به گزارش شهرآرانیوز؛ زن جوانی با مراجعه به کلانتری شهرک فراجا، از یکی از افسران پرسید: «چطور میتوانم از فردی شکایت کنم؟» و وقتی افسر پرسید که چه شکایتی دارید، زیر گریه زد و در حالی که اشک میریخت، گفت: میخواهد از همسرش به دلیل رها کردن و خیانت شکایت کند. پس از این حرف، زن تا چند دقیقه نتوانست حرف دیگری بزند.
او روی صندلی نشست و همین طور به گریه کردن ادامه داد تا اینکه سرهنگ آرش ایرانمنش، رئیس کلانتری شهرک فراجا، پس از شنیدن ماجرا و مشاهده وضعیت این زن، با صدور دستوری، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری را مسئول رسیدگی و کمک به این مراجعه کننده کرد.
پس از صدور این دستور، زن جوان که ظاهری آشفته و ناراحت داشت، به دایره مددکاری و مشاوره رفت. او وقتی روبه روی خود یک زن را دید، اندکی آرام شد، نشست و گفت: «نام من نسرین است و خوشحالم که میتوانم با یک زن حرف بزنم، چون مردها احساسات یک زن را درک نمیکنند.» این زن منتظر پاسخ نشد و ادامه داد: «خانم، من در چهارده سالگی ازدواج کردم و در ۲۹ سالگی جدا شدم. جوانی من بعد از آن برای بزرگ کردن پسرم گذشت. او الان ۲۵ ساله است و میخواهد با یک دختر ازدواج کند و با ازدواج کردن او من تنها میشوم.
با همین فکر هم بود که با مردی به نام امیر آشنا شدم. او گفت دوستم دارد. پنج ماه در برابر او مقاومت کردم و وقتی دلبسته اش شدم، رهایم کرد و به من خیانت کرد. این رفتارها سبب افسردگی شدید من شده است، تا جایی که به خودکشی هم فکر میکنم.» پس از ثبت اظهارات اولیه، مأموران برای دعوت از «امیر» به مقر پلیس با او تماس گرفتند. این مرد پس از شنیدن ماجرای مراجعه نسرین به کلانتری، با عصبانیت زیاد مدعی شد که این زن او را آزار داده و اذیت کرده است. او مدعی شد به خاطر رفتارهای نسرین در این مدت احساس امنیت نمیکند و حتی به فکر تغییر محل کار و سکونت خود افتاده است.
با توجه به مغایرت شدید میان روایتهای دو طرف، زهره سادات جهانیار، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری شهرک فراجا، نخستین جلسه را جداگانه با امیر برگزار کرد تا در صورت امکان، این زوج را به سازش برساند. امیر پس از حضور در مقر پلیس، در دایره مددکاری و مشاوره نشست و گفت: «دو سال قبل، این خانم و پسرش وارد مغازه من شدند. آنها برای خانه جدیدی که اجاره کرده بودند مقداری وسیله انتخاب و خرید را به روز بعد موکول کردند. فردای آن روز نسرین تنها آمد و روزهای بعد هم برای بردن وسایل مراجعه کرد. نسرین راست گفته است که من با او تماس گرفتهام و پیشنهاد ازدواج دادهام. او در واکنش پنج ماه از من فرصت خواست و بعد گفت که نمیخواهد برای پسرش ناپدری بیاورد؛ به همین خاطر صبر میکند تا پسرش سر و سامان بگیرد. پس از چند جلسه ملاقات سرانجام ما تصمیم گرفتیم فعلا عقد موقت کنیم تا وقتی پسر نسرین ازدواج کند و همه چیز را بعد از آن رسمی کنیم.»
{$sepehr_key_242336}
امیر ادامه داد: «پس از عقد ما رابطه خوبی برقرار کردیم. من پسر نسرین را مثل پسر خودم میدانستم و با او نیز رابطهام صمیمی بود و بارها به صورت خانوادگی بیرون رفتیم. مدتی پس از عقد تازه متوجه شدم نسرین به خاطر خیانت شوهر سابقش از او جدا شده است. به همین دلیل روی من نظارت عجیبی داشت. حتی گاهی وارد مغازه میشد و وقتی میدید با یک مشتری خانم صحبت میکنم، رفتار بدی از خود نشان میداد. همه رفتارهای نسرین را تحمل کردم تا اینکه او من را کنار خواهرم دید؛ همان جا بود که آبروی من را به طور کامل برد. او نمیدانست آن دختر خواهر من است و وقتی وارد مغازه شد، کارهایی کرد که من تصورش را هم نمیکردم. با این کارها نسرین از چشم من افتاد. من متوجه شدم که در انتخاب او اشتباه کرده بودهام و دیگر احساسی به این زن ندارم. وقتی موضوع را به نسرین گفتم، ابتدا با خونسردی پذیرفت و حتی از قطع رابطه با خنده استقبال کرد. ما قطع رابطه کردیم، اما پس از ۲۴ ساعت نسرین شروع به زنگ زدن و ارسال پیامک کرد.»
او افزود: «نسرین پشت سرهم زنگ میزد و پیام میداد. روزهای اول جوابش را میدادم تا رابطه را به خوبی تمام کنیم، اما وقتی دیدم در کنار درخواست بازگشت، توهین و حتی تهدید میکند، بیشتر از قبل از چشمم افتاد. اگر کمی تردید داشتم که برگردم، با این رفتارهای عجیب از او دل کندم. پس از اینکه دو روز شماره اش را مسدود کردم، متوجه شدم در خیابان تعقیبم میکند. بارها بیرون مغازه کمین کرد تا ببیند من به خاطر چه کسی رابطهام را با او قطع کردهام. آن قدر در این مدت اذیتم کرد که از او میترسم. مدام در خیابان فکر میکنم یک نفر تعقیبم میکند.»
پس از امیر، نوبت به نسرین رسید که روایت خود را دوباره بازگو کند. او گفت: «وقتی امیر پیشنهاد ازدواج داد، ماجرا را به پسرم گفتم. پسرم گفت: مادر، تو خودت را وقف من کردهای و حق داری زندگی کنی. با این حرفها به امیر پاسخ مثبت دادم و وارد رابطه شدیم. زمان ازدواج اولم من بچه بودم و هیچ چیزی درباره ازدواج و عشق نمیدانستم. من برای اولین بار در زندگی بود که عاشق میشدم و به همین دلیل است که به امیر دلبستهام. من امیر را دوست دارم و بدون او نمیتوانم به این زندگی ادامه دهم.»
{$sepehr_key_242337}
پس از ثبت اظهارات دو طرف، جلسه دیگری با امیر برگزار شد. امیر هرچند در جریان ترسهای نسرین قرار گرفت، در پایان گفت دیگر دیر شده است. او در جلسه مشاوره مشترک آب پاکی را روی دست نسرین ریخت و گفت میخواهد به زودی با دختر دیگری ازدواج کند. پس از این صحبت، امیر به درخواست مشاور، جلسه را ادامه داد تا نسرین بتواند با او خداحافظی کند. نسرین پس از خداحافظی با امیر از جلسه خارج شد. با توجه به احتمال اینکه نسرین هنوز افکار خودکشی را پنهان کرده باشد، در جلسه ماند و مشاوره تخصصی اش حدود دو ساعت دیگر ادامه یافت. هرچند دیگر نشانهای از افکار خودکشی در نسرین دیده نمیشد، قول داد در جلسات مشاوره حضور پیدا کند و جلسات ورزشی را که پیش از این در محدوده منزلش میرفت، دوباره از سر بگیرد.