به گزارش شهرآرانیوز؛ مشهد وطن دوم بسیاری از اهالی جلگه جام است؛ دشتی وسیع در میانه هریرود و جام رود که شهرهای تربت جام، تایباد، باخرز و صالح آباد را در بر میگیرد. بسیاری از تربت جامیها سال هاست مشهد را برای سکونت انتخاب کردهاند و با خودشان چیزی بیش از وسایل زندگی آوردهاند: صدای دوتار، لهجهای که بوی دشت و باد میدهد، ترانههایی که از کوچ، کار، عشق و دوری میگویند و رقصهایی که هنوز رد شخم زدن زمین و شکرگزاری از آسمان را در حرکت دست و پا نگه داشتهاند.
مشهد در این سالها برای موسیقی جام، فقط یک میزبان نبوده است؛ شهری بوده که صدای ساز جامیها در آن فرصت شنیده شدن پیدا کرده است؛ در خانه ها، محفل ها، جشنها و صحنههایی که گاه از خود تربت جام دورتر بودهاند؛ و از آن سو، همین سازها و صداها، همین هنرمندان و خانوادههایی که از جلگه جام آمدهاند، به موسیقی مشهد رنگ دیگری دادهاند؛ رنگی از شرق خراسان، از تربت جام، تایباد، باخرز و صالح آباد.
دومین شب فرهنگی «انوار جام» در مشهد، از همین نقطه آغاز شد؛ از یادآوری یک پیوند قدیمی. شبی برای آنکه بخشی از میراث مادی و معنوی جلگه جام، از پشت غبار روزمرگی بیرون بیاید و دوباره دیده و شنیده شود. این برنامه از ظرفیتهای تاریخی، فرهنگی، علمی، هنری و گردشگری چهار شهر تربت جام، تایباد، باخرز و صالح آباد گفت؛ از سرزمینی که نامش با عرفان و شعر و راههای کهن و دوتار گره خورده است.
در این گردهمایی، از فرصتهای مشارکت در حفظ و احیای میراث فرهنگی منطقه گفته شد؛ اما نشست فقط به سخنرانی و معرفی محدود نماند. موسیقی اصیل مقامی جام نواخته شد، رقصهای آیینی جان گرفت و گوشههایی از فرهنگ این سرزمین کهن، از میان صدا و حرکت و روایت، پیش روی حاضران نشست.
برپایی این دورهمیها در مشهد، از این جهت هم مهم است که میان تربت جامیهای ساکن شهر و ریشههایی که هنوز در آن سوی جاده، در جلگه جام نفس میکشند، رشتهای تازه میبافد. رشتهای که شاید از نوای دوتار آغاز شود، اما به شناخت، مراقبت و زنده نگه داشتن خاطره جمعی یک منطقه میرسد؛ و «انوار جام» قرار نیست در همین شب و همین شهر بماند.
نخستین چراغ این راه، پیشتر در محمودآباد لنگر روشن شد؛ نشستی به یاد زنده یاد بسمل باخرزی، شاعری که نامش هنوز با خاک و خاطره و زبان مردم این ناحیه پیوند دارد. حالا پس از مشهد، قرار است سومین ایستگاه این دورهمی فرهنگی در آیندهای نزدیک به تهران برسد؛ تا صدای جام، از دشتها و خانههای شرقی خراسان، در پایتخت هم شنیده شود.
دکتر علیرضا قیامتی که خود زاده جلگه جام است، ضمن یاد کردن از مشاهیر و بزرگان این خطه، میراث جام را تنها به بناها محدود نمیداند و تأکید میکند شبکهای زنده از شعر، عرفان، دانش، موسیقی و آیینهای مردمی است که هویت فرهنگی تربت جام و شهرستانهای باخرز، تایباد و صالح آباد را شکل داده است.
او از خراسان بزرگ به عنوان سرزمین پرورش یافته شاعران، عارفان، دانشمندان و هنرمندان یاد میکند و میگوید: برخی از چهرههای این خطه فراتر از مرزهای محلی و حتی ملی شناخته شدهاند. عبدالرحمان جامی که به «خاتم الشعرا» معروف است در قله شعر و عرفان فارسی ایستاده است.
در کنار او قاسم انوار، سیف الدین باخرزی، قاسم انوار، هاتفی خرگردی و ابوالوفای بوزجانی نیز هر یک به نوعی در شکل گیری شعر، عرفان، موسیقی و حتی ستاره شناسی و ریاضیات سهم داشتهاند. این نامها نشان میدهد مجموعه شهرهای تربت جام تنها یک جغرافیا نیست، بلکه یک کانون زایش اندیشه، ادب و هنر است.
