پدری که می‌خواست نوزادش را به سطل آشغال بیندازد | کمک مرکز مشاوره پلیس به دعوای دامنه دار زوج مشهدی

به گزارش شهرآرانیوز؛ وقتی وارد کلانتری شد، فقط به این فکر می‌کرد که زندگی مشترکش به پایان رسیده و راهی برای احیای آن نیست. زن سرش را پایین انداخت، چون ده‌ها بار حین دعوا با شوهرش از مأموران این کلانتری کمک خواسته بود. او نوزاد دو ماهه اش را محکم‌تر در آغوش گرفت.

مأمورانی که پیش از این بار‌ها مریم را از زیر مشت و لگد‌های شوهرش بیرون کشیده بودند، او را شناختند. مریم در برابر مأموران جمله‌ای گفت که موبه تن هر پدرومادری سیخ می‌کرد. او به مأموران گفت: کمک کنید، شوهرم می‌خواهد پسرم را به سطل آشغال کنار خیابان بیندازد.

این جمله نظر سرهنگ روح ا... لطفی، رئیس کلانتری آبکوه، را برانگیخت و او با تجربه خودش فهمید که پشت پرده این جمله، مشکلات خانوادگی شدیدی وجود دارد که اگر درمان نشود، می‌تواند تبدیل به یک جنایت یا پرونده مهم شود.

زندگی‌ام را دوست دارم

سرهنگ لطفی ابتدا با خود زن جوان به گفت‌و‌گو پرداخت و از مریم پرسید که آیا واقعا می‌خواهد از شوهرش جدا شود؟ زن جوان که انتظار چنین سؤالی را نداشت، اندکی سکوت کرد و در پاسخ گفت: من عاشق شوهرم بودم، اما مجید دیشب گفت نه من را‌ می‌خواهد و نه این بچه را و تهدیدم کرد که مرا بیرون می‌اندازد. نمی‌دانم در سن بیست و هشت سالگی وقتی دو مهر طلاق روی شناسنامه‌ام ثبت شود، چه سرنوشتی پیدا می‌کنم. رئیس کلانتری آبکوه با صدور دستورات تخصصی، رئیس دایره مددکاری و مشاوره این مرکز پلیس را مسئول کمک به زندگی این زن کرد.

این زن جوان پس از رفتن به دایره مددکاری این کلانتری به شاداب، مسئول دایره مددکاری و مشاوره کلانتری، گفت: من شانزده ساله بودم که پدرم گفت باید با پسر یکی از دوستانش ازدواج کنم. او به خواستگاری‌ام آمد و ما در عرض یک هفته عقد کردیم. دو سال نامزد بودیم تا به خانه خودمان رفتیم.

هنوز یک سال از آغاز زندگی زناشویی ما نگذشته بود که متوجه رابطه پنهانی شوهرم با چند زن دیگر شدم. باوجود این خانواده‌ام مانع طلاق شدند. پس از دعوای شدیدی که داشتیم، شوهرم چند ماه به زندگی اش متعهد شد، اما دوباره کارهایش را از سر گرفت. این بار وقتی شوهرم یک زن را به خانه آورده بود، پدرم را به خانه بردم تا خودش ببیند و مانع طلاق من نشود. من در بیست سالگی طلاق گرفتم. خیلی افسرده شده بودم تا اینکه پس از سه سال با مجید آشنا شدم.

پوشیدن دومین لباس عروس

زن جوان ادامه داد: مجید پنج سال از من بزرگ‌تر بود و او هم تجربه طلاق داشت. او به من گفت که یک پسر دارد که الان ده ساله است و با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کند. ما رابطه عاشقانه‌ای داشتیم. پس از دو سال مجید به خواستگاری‌ام آمد. والدینم با ازدواج ما مخالف بودند؛ اما من مقابل همه ایستادم. پس از شش ماه قرار شد در طبقه دوم خانه پدر مجید زندگی خود را شروع کنیم.

روز عروسی، من به آرایشگاه رفتم و مجید قرار بود ساعت ۴ عصر به دنبال من بیاید. از ساعت سه ونیم با او تماس گرفتم که کارم تمام شده است، اما او گوشی همراهش را خاموش کرد. از همان جا در دلم آشوب شد. سرانجام مجید ساعت ۸ شب دنبالم آمد. مادرشوهرم یواشکی گفت که گوشی پسرش شارژ داشته، اما گوشی اش را خاموش کرد ه، چون از ازدواج با تو پشیمان شده است.

مریم با اشاره به آثار زخمی که روی ابرو داشت، ادامه داد:‌ای کاش همان روز از ازدواج منصرف می‌شدم. الان دو سال از آن روز می‌گذرد و ما همیشه با هم درگیریم. یک بار مجید آن قدر کتکم زد که چشمم خون ریزی کرد. این اثر همان زخم است. او‌ می‌گوید که نه مرا می‌خواهد، نه بچه اش را. شوهرم تا پنج روز بعد از زایمانم به خانه نیامد. حتی در این دو ماهه هنوز یک بار بچه را بغل نکرده است.

او بار‌ها من را با همسر قبلی اش مقایسه می‌کند و‌ می‌گوید که قبلی از تو زیباتر و بهتر بود، اما او را طلاق دادم. آن قدر مقایسه‌ام کرد که کنجکاو شدم با او صحبت کنم. شماره اش را پیدا کردم و تماس گرفتم. هرچند همیشه مجید می‌گفت که من او را طلاق داده‌ام، اما این زن به من گفت که پس از ازدواج فهمیده است که اخلاق مجید مدام تغییر می‌کند. 

