آن سه سرو راست قامت

تیتر خبر کوتاه بود. بدون هیچ توضیح اضافی: «سه جوان ارتشی ناو لاوان پس از شش ماه اسارت و دوری به داراب بازگشتند.» چند ثانیه‌ای به آن سه چهره جوان توی تصویر نگاه می‌کنم. سه سرو راست قامت رعنا. با صورت‌هایی شبیه به تمام جوان‌های هم سن و سالشان. دستت را اگر روی تیتر خبر بگذاری و به چشم هایشان خیره شوی، می‌توانند هر کسی باشند.

می‌توانند مهندس معمار باشند. تکنیسین اتاق عمل باشند. تأسیساتی باشند. پیک باشند. بلاگر و بازیگر و خواننده باشند. آن سه نفر می‌توانند هر کسی باشند. اما پیش از آنکه سه جوان ارتشی ناو لاوان باشند، پاره تن عزیزانشان هستند. بعد می‌رسم به کلمات «شش ماه اسارت». شش ماه توی تیتر خبر فقط یک عدد است. یک واحد شمارش است. 

من می‌خوانم شش ماه، اما تخیلم، ذهن داستان پردازم، ور زنانه و مادرانه مغزم، دست بردار نیست. دارم زنی را تصور می‌کنم که شش ماه تمام هر روز وقت پیمانه کردن برنج، بی هوا یک پیمانه بیشتر می‌ریزد توی کاسه. وقت پختن خورشت، یک مشت لوبیا و لپه بیشتر برمی دارد و بعد مشتش را باز می‌کند... من زنی را تصور می‌کنم که پیاز‌ها را می‌ریزد توی روغن و تا طلایی شدنشان، دست می‌برد سمت گوشی و دنبال خبری، نشانه‌ای، ردپایی چیزی می‌گردد. 

آب کتری را جوش می‌گذارد و می‌رود توی گالری عکس‌ها و برای هزارمین بار انگشت اشاره و شستش را روی تصویر از هم دور می‌کند تا به چشم‌های پاره تنش نزدیک‌تر شود. لباس‌های شسته شده را پهن می‌کند روی رخت آویز و به نیمه خالی بند رخت، خیره می‌ماند. به جای خالی لباس‌هایی که وقتی از دریا برمی گشت، قطار می‌شد کنار هم. من روی کلمه «دوری» متوقف می‌شوم. 

می‌نشینم روی زمین. گره روسری‌ام را شل می‌کنم. می‌گذارم هوا، راحت‌تر به ریه هایم برسد. شش ماه برای دوری، هیچ عدد کوچکی نیست. روزی که ناو لاوان در بندر کوچی هند پهلو گرفت، اگر زنی به تازگی از سونوی ان تی سه ماهگی اش به خانه برمی گشت، حالا دیگر زایمان کرده بود. شش ماه، می‌شود یک دوره کامل وزن گیری و تکامل جنین که برای متولد شدن نیاز دارد. این سه جوان ارتشی که به خانه برگشتند، انگار بار دیگر برای خانواده هایشان متولد شدند. آن‌ها هرگز آدم‌های پیش از اسارت نخواهند بود. 

{$sepehr_key_244241}

این بازگشت یک آدم به یک خانه نیست. خبر، درباره بازگشت روح به کالبد خانواده‌های چشم انتظار است. آدم‌هایی که تا روز بازگشت جوان هایشان، بار‌ها اخبار ناو دنا را دنبال کرده بودند و با نگاه به صورت‌های داغ دار خانواده‌های شهدا، چه بسیار لحظاتی که مردند و زنده شدند و به امید این تیتر کوتاه، برگ‌های تقویم را ورق زدند. استقبال‌ها تمام می‌شود.

حلقه‌های گل کم کم خشک می‌شوند. اقوام و دوستان و همسایه‌ها به خانه هایشان برمی گردند. زن‌ها حالا آن یک پیمانه برنج را پرتر برمی دارند. آن یک مشت لپه را بیشتر و دیگر حتی یادشان نمی‌آید آخرین بار تلفن همراهشان را کجا گذاشته بودند. وقتش رسیده یک دل سیر به جبران تمام روز‌های دوری، توی چشم جوان هایشان نگاه کنند. زندگی دوباره از سر گرفته خواهد شد.

برای سیدمحمد مظلومی، رضا افشار و احمدرضا ذاکریان، سه جوان ارتشی ناو لاوان که پس از ۶ ماه اسارت و دوری به خانه برگشتند.