تولد یک ستاره نامیرا

‌می‌گویند ستاره‌ها در سیاهی مطلق آسمان متولد می‌شوند؛ جایی در دل ابر‌های متراکم، ذرات غبار فشرده می‌شوند، حرارت می‌گیرند، داغ می‌شوند، می‌سوزند و ناگهان به یک توده نور تبدیل می‌شوند. آن وقت در دل آن سیاهی کش دار هراس آلود، ستاره‌ای متولد می‌شود که در نهایت زیبایی، همه چیز را روشن می‌کند. سرما تمام می‌شود.

تاریکی تمام می‌شود و این آغاز یک روشنایی نجات دهنده است. هفدهم ربیع عام الفیل، در تاریکی مطلق کویر عربستان، در میانه جهلی گسترده و کش دار و طولانی، ستاره‌ای در خانه آمنه متولد شد که از دل غبار بی نهایت شهر مکه، شبیه به یک معجزه روشن بود؛ یک کهکشان بی نهایت که از دامن آمنه متولد شد. 

محمد ستاره‌ای بود که خاموشی نداشت. گرم بود و روشن و راه گشا. این روزها، در میانه این ایام ملتهب که دل‌ها حیران و سردرگم به دنبال دستاویزی برای نجات می‌گردد، انگار ستاره‌ای در تاریک روشنای زمانه، پشت توده‌ای از غبار پنهان است.

آدم دلش می‌خواهد ذرات ناامیدی و بلاتکلیفی دوران آن قدر متراکم شوند که بار دیگر ستاره‌ای متولد شود. اما از آن انفجار روشن خبری نیست. جهان یک بار در همان هفدهم ربیع عام الفیل، با تولد یک ستاره نامیرا، باید راه خودش را پیدا می‌کرد. ما این روز‌ها در بهار تقویم قمری، همه شهر را ریسه می‌بندیم.

کاممان را شیرین می‌کنیم. «اسعدا... ایامکم» می‌گوییم. اما چیزی ته دلمان آرام نیست. آن حال خوش رقیق، آن قلب آرام و مطمئن، جایش را به یک اضطراب تمام نشدنی داده است. ما انگار ستاره مان را گم کرده‌ایم. روی زمین، کورمال کورمال به دنبال نزدیک‌ترین خروجی راه می‌گردیم، اما هربار به نقطه اول برمی گردیم. 

داریم دور خودمان می‌چرخیم و ناخوش احوالیم. کسی باید آن ولادت مبارک را به یادمان بیاورد؛ آن ستاره روشنی که عرب را پس از سال‌ها از دل جهلی ممتد بیرون کشید؛ مردی که سراج منیر نام دیگرش بود. حالا باید دوباره رو سوی مکه بچرخانیم. از اینجا می‌شود به وضوح درخشش یک ستاره ابدی را به تماشا نشست؛ ستاره‌ای که منجی روز‌های تاریک عرب بود. حالا دهان شیرین کنید، لبخند بزنید، حافظ باز کنید. شاید ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد.

{$sepehr_key_242990}