او گفت هر بار مجید با پدر و مادرش بحث می‌کرده است، وقتی به خانه می‌آمده‌اند با کتک زدن او از والدینش انتقام می‌گرفته است. من حدود یک ساعت با این زن صحبت کردم. هرچه را او‌ می‌گفت، من تجربه کرده بودم. این زن در پایان به من گفت که زندگی‌ام را به خطر نیندازم و هرچه زودتر از او جدا شوم. شاید به همین خاطر بود که دیگر من هم دل کندم و درخواست طلاق دادم.

گلایه از پرحرفی و غر زدن‌های زن

پس از ثبت اظهارات زن، نوبت به شنیدن حرف‌های مجید رسید. این مرد که در ابتدا برای حضور در کلانتری مقاومت شدیدی داشت، سرانجام به کلانتری آمد و با اکراه و چهره‌ای عبوس در جلسه حاضر شد. او در پاسخ به این سؤال که چرا با همسرت درگیر هستی، ادعا کرد: مریم خیلی پرحرف است و مدام غر می‌زند. وقتی به خانه می‌آیم، حتی یک لحظه ساکت نمی‌شود و درباره همه چیز حرف می‌زند.

نکته دیگر امیر، پسرم، است. امیر تمام جان و روح من است، اما مریم اجازه نمی‌دهد که پسرم با ما زندگی کند. من وقتی به آینده بچه‌ام فکر می‌کنم، عصبی می‌شوم. مجید در ادامه این جلسه حرف خاصی نزد؛ موضوعی که سبب پایان جلسه و دعوت از مریم برای حضور در جلسه دیگری شد.

مریم پس از حضور در مقر پلیس حرف‌های شوهرش را شنید و گفت: من هیچ مشکلی ندارم. او از دو سالگی با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می‌کند و در این هشت سال به آن‌ها وابسته شده است. امیر را من هم دوست دارم. او حتی با من از پدرش صمیمی‌تر است. او بچه مرا بغل می‌کند و وقتی می‌بیند مجید می‌خواهد مرا کتک بزند ناراحت می‌شود. او بار‌ها به من گفته است صبر کن بزرگ شوم، دیگر اجازه نمی‌دهم تو را کتک بزند. تنها چیزی که من می‌خواهم این است که شوهرم به من محبت کند.

پس از شنیدن اظهارات دو طرف، چهارمین جلسه این بار با حضور زوج جوان برگزار شد. مجید گفت: من زن اولم را نخواستم و طلاقش دادم. مریم را هم نمی‌خواهم و... هنوز اظهارات مجید ادامه داشت که به او گفته شد: در بررسی پرونده طلاق شما مشخص شده این گونه نبوده است که‌ می‌گویید. این همسر شما بوده که درخواست طلاق داده است. دلیلی هم که جدا شده‌اید، اخلاق بد و روان پریشی شما بوده است. مجید با شنیدن این توضیحات ساکت شد. رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری آبکوه از مریم خواست برای دقایقی از اتاق خارج شود.

{$sepehr_key_245356}

الگوی ثابت مرد با نرسیدن به بلوغ هیجانی

شخصیت مجید توسط کارشناسان دایره مددکاری و مشاوره کلانتری آبکوه به طور دقیق واکاوی شد. رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری پس از بررسی همه خصوصیات روحی مجید به او گفت: هرچند در طول این مدت از شما خواسته شده است گذشته را رها کنید و بر حل مشکلات فعلی تمرکز کنید، بررسی‌های تخصصی نشان می‌دهد انعطاف پذیری لازم را ندارید.

شما دنبال درست کردن تنش هستید، چون حل مسئله را بلد نیستید. به همین خاطر با هر جرقه کوچکی دعوای شدیدی راه می‌اندازید. الگوی هر دو زندگی مشترک شما نشان می‌دهد با والدین هر دو همسر چالش داشته‌اید و توان کافی را برای متقاعد کردن آن‌ها نداشته‌اید؛ به همین خاطر از همسرتان انتقام می‌گرفتید. ریشه مشکلات شما در عدم بلوغ هیجانی و ناتوانی در مدیریت خشم است.

پس از حدود ۴۵ دقیقه، از مریم خواسته شد دوباره به اتاق بازگردد. او پس از ورود با مردی مواجه شد که در روز‌های اول آشنایی دیده بود. مجید طوری رفتار می‌کرد که انگار قبول کرده بود مشکل اصلی از سوی خودش است. مرد جوان از همسرش عذرخواهی کرد و با صداقت گفت: من اشتباه کردم.

او از همسرش خواست یک فرصت مجدد به او بدهد. پس از توافق و سازش این زوج، مجید صورت جلسه را با این عبارت امضا کرد: این جانب، مجید، با همسر دوستداشتنی‌ام صلح می‌کنم و با او زندگی عاشقانه‌ای را از سر می‌گیرم و او را دوست دارم. این زوج جوان در حالی به خانه خود بازگشتند که مجید قول داد برای ارتقای سطح زندگی شخصی اش هرچه زودتر به یکی از مراکز مشاوره مراجعه کند.