از بچه‌ام فقط یک پا مانده بود | همراه با یکی از مادران شهدای مدرسه شجره طیبه میناب

به گزارش شهربانو، می‌خواهم از دو برادر برایت بنویسم، دو برادر به نام‌های هانی و حامد پریتقی‌نژاد که حالا دیگر باید یک «شهید» اول اسم هرکدامشان بگذاری، برادرانی ۱۰ و ۷ ساله که ناجوانمردانه در جنگ تحمیلی رمضان سال گذشته، وقتی تازه دفتر و کتاب‌هایشان را روی میز پهن کرده‌بودند تا بیاموزند، دشمن جنایتکار به آن‌ها و ما دوباره یادآوری کردکه ذات خبیثش به کودکان هم رحم نمی‌کند...

سخت است حرف زدن، پرسیدن، نگاه کردن و دوام آوردن جلوی مادری که دو فرزندش را در یک لحظه از دست داده‌است؛ مادری که بدن بچه‌های شهیدش را از میان آوار مدرسه به سختی پیدا کرده، مادری که در سردخانه از پسرش فقط یک پا یافته؛ آن هم زانو به پایین. پایی که جوراب تکه‌تکه شده‌ای که صبح پسرک پوشیده تا به مدرسه برود، گواهی شده برای آنکه بگوید پسر اوست.

من این‌ها را در روضه شنیده‌بودم

30 سال بیشتر ندارد، اما نگاهش که می‌کنی، بیشتر به نظرت می‌رسد. اندوه در تمام تنش پیداست، از دستی که می‌دهد، از صدایی که به زحمت از حنجره بیرون می‌دهد و از چشم‌هایی که اشک میهمان هرلحظه آن است. «بتول حیدری، مادر شهیدان هانی و حامد». این جمله را که می‌نویسم کمی درنگ می‌کنم، لحظه‌ای به فکر فرومی‌روم این اولین‌باری است که روبه‌رویم مادری نشسته که شهیدی ۷ ساله دارد، که شهیدی ۱۰ ساله دارد. برای من که فرزندی ندارم و تجربه مادری ندارم، سخت است؛ نمی‌توانم همراهش بنشینم و حرف‌هایش را بشنوم و چشم‌هایم، چشم‌هایش را همراهی نکند، حالش را تویی که مادری بهتر می‌فهمی...

حرف زدن برایش سخت است، این صحنه‌ها را بارها تکرار کرده‌است، اما باز هم می‌گوید؛ نه آن‌که بخواهد مصاحبه کرده‌باشد، نه؛ ذات مصیبت این است که حتی اگر بارها و بارها بگویی باز هم می‌خواهی بگویی؛ شاید سبک‌تر شوی که انگار نمی‌شوی.اما اصل ماجرا این است که نمی‌خواهد روایت‌ها قربانی شوند.

سرحرف را از روز حادثه باز می‌کند: «از مدرسه زنگ زدند و گفتند بیایید و بچه‌ها را ببرید، خانه ما از مدرسه دور است، تا حاضر شدم شاید ده دقیقه‌ای نگذشته بود که مدرسه را زدند. بمب دقیقا توی کلاس هانی خورده‌بود؛ پسر بزرگ‌ترم؛ پسری که دو روز طول کشید تا بدنش را پیدا کنم. بدنی که از آن فقط یک پا جامانده‌بود. پایی از زانو به پایین. از روی جورابی که صبح پوشیده بود و انگشت‌های پایش پسرم را شناختم. پیدا نمی‌شد، نمی‌دانید چقدر توی سردخانه گشتم. بین آن کاورهای سیاه که هرکدام داخلش یک بچه بود. بچه‌هایی که هرکدام بخشی از تنشان نبود. یکی سرنداشت، یکی کمر به پایین را نداشت. یکی همان دستی را نداشت که با آن مشق‌هایش را می‌نوشت و هانی من فقط یک پا بود، از زانو به پایین.»

از دار دنیا همین دوتا پسر را داشته، که حالا دیگر ندارد و خواهرزاده‌ای که او هم حالا دیگر شهید است، شهید آتنا احمدزاده. «مدرسه دو طبقه بود، طبقه بالا پسرها بودند و طبقه پایین دخترها. آتنا هم‌سن هانی بود. وقتی مدرسه را زدند او هم شهید شد. بمب اول را که زدند امید داشتم که بچه‌ها از زیر آوار بیرون بیایند اما بمب دوم را که زدند هرچه بود پودر شد و مدرسه سوخت و امید ما ناامید شد. همان روز اول بدن حامد و آتنا را پیدا کردیم، اما هرچه گشتیم هانی نبود. توی سردخانه که رفتم، هرچه گشتم پیدایش نکردم. بیرون که آمدم، شروع کردم به صدا کردنش. گفتم: هانی، مامان؛ تو که پسر خوبی بودی... کجایی؟ چرا خودت را نشانم نمی‌دهی؟ متوسل شدم به آقا امام زمان (عج). گفتم به پهلو شکسته مادرتان قسمتان می‌دهم، آن یکی بچه‌ام را پیدا کرده‌ام، هانی را هم نشانم بدهید. انگار یکی چادرم را گرفت و برد توی سردخانه، سمت کاوری که باز نشده‌بود. گفتم در این کاور را باز کنید، تا باز کردند پای بچه‌ام را دیدم. کنار مدرسه که می‌رفتم یا سردخانه مدام می‌گفتم هانی کجایی مامان؟ آخرش جوابم را داد و گفت: من اینجایم مامان. من از حال و هوای حضرت زینب(س) وقتی بدن پاره پاره شده برادرشان را دیدند فقط روضه شنیده‌بودم، فکرش را نمی‌کردم که یک روز این مصیبت را به چشم خودم ببینم. بدنی که از او فقط یک پا جامانده بود.»

