۷ سال میان قتل و قصاص | سامره علی‌نژاد، مادر داغ‌دیده‌ای که طناب دار را از گردن قاتل فرزندش باز کرد​

مریم شیعه| شهرآرانیوز؛ تاریکی آخر شب، سنگین‌تر از همیشه روی شهر نشسته است و عقربه‌های ساعت به پنج‌ونیم صبح نزدیک می‌شوند. جمعیت از ساعتی پیش، پشت حصار ایستاده است. چهره‌هایی نیمه‌پیدا در روشنایی کم‌رنگ چراغ‌ها. یک نفر زیر لب دعا می‌خواند، زنی گریه می‌کند و صدایی از میان جمعیت، پدرش را به نام کوچک صدا می‌زند. صدا‌های دیگری به آن می‌پیوندند؛ گاهی بلند، گاهی بریده. انگار هرکس می‌کوشد پیش از آنکه زمان تمام شود، کلمه‌ای را به آن سوی حصار برساند. مرد جوان را می‌آورند. دست‌هایش پشت سر بسته شده‌اند و پارچه‌ای چشم‌هایش را پوشانده است. پاهایش تا نزدیکی چهارپایه پیش می‌روند. هفت‌سال شبانه‌روز، به این لحظه فکر می‌کرد. حالا طناب بالای سر او آویخته شده است و مادرش جایی میان جمعیت اشک می‌ریزد.

در سوی دیگر، زنی ایستاده که برای رسیدن به این صبح، هفت‌سال رنج کشید. چهارسال پیش از کشته‌شدن پسر جوانش، پسر کوچک‌ترش را هم در یک تصادف از دست داده بود. پسری که از دست داد، همه زندگی‌اش بود. جوانی ورزشکار که آن روز برای پایان‌دادن به یک درگیری خیابانی جلو رفت، اما تیغه چاقو به گردنش رسید. حالا مادر در برابر کسی ایستاده است که تنها امیدش را برای همیشه ناامید کرد. طناب را دور گردن محکوم می‌اندازند. مرد جوان روی چهارپایه می‌ایستد و زانوهایش به لرزه می‌افتد. زن از میان جمعیت پیش می‌رود. بالا می‌رود و مقابل صورت چشم‌بسته قاتل فرزندش می‌ایستد. دستش را بلند می‌کند و به صورتش سیلی می‌زند؛ صدای کوتاه و خشکی که برای لحظه‌ای همه صدا‌های دیگر را می‌بلعد.

اما چهارپایه کنار نمی‌رود. زن همسرش را صدا می‌زند. مرد جلو می‌آید و طناب را از گردن محکوم باز می‌کند. پارچه هنوز روی چشم‌های جوان است، اما مرگ از چندسانتی‌متری صورتش عقب رفته است. میان جمعیت گریه، دست‌زدن و فریاد شادی بلند می‌شود. مادر محکوم خود را به زن می‌رساند؛ می‌خواهد پیش پایش خم شود، اما او بازویش را می‌گیرد و بلندش می‌کند. چند دقیقه بعد، آفتاب بر شهری می‌تابد که آن صبح، با نور بخشش روشن می‌شود.

۷ سال میان قتل و قصاص

آن زن سامره علی‌نژاد بود؛ همسر عبدالغنی حسین‌زاده، فوتبالیست قدیمی و مربی فوتبال در شهرستان نور و رویان. پسر از دست رفته‌اش عبدا... حسین‌زاده نام داشت و «بلال» قاتل او شد. عبدا... هنگام مرگ هفده‌سال داشت و بلال نوزده‌سال. ۳۰ آبان ۱۳۸۶، در چهارشنبه‌بازار شهرستان نور، نزاعی میان چند جوان شکل می‌گیرد و عبدا... برای میانجیگری وارد درگیری می‌شود. بلال اول با چاقو جوان آن‌طرف درگیری را زخمی می‌کند و سپس ضربه‌ای به ناحیه گردن عبدا... می‌زند. اصابت تیغه به شاهرگ و خون‌ریزی شدید، فرصت نجات را از او می‌گیرد. بلال پس از حادثه می‌گریزد، اما بازداشت می‌شود.