توجه به آثار تاریخی و باستانی بخش دیگری از صحبتهای دکتر قیامتی بود. او مسیر هرات تا نیشابور را با عنوان «جاده علم و عرفان» توصیف میکند و آن را شاهراهی میداند که در طول تاریخ، حامل دانش، تصوف، ادب و دادوستد فرهنگی بوده است. در این راستا حفاظت از تپههای باستانی زورآباد، قلعه تاریخی کرات، میل کرات، رباطهای مسیر جاده ابریشم، رباط عباس آباد، رباط جام و رباط سمنگان موضوعی است که به گفته قیامتی نیازمند توجه مسئولان کشوری است.
بخشی دیگر از سخنرانی قیامتی به میراث معنوی جلگه جام اختصاص دارد؛ میراثی که در موسیقی مقامی، دوتارنوازی، رقصهای محلی و آیینهای عرفانی جلوه گر میشود. قیامتی از استادانی، چون حسین سمندری، استاد شریف زاده، پورعطایی و استاد فاروق کیانی یاد میکند و آنان را نمایندگان اصیل فرهنگ موسیقایی خراسان میداند. در روایت او، موسیقی خراسان فقط هنر اجرا نیست، بلکه حامل حافظه جمعی، تجربه زیسته و منش عرفانی مردم منطقه تربت جام است.
او در ادامه با اشاره به رقصهای آیینی و بومی تربت جام همچون: آفَر، حَتَن، مشق پلتان، حنایی، شلنگی و دیگر صورتهای محلی که در عروسی ها، جشنها و گردهماییهای مردمی اجرا میشوند، میگوید: این آیینها بخشی جدایی ناپذیر از هویت فرهنگی منطقهاند و نباید به سبب بی توجهی یا فراموشی از میان بروند. سماعها و چله نشینیهای عارفانه در روستاهای باخرز، به ویژه نصرت آباد، نیز بخش دیگری از صحبتهای قیامتی بود که آنها را کانونهای پیوند میان ارادتمندان، سالکان و دوستداران فرهنگ معنوی معرفی میکند.
آن طور که در صحبتهای دکتر قیامتی روشن است خراسان بزرگ، و به طور خاص حوزه تربت جام، تایباد، باخرز و صالح آباد، مخزنی از سرمایههای تمدنی ایران است؛ سرمایههایی که در شعر و عرفان، دانش و نجوم، بناهای تاریخی، موسیقی مقامی و آیینهای مردمی به هم پیوستهاند. از نگاه او فراموشی این میراث به گسست هویتی میانجامد و حفظ، پژوهش و بازشناسی آن، شرط تداوم فرهنگ غنی منطقه است.
فاروق کیانی که ۶۱ سال از عمر خود را صرف احیای رقصهای آیینی تربت جام کرده است سخن خود را از ریشههای هنر محلی تربت جام آغاز میکند و آن را روایتی از تاریخ، کامیابیها و ناکامیهای مردم این خطه میداند. در روایت او، این هنرها از دل زندگی جمعی، کار، آیین و تجربههای زیسته مردم برآمدهاند و به همین دلیل، جدا از بافت اجتماعی منطقه فهم نمیشوند.
از نگاه این هنرمند، تربت جام نه فقط یک شهر مرزی، بلکه کانونی برای موسیقی مقامی و رقصهای آیینی معرفی میشود؛ کانونی که به گفته کیانی در سطح ملی و حتی بین المللی شناخته شده است.
او از افتخارات جهانی اش یاد میکند و به اجرای رقص «آفَر» در مکانهای معتبر و نیز دریافت مدالهای طلای جهانی به عنوان مذهبیترین و تاریخیترین رقص در روسیه، اندونزی، مونترال کانادا و لفکادای یونان اشاره دارد. در بیان او، این موفقیتها نشان میدهد که هنر بومی تربت جام توانسته از مرزهای جغرافیایی عبور کند و در عرصه جهانی نیز اعتبار پیدا کند.
در عین حال، کیانی از کم توجهی داخلی به این سرمایه فرهنگی انتقاد میکند. او میگوید هنرمندان این حوزه با وجود شهرت بیرونی، در زادگاه خود آن گونه که باید دیده نشدهاند و حتی زیرساختهای پایهای، مانند هنرستان موسیقی، هنوز به طور شایسته شکل نگرفته است.
به زبان او، این هنرمندان «بی مدعا» هستند؛ کسانی که بدون هیاهو، فرهنگ منطقه را به خارج از مرزها بردهاند و در نقش سفیران فرهنگی ایران شناخته میشوند. در حالی که حتی بیمه خدمات درمانی نیزاز آنها دریغ میشود.
موسیقی مقامی شرق خراسان (به ویژه منطقه تربت جام) صرفا مجموعهای از پردهها و ملودیها نیست؛ بلکه خطوط ارتباطی ما با تاریخ، آیینهای کهن، اسطورهها و زیست بوم خشن کویر است.
