داستان کودک درباره کشتی پهلوانی | مانند دو قهرمان پهلوان

مرجان زارع - همه دلشان می‌خواهد از بقیه قوی‌تر باشند. همه قهرمان بودن را دوست دارند. یک روز پیمان و پویا در زنگ تفریح مدرسه، رو در روی هم آمدند. پیمان داد زد: «چی فکر کردی، من زورم از تو بیشتر است. الان حسابت را می‌رسم.»

پویا سریع جلو آمد و یقه‌ی لباس پیمان را گرفت و گفت: «الان معلوم می‌شود زور کی بیشتر است!» و پیمان را هل داد. بچه‌ها تا داد و فریاد پویا و پیمان را شنیدند، با‌عجله دورشان حلقه زدند.

یکی می‌گفت: «دعوا نکنید.» یکی می‌گفت: «الان آقای ناظم می‌رسد.» یکی هم می‌گفت: «پیمان قوی‌تر است. من می‌دانم.» همین موقع آقای جوادی معلم ورزش از راه رسید.

تا پیمان و پویا را در حال دعوا دید، سریع جلو آمد. آنها را از هم جدا کرد و گفت: «معلوم است دارید چه‌کار می‌کنید؟ مدرسه که جای دعوا نیست!» پیمان با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: «تقصیر پویاست. فکر کرده زورش از من بیشتر است.»

پویا اخم کرد. آقای جوادی لبخندی زد و دست هردو را گرفت و گفت: «اینکه راهش نیست. اگر دوست دارید ببینید کی قوی‌تر است، راه‌های بهتری وجود دارد. لازم نیست دعوا کنید.

می‌توانید با هم مسابقه بدهید. مثلاً می‌توانید کشتی بگیرید. خیلی از پهلوانان بزرگ ایران کشتی‌گیر بوده‌اند؛ مانند پوریای ولی و جهان پهلوان تختی.»

پیمان تا اسم تختی را شنید، با صدای بلند گفت: «من تختی را می‌شناسم. عکسش را در مجله دیده‌ام.» آقای جوادی سری تکان داد و گفت: «تختی قهرمان خیلی بزرگی بود. یک کشتی‌گیر واقعی.

زورش از خیلی‌ها بیشتر بود، اما اهل دعوا نبود و همه را دوست داشت. حتی وقتی فهمید دست رقیبش آسیب دیده، وسط مسابقه مواظب بود که به دست آسیب‌دیده رقیبش دست نزند. او یک پهلوان واقعی بود.»

پویا آهی کشید و گفت: «کاش من هم مانند تختی شوم! چه‌طوری می‌شود مانند او قهرمان شد؟» آقای جوادی سریع جواب داد: «اولین کاری که باید بکنید این است که در یک کلاس کشتی ثبت‌نام کنید.

آنجا هم می‌توانید کشتی یاد بگیرید، هم با دوستانتان رقابت کنید. چند تا از بچه‌های دیگر هم که آنجا ایستاده بودند، جلو آمدند و گفتند می‌خواهند در کلاس کشتی ثبت‌نام کنند.

این‌طوری شد که آقای جوادی با بچه‌ها قرار گذاشت که عصر همان روز در سالن کشتی همدیگر را ببینند تا در کلاس کشتی ثبت‌نامشان کند. عصر، بچه‌ها با هیجان و خوش‌حالی به ورزشگاه رفتند. آقای جوادی زودتر از آنها رسیده بود.

یکی یکی بچه‌ها را به مربی کشتی معرفی می‌کرد و می‌خواست که مربی اسمشان را در کلاس بنویسد. خیلی زود بچه‌ها لباس مخصوص کشتی پوشیدند و به ترتیب پشت سر هم روی تشک کشتی شروع به تمرین کردند.

پیمان و پویا هم روبه‌روی هم ایستادند. حالا دیگر پیمان و پویا دنبال شکست دادن یکدیگر نبودند.

روز‌ها گذشت و گذشت. بچه‌ها هر روز به ورزشگاه می‌رفتند. هم کشتی و هم چیز‌های جدیدی یاد می‌گرفتند. تا اینکه کم‌کم توانستند کشتی‌گیران خوبی شوند.

حتی چند نفر از آنها برای مسابقات انتخاب شدند. آقای مربی اسم بچه‌ها را برای مسابقات اعلام کرد. پیمان و پویا هم بینشان بودند. پیمان با خوش‌حالی به پویا لبخند زد و گفت: «مطمئنم در مسابقات موفق می‌شوی. تو کشتی‌گیر خوب و حسابی قوی هستی.»

پویا لبخند‌زنان جواب داد: «تو هم کشتی‌گیر معرکه‌ای شده‌ای. مطمئنم مسابقه را مانند آب خوردن می‌بری.» پیمان و پویا به هم لبخند زدند و در رؤیایشان داور مسابقه را دیدند که دست آنها را مانند دو تا قهرمان بالا برده بود.

پیمان و پویا مطمئن بودند که خیلی زود آن روز می‌رسد و تماشاگران برایشان هورا می‌کشند.