مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ حمیدرضا شاه آبادی سوم خرداد۱۳۴۶ در تهران به دنیا آمد. نخستین داستانش «قبل از باران»، در سال۱۳۶۸ در یک مجله هفتگی منتشر شد. تحصیل در رشته تاریخ، مسیر او را به تدریج روشن کرد. مسیری که نه به تاریخ نگاری صرف منتهی شد و نه به داستانی جدا از واقعیت.
او جایی میان این دو ایستاد و کوشید تاریخ را از حالت مجموعهای از نام ها، تاریخها و سلسلهها بیرون بیاورد و به تجربه زنده آدمها تبدیل کند. بعدها در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مسئولیت هایی، چون کارشناسی، مدیریت انتشارات و معاونت تولید را برعهده گرفت و مدیریت مؤسسه نشر بین المللی الهدی را هم تجربه کرد.
با این همه، آنچه موقعیت او را در ادبیات معاصر تثبیت کرد، توانایی اش در پیوندزدن پژوهش تاریخی با امکانات رمان بود. «دیلماج» نخستین رمان او که در سال۱۳۸۵ منتشر شد، «لالایی برای دختر مرده»، «دروازه مردگان»، «کافه خیابان گوته»، «تابوت سرگردان» و «اعترافات غلامان» هرکدام به شکلی نشان میدهند که تاریخ برای او ماده اصلی روایت گری است.
داستان لازم نیست گزارش عینی واقعیت باشد، اما باید آن قدر بر جزئیات درست، تحقیق و منطق تاریخی تکیه کند که واقعی به نظر برسد. برای او نوشتن، گسترش افق اخلاقی انسان است. حتی هنگامی که به ادبیات ترسناک روی میآورد، میکوشد عناصر وحشت را از تقلید نمونههای غربی بیرون بیاورد و با تاریخ، معماری، افسانهها و تجربه ایرانی پیوند بزند.
«اعترافات غلامان» در سال ۱۳۸۷ منتشر شد و جوایز متعددی از جمله جایزه جشنواره کتاب سلام، جشنواره قصههای قرآنی، کتاب سال رضوی و جایزه شهید حبیب غنی پور را به دست آورد. شاه آبادی برای روایت زندگی امام رضا (ع) زاویهای را برگزیده که هم از نظر داستانی تازه است و هم از نظر معنایی با سیره امام پیوند دارد. هر فصل، اعتراف یکی از این غلامان است.
یکی در سفر مدینه تا مرو حضور دارد، دیگری ورود امام به خراسان را میبیند، یکی در نماز عید همراه اوست، یکی نگهبان خانه است و دیگری در مرحله نهایی توطئه شرکت دارد. این روایتهای جداگانه مانند قطعات یک پازل کنار هم قرار میگیرند تا سیمای امام و سازوکار قدرت مأمون هم زمان آشکار شود. غلامان میان انجام دادن و انجام ندادن گرفتارند.
مأمور قتل کسی شدهاند که از او هیچ بدی ندیدهاند. اعتراف در عنوان این کتاب، تلاشی است تا نشان دهد انسانها در دل یک ساختار مستبد، تا کجا مسئولاند و تا کجا قربانی. او اثری خلق کرد که سیره رضوی را از حریم امن ستایش بیرون میآورد و در میانه یک انتخاب اخلاقی قرار میدهد.
{$sepehr_key_244517}
ستونهای سنگی و سرد قصر مرو تا سقفهای بلندی که با طلا و گچ بری آراسته شدهاند، قد کشیدهاند. بوی تند عود میآید. آفتاب خراسان از پنجرههای باریک و گنبدی به درون میتابد و غبار را در میان فضا معلق نگه میدارد. قالیهای گران قیمت زیر پا پهن شدهاند و ظروف زرین بر سر سفره میدرخشند. در حاشیه این همه شکوه، سی غلام سیاه پوست ایستادهاند. تنهای ورزیده و آفتاب سوخته شان از فرط اضطراب و گرمای سالن برق میزند. شمرده و سنگین نفس میکشند. آنها برای دربار فقط ابزارند.
اجازه ندارند بدون رخصت ارباب، قدم از قدم بردارند. برای آنها خلیفه هم مالک نان است و هم مالک جان. سالها آموختهاند که بدون، چون و چرا، فقط دستورات را اجرا کنند و حالا دستور آمده است تا مهمان را زیر نظر داشته باشند. او را از مدینه آوردهاند، از کنار آرامگاه پیامبر (ص) و از میان وداعی که بازگشت نداشت. خلیفه برایش عنوان ولیعهدی کنار گذاشته است و حتی غلامان هم میدانند ماجرا چیز دیگری است.
وقتی از راه میرسد همه چیز فرق میکند. او شبیه هیچ کدام از مردان دربار نیست. از همان لحظهای که وارد مشهد میشود، مناسبات قصر به هم میریزد. سفره بزرگی در میان مجلس گسترده میشود. برای مهمان جایگاهی در بالای مجلس، روی بالشتکهای ابریشمی مهیاست. او بر مسند قدرت نمینشیند. نگاه آرامش را میان سالن میچرخاند و روی چهره غلامان سیاه پوست ایستاده در حاشیه متوقف میشود. با صدایی رسا میپرسد: «آیا کنار این سفره برای این مردان هم جایی هست؟»
دربار جا میخورد. پچ پچها خاموش میشود. امام این مردان بی اختیار و رنج کشیده را «برادران من» میخواند. در این فضا، غلام فاصله زیادی با انسان دارد. غلام دارایی دیگری است و تنها فرمان میبرد، کشیک میدهد و اگر ارباب بخواهد، میکشد. حالا مردی از راه رسیده است که با آنها روی زمین مینشیند، غذا را با آنها تقسیم میکند و از برابری آدمها با یکدیگر حرف میزند.
رمان «اعترافات غلامان» از دل همین تناقض آغاز میشود. تاریخ در این کتاب از جایگاه خلیفه، وزیر و فرمانده روایت نمیشود. دوربین داستان در کنار کسانی قرار گرفته است که معمولا در حاشیه منابع تاریخی باقی میمانند. سی غلام دربار عباسی که امام رضا (ع) را در سفر اجباری از مدینه به خراسان همراهی میکنند، در خانه اش به مراقبت از او مینشینند و سرانجام در نقشه شهادتش گرفتار میشوند. هر غلام پارهای از واقعه را به یاد میآورد و مجموع این اعتراف ها، تصویر سه سال پایانی زندگی امام هشتم (ع) را کامل میکند.