دکتر غلامرضا بهرام پور در سخنان خود به ساختار مقامهای موسیقی تربت جام و به طور ویژه مقام «اُشترخَجو» میپردازد. به گفته او موسیقی مقامی این خطه بازتاب دهنده ساختار سه گانه جامعه در ایران باستان است. این مقامها را میتوان به سه دسته اصلی تفکیک کرد که هرکدام با یکی از طبقات اجتماعی کهن ارتباط داشتهاند:
این موسیقی در ارتباط با نیایش ها، اسطورهها و تقدس کوهستان و طبیعت بوده است.
«نوروزخوانی» نمونهای برجسته از این دست است. همچنین مقامهایی مانند «کبک دری» در این دسته جای میگیرند. کبک دری برخلاف کبک معمولی، پرندهای کم یاب در ارتفاعات و ستیغ کوه هاست.
از آنجا که جایگاه کاتوزیان و پرستندگان در باور کهن بر ستیغ کوهها بوده (همچنان که فردوسی میگوید: «پرستنده را جایگه کرد کوه»)، کبک دری نمادی از مغان است که در ارتفاعات اوستا یا متون کهن را با آواز میخواندند؛ همان گونه که در ادبیات کهن به هزاردستان، «زندباف» (تفسیرکننده اوستا) میگفتند.
موسیقیهای پرتحرک که با آیینهای پهلوانی، آمادگی رزمی و دفاع پیوند دارند؛ مانند مقام معروف «مشقِ پِلتان» (پیل تنان/پیاده نظام).
نغمههایی که با کار روزمره، درو، دامداری و شادیانههای محلی پیوند دارند و امروزه بخش عمدهای از موسیقی فولکلور تربت جام را تشکیل میدهند.
{$sepehr_key_242134}
مقام «اُشترخَجو» (که در گویشهای محلی به صورتهای مختلفی، چون اشترخجّه یا نامهای مشابه نیز تلفظ میشود) از نظر ساختار شنیداری، بازسازی صوتی حرکت کاروان شتر، صدای زنگ کاروانیان و زحمت حرکت در بیابان است. این مقام در اصل ساختاری آوازی داشته که به مرور زمان کلام از آن جدا شده و به مقامی سازی و بی کلام تبدیل شده است.
مرحوم استاد غلامعلی پورعطایی درباره داستان این مقام گفته بود: در روزگار قحطی و خشک سالی، دختری روستایی برای نجات خانواده اش از فقر مفرط، لباس مردانه بر تن میکند و به شهر دیگری میرود. او خود را با نام مستعار «پیرو» (Pirow) معرفی کرده و به عنوان ساربان نزد صاحب گلهای بزرگ مشغول به کار میشود.
او را همکار جوانِ ساربان دیگری میکنند. پیرو در یک سال کار مشترک، متوجه وقار، ادب و شایستگی آن جوان میشود و با خود عهد میبندد که اگر این جوان از روی هوش و درایت خود بفهمد که او یک دختر است، با او تشکیل زندگی دهد؛ در غیر این صورت، در پایان سال بدون افشای هویتش تسویه حساب کند و برود.
پس از یک سال کار شبانه روزی، پسر جوان متوجه راز او نمیشود. پیرو بار و بنه خود را میبندد و نزد ارباب تسویه میکند. در لحظه خداحافظی، پسر جوان علت رفتن همکارش را میپرسد و پیرو در پاسخ میگوید: «در این یک سال مرا چطور دیدی؟» جوان میگوید: «مردی شایسته و ساربانی متبحر».
پیرو با او وداع میکند. کمی بعد، کلاه و دستار خود را از سر برمی دارد و گیسوانش رها میشود. جوان با دیدن این صحنه شوکه میشود و تازه پی به واقعیت میبرد. او سراسیمه به دنبال دختر میدود و با ترساندن او از خطرات بیابان، تشنگی، گم شدن و گرگ ها، تلاش میکند مانع رفتنش شود؛ اما دختر راه خود را پیش میگیرد و میرود.
پسر جوان در فراق پیرو سر به بیابان میگذارد. شدت هجران به حدی میرسد که او در هر خار مغیلان، بوته و سرابی، پیرو را میبیند. او تا جایی در معشوق فانی میشود که دیگر خود را فراموش میکند و حتی کالبد فیزیکی پیرو را نیز از یاد میبرد. در این نقطه است که عشق زمینی و مجازی او به یک شهود و عشق حقیقی (عرفان خراسانی) بدل میشود. ابیات و واگویههای سوزناک او در بیابان که چنین آغاز میشود: «اَهوو پیرو، اَهو پیرو، بهر خدا مرو مرو / راها دورَه، راها دورُو، بهر خدا مرو مرو…» «اهو» در گویش محلی حرف ندا و معادل «آهای» است.
در نهایت سوز و گداز درونی اش، تبدیل به ذکر توحیدی «الله، الله، الله» میشود و این یعنی گذار از مجاز به حقیقت در بستر ملودیهای کویر.