می‌شود. اما حالا روز‌ها از اعلام آن خبر بزرگ می‌گذرد و ما هنوز زنده‌ایم. هنوز با مشت‌های گره کرده در میدان‌ها حاضریم. پیراهن هایمان دیگر سیاه نیست، اما بیرق سرخ یالثاراتمان زمین نیفتاده.

ما آن میزبان‌های آراسته، اما داغ داریم که شیون هایمان، شعار شد. ما گریه هایمان را پس از روز تدفین، بدرقه راه آقای شهید کردیم و به خانه برگشتیم و حالا در چهلمین روز از موعد خاک سپاری، به رواق دارالذکر برگشته‌ایم. رواقی که ذکر روی لب‌های زوارش، نقش روی پوستر چهلمین روز تشییع و تدفین رهبر شهید است؛ «با تو در عهدیم تا صبح ظهور» ذکری از رواق دارالذکر تا تمام شهر‌های ایران.