مقاومت بی فایده بود. اواخر دانشگاه به خاطر تأخیرهایی که در زندگی داشتم باید به ازدواج تن میدادم. یک چند سالی دختر عموی مادرم نیره خانم همسایه ما بود. شوهرش علی آقا پاسدار بود و من فکر میکردم نیره خانم یک دختر به نام فاطمه و دو پسر به نام حسن و مهدی دارد. حسن هر روز خانه ما بود و مهدی گاهی با مادرش به خانه ما میآمد. وقتی نیره خانم به شهرک بوستان نقل مکان کرد تازه متوجه شدم یک دختر بزرگتر هم دارد. یعنی یک روز ناگهانی زهره را توی کوچه دیدم. همان یک نگاه کافی بود تا همه خلوت شاعرانهام به هم بریزد. در طی مدت همسایگی، نیره خانم این دختر را در خانه قایم کرده بود. شاید، چون دختر عمویش چهار پسر داشت. یا شاید من این قدر گرفتار بودم که او را ندیده بودم.
به هر حال شب رفتم و ماجرا را به مادرم گفتم. مادرم به شدت مخالفت کرد:
_ من دختر از قوم و خویش نمیگیرم.
من هم گفتم:
_ یا او یا هیچ کس و تمام. رفتم دنبال زندگیام. ولی دائم به زهره فکر میکردم. آن روزها در روابط عمومی اداره کل آموزش و پرورش کار میکردم. یک روز دیدم در بین برگزیدگان استانی قصه، نام زهره حیدری از طرقبه هم وجود دارد. زهره حیدری دست به قلم هم بود. از این بهتر هم مگر میشد؟
همین را بهانه کردم و به هر بهانه در خانه شان سبز شدم. در تمام این مدت خودش را ندیدم و بیشتر با نیره خانم حرف میزدم. فایدهای نداشت اینها دختر به من نشان نمیدادند.
{$sepehr_key_244148}
یک شب با موتور از جلسه شعر پنجشنبههای حوزه هنری برگشتم و یک راست رفتم دم بستنی فروشی و کارگاه محمد حیدری. معمولا سرم را بند میکردم که فقط برای خواب بروم خانه، ساعت ۱۱ بود. مصطفی رضوی من را دید و گفت:
_ کجایی که از سر شب دنبالت میگردند. برو خونه.
وقتی رفتم خانه غلغله بود. دایی و خاله و پسر عمه ...
مادر راضی شده بود برود خواستگاری نوه عمویش. داشت تند و تند شرط و شروط میگذاشت:
- الان بگم مو مهریه نمدم ... مو تیکه نمدم ...
مرا که دید لبخندی زد و گفت:
_ مخم برم خواستگاری همو که مخی.
گل از گلم شکفت. حتی وقت نداشتم لباس عوض کنم. با همان ریخت موتورسواری در حالی که یک رد گل و لای پشت کاپشنم افتاده بود رفتم خواستگاری!
بحثها و این حرفهای خواستگاری هم به کنار، هیچ کس ساعت ۱۲ نرفته بود خواستگاری! از آن گذشته وقتی ما را فرستادند برای حرف زدن هردومان به شدت خوابمان میآمد. به هر حال جز شیرین زبانی و پر حرفی چیزی از آن شب خاطرم نیست، چون در تمام مدت محو زهره بودم. دیگر کار از کار گذشته بود. دل بسته شده بودم و فایدهای نداشت. به قول خودمان نامزد کردیم، ولی چه فایده نمیشد هم را ببینیم!
ادامه دارد...