خانواده حسین‌زاده در سال‌۱۳۸۲، امیرحسین، پسر کوچک‌تر خانواده را هم در حادثه‌ای رانندگی از دست داده بود. پس از آن حادثه، همه امید خانواده به عبدا... بسته شده بود؛ پسری که اکنون خودش در قبرستان، کنار برادر کوچک‌ترش آرام گرفته بود. سامره علی‌نژاد داغ‌دیده بود و تا آخرین ساعات، همچنان اجرای قصاص را می‌خواست. قرار بود حکم پیش از نوروز اجرا شود، اما مسئولان زندان از خانواده خواستند شب عید، خانواده دیگری را عزادار نکنند. در فاصله باقی‌مانده، امام‌جمعه، اعضای شورای شهر رویان، انجمن حمایت از زندانیان، مسئولان زندان و شماری از چهره‌های شناخته‌شده برای جلب رضایت خانواده تلاش کردند. عادل فردوسی‌پور نیز در برنامه «نود» از آنها خواست بلال را ببخشند. بااین‌حال، تصمیم نهایی همچنان نزد اولیای دم باقی مانده بود و عبدالغنی حسین‌زاده اختیار انتخاب را به همسرش سپرده بود.

آن لحظه سرنوشت‌ساز به‌واسطه عکس‌های آرش خاموشی، عکاس خبرگزاری ایسنا، ثبت شد. بلال چشم‌بسته روی چهارپایه، سیلی سامره، برداشتن طناب به دست پدر عبدا... و سرانجام آغوش دو مادر. انتشار این مجموعه عکس، ماجرا را از نور و مازندران فراتر برد. روزنامه‌ها، خبرگزاری‌ها و شبکه‌های تلویزیونی در نقاط مختلف جهان آن را بازتاب دادند. تصویری که بیش از همه ماند، تصویر دو زن بود؛ یکی فرزندش را از دست داده و دیگری فرزندش را درست در آستانه مرگ پس گرفته بود.

{$sepehr_key_246094}

توقف رنج

بخشش سامره علی‌نژاد به معنای فراموش‌کردن عبدا... یا انکار جرم بلال نبود. آن سیلی، درست در مرز میان این دو معنا نشست. قاتل باید بداند چه رنجی ساخته است، اما مادر نمی‌خواهد رنج دیگری را با مرگ او ادامه دهد. سامره بعد‌ها گفت پس از زدن آن سیلی، خشم از دلش بیرون رفت و احساس کرد خون دوباره در رگ‌هایش جریان یافته است. او برای گذشت پولی دریافت نکرد. سامره گفت اگر خیرانی قصد کمک دارند، آن پول را صرف ورزش نور و رویان و مدرسه فوتبال کنند.

سامره زنی نبود که رنجش را پشت چند جمله اخلاقی پنهان کند. پیش از اعلام گذشت، میکروفون گرفت و برای مردمی که بخشش می‌خواستند توضیح داد طی آن سال‌ها چه کشیده است. از خانه‌ای گفت که جای دو پسر در آن خالی مانده، از سفره‌ای که دیگر مانند گذشته پهن نمی‌شود و از جوانانی که با حمل چاقو، هم زندگی خود را نابود می‌کنند و هم خانواده دیگری را به سوگ می‌نشانند. بخشش او پس از به زبان آوردن دردهایش اتفاق افتاد، نه با نادیده‌گرفتن آن. معنای عمیق بخشش شاید همین باشد. بخشش نه پاک‌کردن خطاست و نه فراموش‌کردن قربانی‌اش، بلکه متوقف‌کردن رنج در جایی است که هنوز می‌توان مانع تکثیر آن شد.