شهرآرانیوز | امیررضا زاتی، چه چیزی باعث میشود عقیده یک انسان تغییر کند؟ چرا آدمها همیشه سعی میکنند از عقیدهشان دفاع کنند و وقتی کسی به آنها بگوید «تغییر کردهای»، این حرف را نوعی توهین میدانند؟ جولین بارنز، نویسنده و جستارنویس بریتانیایی، در کتاب کوتاه «نظرم عوض شد» که در سال ۱۴۰۴ توسط نشر نو به چاپ رسید، به همین پرسش میپردازد.
نکتهای که کمتر درباره این کتاب گفته میشود این است که محتوای آن کاملاً تازه نیست: بارنز این مطالب را نخست در قالب پنج قسمت برای مجموعه رادیویی روایت کرده بود.
بارنز را بیشتر با رمان «درک یک پایان» میشناسند که جایزه منبوکر ۲۰۱۱ را برایش به ارمغان آورد، اما «نظرم عوض شد» رمان نیست؛ مجموعهای از جستارهای کوتاه است که حول پنج محور شکل گرفته: خاطرات، کلمات، سیاست، کتابها، و سن و زمان.
ایده مرکزی کتاب این است که ما معمولا در برابر تغییر عقیده خود مقاومت میکنیم و آن را نشانه سستی خود و دیگران میدانیم؛ اما بارنز از خواننده میپرسد که آیا واقعاً همینطور است یا این فقط چیزی است که دوست داریم باور کنیم. در فصل خاطرات، او حافظه را نه یک انبار امانات گمشده، بلکه محصول تخیل میداند؛ در فصل کلمات، زبان را نه مجموعهای از قواعد ثابت بلکه چارچوبی سیال برای فهماندن منظور میبیند و از کاربرد غلط برخی واژهها، مانند «fulsome»، گله میکند.
جالبترین تناقض کتاب در فصل سیاست رخ میدهد: بارنز اعتراف میکند که در طول زندگی به شش حزب مختلف رأی داده، اما در عین حال میگوید که در سطح باورهای بنیادین سیاسیاش تقریباً تغییری نکرده است؛ اینجا بارنز به نکتهای ظریف درباره ماهیت عقیده نزدیک میشود: ممکن است آدمی در انتخابهای سیاسیاش تغییر کند، اما در زیر این تغییرات، مجموعهای از ارزشهای ثابت را حفظ کند. برای مثال، باور او به وجود «جامعه» همچنان پابرجاست؛ موضعی که در تضاد آشکار با دیدگاه معروف مارگارت تاچر قرار میگیرد که گفته بود «چیزی به نام جامعه وجود ندارد».
یکی دیگر از فصلهای خواندنی کتاب به بازخوانی نویسندگانی اختصاص دارد که بارنز در جوانی از آنها خوشش نمیآمد، از جملهای.ام. فورستر، و اکنون نگاهش به آنها عوض شده است. این تغییر نگاه به ادبیات، در کنار ارجاعات فراوان بارنز، یکی از جذابیتهای کتاب است. او نویسندهای است که بهسادگی از یک موضوع به موضوع دیگر حرکت میکند و از کینز و سیاست بریتانیا تا ادبیات، تاریخ هنر و دادائیسم را مورد ارجاع قرار میدهد. همین توانایی در ارجاع دادن و پیوند زدن موضوعات ظاهراً دور از هم، باعث میشود «نظرم عوض شد» فراتر از مجموعهای از خاطرات شخصی باشد.
ترجمه چنین کتابی نیز کار سادهای نیست. بخشی از جذابیت نثر بارنز به بازیهای زبانی، طنز ظریف و اشارههای فرهنگی آن وابسته است؛ بنابراین مترجم فقط با انتقال معنای جملهها روبهرو نیست، بلکه باید لحن نویسنده را نیز تا حد ممکن به فارسی منتقل کند.
{$sepehr_key_243921}
بازتاب کتاب در مطبوعات یکدست نبود. نیویورکتایمز آن را نقدی کرد و آن را مجموعهای پراکنده و بیتصمیم درباره فرم خودش دانست، در حالی که آتلانتیک لحن آن را جمعوجور توصیف کرد و آن را در سنت خودزندگینامههای معرفتشناختی، از جمله تأملات دکارت، جای داد. واشنگتنپست هم آن را تأملی هوشمندانه و شخصی درباره این خواند که چگونه دائم خودمان را متقاعد میکنیم آدمهای ثابتقدمی هستیم، نه موجوداتی که مثل جلبک با امواج به اینسو و آنسو کشیده میشوند.
در نهایت، پیام بارنز این نیست که باید همه عقایدمان را مرتب عوض کنیم؛ او فروتنی فکری را پیشنهاد میدهد: پذیرفتن اینکه گاهی اشتباه کردهایم، بدون احساس از دست دادن هویت. انسان میتواند در طول زندگی بارها تغییر کند و در عین حال، بعضی از عمیقترین باورهایش را حفظ کند. شاید به همین دلیل «نظرم عوض شد» در نهایت کمتر کتابی درباره «تغییر» باشد و بیشتر کتابی درباره رابطه ما با خودمان؛ درباره اینکه چگونه میتوانیم تغییر کنیم، بدون آنکه احساس کنیم دیگر همان آدم سابق نیستیم.