این‌ها را که می‌گوید خودش می‌رود سراغ شایعات، اینکه برخی‌ می‌گفتند که مقر سپاه آنجا بوده‌است. «آنجا سپاهی در کار نبود و مدرسه هم مدرسه‌ای خاص نبود. نمی‌دانم چه قصدی داشتند ولی می‌دانستند که دارند بچه‌ها را می‌زنند. شب قبل از این اتفاق هانی زیاد نگاهم می‌کرد و می‌خندید. نمی‌دانم از چه خبر داشت که من نداشتم! حتی برای مدرسه رفتن عجله داشت. شاید خودش می‌دانست...»

{$sepehr_key_244171}

چه آرزوهایی چه قول و قرارهایی

می‌رود سمت خاطرات بچه‌ها و از قول و قرارهای مادر و پسری می‌گوید که با هم گذاشته‌بودند. «خواهرزاده‌ام که قهرمان ژیمناستیک بود و مدال طلا داشت. پسرهای من هم از آن بچه‌هایی بودند که هزار تا آرزو داشتند. پسر بزرگم عاشق فوتبال بود و تیم رئال مادرید را خیلی دوست داشت. چند روزی قبل از این اتفاق به من می‌گفت: مامان به نظرت بزرگ بشوم تیم رئال من را برمی‌دارد؟ فوتبالش خیلی خوب بود. توی پلی‌استیشن هم که بازی می‌کرد همیشه به دایی‌اش گل می‌زد. هانی پسر باهوش و فعالی بود و درک و شعور بالایی داشت. من همیشه می‌گفتم اگر درس بخوانی و دانشگاه بروی حتما رونالدو خودش دنبالت می‌آید. می‌خندید. می‌گفتم من و بابایی تمام تلاشمان را می‌کنیم تا تو به آرزویت برسی.حامد پسر کوچک‌ترم هم حرف‌های داداشش را تکرار می‌کرد. می‌گفت ما با هم می‌رویم و برایت لامبورگینی می‌خریم و با هم کل دنیا را می‌گردیم.»

تمام این خاطرات را، جمله به جمله با آه عمیق می‌گوید؛ وقتی می‌خوانی، آه‌هایش را در میان جمله‌ها بیاب و با دلش همراه شو... همراه با مادری که پسری در کلاس چهارم و پسری دیگر در کلاس اول را در یک روز از دست داده است. «بچه‌های من به آرزوهایشان رسیدند و سربازان امام زمان (عج) شدند و کل دنیا را خواهند گشت، الان من مانده‌ام با یک دنیا دلتنگی. نمی‌دانم چه کنم. تنهای تنها شده‌ام. همین دو پسر را داشتم، قهرمان‌های زندگی‌ام هستند؛ نمی‌توانم باور کنم که رفته‌اند. وقتی راه می‌روم احساس می‌کنم دو طرف چادرم را مثل همیشه گرفته‌اند. شاید دیگران بگویند که دیوانه‌ام ولی من هانی و حامدم را حس می‌کنم و کنارم هستند.»

با عکس بچه‌هایم در تجمعات می‌روم

دانش‌آموزان مدرسه شجره طیبه میناب اکنون در کنار هم خوابیده‌اند... آرام و بی‌صدا، همان قدر آرام که بی‌صدا صبحی در ماه مبارک رمضان راهی مدرسه شدند و ناگهان دنیای کودکانه آن‌ها پایان یافت .حالا مادرانی پرچم عزا برداشته‌اند که داغ آن‌ها آرام نمی‌گیرد و سرد نمی‌شود. «این جنگ با خون بچه‌های ما شروع شد و ما تا پای جان می‌ایستیم تا انتقام بگیریم. نباید تسلیم شویم. باید جنگ را جهانی کنیم. ما تا پای جان می‌ایستیم. به خیابان‌ها می‌رویم و اگر لازم شد اسلحه به دست می‌گیریم و به کمک رزمندگان می‌رویم. من با عکس بچه‌هایم در تجمعات می‌روم. باید ترامپ و نتانیاهو نابود شوند تا دل ما آرام بگیرد. تا نابود نشوند ما می‌جنگیم؛ نمی‌گذاریم خون شهدای ما پایمال شود. نه فقط خون بچه‌های من، بلکه خون صدها بچه دیگر و جوان و زن و مردی که ناجوانمردانه به شهادت رسیدند. درست است که شهادت بهترین و رفیع‌ترین جایگاه است ولی قطعا مادری نیست که دوست داشته‌باشد بچه‌هایش را از دست بدهد، سخت است این داغ.»

این مادر شهید به همراه چندتن دیگر از مادران شهدای مدرسه شجره طیبه میناب راهی مشهد شده‌است تا دلی سبک کند، خواهران او در این سفر همراهش هستند البته که در این جمع مادر آتنا نیست. او مانند پدر بچه‌ها مانده‌است کنار مزار بچه شهیدش...