مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ همه چیز برای عبور از یک سال و ورود به سالی دیگر آماده است. سفره هفت سین را چیدهاند. لباسهای نو را پوشیدهاند و نگاهها مدام به سمت ساعت میچرخد. خانه در انتظار رسیدن بهار است. ظرف شیرینی را روی میز میگذارد و چند اسکناس تا نخورده را لای قرآن. تلفن زنگ میخورد و خودش گوشی را برمی دارد.
درست چند ثانیه تا لحظه تحویل سال زمان باقی است. یک نفر، با صدایی بغض آلود، میگوید امیرحسن و همسرش در جاده شمال تصادف کردهاند. صدا مکث میکند و محمدرضا با فریاد میپرسد: کدام بیمارستان؟ کجا؟ حالشان چطور است؟ صدا باز سکوت میکند. هیچ کدام زنده نماندهاند. گوشی هنوز توی دستانش است که سال تحویل میشود.
اولش بهت زده به صورت اهل خانه نگاه میکند، بعد انکار میکند و در آخر اشک هایش بی وقفه میریزد. زمان متوقف میشود. خانههای دیگر غرق شادباشاند و اینجا، بهار تا پشت درآمد، اما مرگ، زودتر وارد شد. امیرحسن فقط ۲۴ سال داشت. قرار نبود به این زودیها بمیرد. تا مراسم عروسی او و همسرش، چند هفته باقی بود. پدرش برایشان خانه خریده بود، جایی نزدیک به خانه خودش. قرار بود خیلی زود اثاثیه را توی آن خانه بچینند و زندگی شان را شروع کنند.
چند روز بعد خودش را در میان سیاه پوشهایی پیدا میکند که برای تشییع پسرش آمدهاند. همه جا پر از گلهای سفید و بی روح است و شمعهای تیره، ذره ذره میسوزند. جمعیت آن قدر زیاد است که بسیاری را نمیشناسد. با خودش فکر میکند امیرحسن اینها را از کجا میشناخت و اینها در مراسم او چه کار میکنند. وقتی پاره تنش را به خاک سرد میسپارد، غریبهها یکی یکی خودشان را به او معرفی میکنند.
آنها کسانی هستند که امیرحسن، بدون اطلاع کسی بهشان کمک میکرد. او همیشه دغدغه رفتارهای مالی پسرش را داشت. فکر میکرد جوان است و قدر پول را نمیداند. فکرش را هم نمیکرد امیرحسن پول را به خانه کسانی میبرد که نمیشناخت. هرکدام از سیاه پوشها نشانی از زندگی پنهانی پسرش را با خود آوردهاند.
روزها میگذرد، اما خانهای که برای امیرحسن و همسرش خریده، همچنان باقی است. خانه آماده زندگی است ولی صاحبانش دیگر زنده نیستند. زندگی اینجا پیش از آغاز، تمام شده است. باید تصمیم بگیرد با این خانه و با این اندوه چه کند. خانه را میفروشد و پولش را به بروجرد، زادگاهش میبرد.
در یکی از مناطق کم برخوردار بروجرد، دبیرستانی میسازد و نام امیرحسن را بر آن میگذارد. وقتی مدرسه افتتاح میشود، حدود ۱۲۰۰ دانش آموز امکان تحصیل پیدا میکنند. مدرسه سازی، مرهمی برای زخم عمیقش میشود. هرباری که به این فکر میکند بچهها توی ساختمان مدرسه، میآیند و میروند، حس میکند مرگ امیرحسن، پایان او نبوده است.
ساخت این مدرسه آغاز راهی شد که محمدرضا حافظی بیش از دو دهه ادامه داد. در سالهای نخست چهارده مدرسه ساخت. برخی هایشان را بازسازی کرد. تمام دارایی اش را به پای مدارس ریخت، اما خیلی زود فهمید، پول او به تنهایی کافی نیست. بعد از آن مسئله دیگر ساخت مدرسه نبود، دعوت از مدرسه سازان بود. در سالهای پایانی دهه۱۳۷۰ بسیاری از مدارس ایران هنوز دو، سه یا حتی چهار نوبته بودند.
ساختمانهای فرسوده و کمبود کلاس درس، بیداد میکرد. در چنین شرایطی، به همراه گروه کوچکی از خیران، پایههای جامعه خیرین مدرسه ساز کشور را بنا گذاشت. حرکت اولیه این مجموعه در سال۱۳۷۷ و در مشهد شکل گرفت. جامعه خیرین کار خود را با جمعی محدود آغاز کرد و خیلی زود گسترش پیدا کرد. خیران شناسایی شدند و تا اواخر دهه۱۳۸۰، صدها مجمع محلی و دهها هزار خیر با این جریان همکاری کردند.
{$sepehr_key_245188}
افراد متمکن را همراه با خانواده هایشان به همایشهای مدرسه سازی دعوت میکرد. هزینه کارکنان مراسم، پذیرایی، شام و حتی سوغات استان میزبان را میپرداخت. میتوانست با همین پولها یک مدرسه کوچک بسازد و آن را به فهرست کارهای شخصی اش اضافه کند، اما ترجیح میداد یک جمع تازه را با مدرسه سازی آشنا کند. در سخنرانی هایش با شور حرف میزد.
قصه میگفت و یکی از قصههای همیشگی اش درباره اکبر ابراهیمی بود، خیری که زیر ناودان طلای کعبه عهد کرده بود تا روزی که زنده است مدرسه بسازد و همین طور هم شد. در ساخت هزار مدرسه مشارکت کرد. فعالیتهای حافظی به مدارس محدود نشد، عضو هیئت مؤسس و هیئت امنای بنیاد حامیان دانشگاه تهران شد. از بورسیه دانشجویان حمایت کرد، به صندوق نیکوکاری دانشگاه کمک رساند و در ساخت ساختمان دانشکده کارآفرینی مشارکت کرد.
سالهای پایانی زندگی اش با بیماری گذشت. عصا همراه همیشگی اش بود. هرازگاهی در بیمارستان بستری میشد و باز با کمی بهبود، سر از مدارس درمی آورد. زیاد با دانش آموزان و خانواد ه هایشان حرف میزد. امیرحسن را در چهره آنها میدید. سرانجام در سال۱۳۹۸ و پس از یک دوره بیماری، در تهران درگذشت. پیکرش را به بروجرد بردند و در جوار امیرحسن به خاک سپردند، کنار همان پسری که مرگش مسیر زندگی پدر را تغییر داد.