رسول ملاقلیپور، بیستوچهارساله بود که خسرو از تنگه چذابه گذشت و چفیهاش را به نشانه پیروزی در عملیات طریقالقدس به شاخه اولین درخت سر راهش گره زد. بعد با لبخندی که دندانهایش را نشان میداد، رو کرد سمت مرز و یک بیلاخ مشتی به صدام داد. همانجا، عکاسی که خودش را با یک کامیون دماغهدار به آن لحظه رسانده بود، تصویر شست بزرگ خسرو را روی آخرین نگاتیو باقیمانده از یک حلقه سیوششتایی ثبت کرد.
نگاتیوی که سالها بعد برای ما بچههای قدونیمقد حسینآقا تخریبچی به یک معمای بزرگ تبدیل شده بود؛ معمایی که تمام تابستانهای سه سال ابتدایی دبستان حل نشده باقی ماند.
آن سالها همین که مدرسهها تعطیل میشد، میرفتیم سروقت کیف سامسونت مشکی کهنهای که ته کمد لباسها بود و قفلش با فشار دست ما هفت، هشتسالهها باز میشد؛ کیف سامسونت ته کمد لباس پر بود از نوار نگاتیوهای تیره و دودی در پاکتهای سفید. هر بار نواری را بر میداشتیم و میدویدیم زیر تیغ تیز آفتاب تموز، درازکش ولو میشدیم وسط حیاط.
بعد نوارها را میگرفتیم سمت نور خورشید تا در هر قاب بین نگاهمان، بابا و عموخسرو از دیگر رزمندهها تمیز داده شوند. بابا و عموخسرو که سه سال کامل از هشت سال جنگ را هر بار در عکسی، با حالتی متفاوت کنار هم نشسته یا ایستاده بودند. تقریبا همه را درست حدس میزدیم الا یک نگاتیو تک بریده، که صورت نداشت و هرقدر به طرف آسمان بالاتر میگرفتیمش، لاینحلتر میشد.
ما نفهمیدیم و فراموش کردیم تا روزی که رسول ملاقلیپور فیلم «سفر به چذابه» را ساخت؛ سال ۱۳۷۴ بود که یک روز بابا با سروروی سرخ و خسخس سینه، تهمانده جانش را به خانه آورد و بیدرنگ رفت سراغ کمدِ قدیمی لباس. بعد همینطور که لابهلای بالاپوشهای زمستانی، بغچههای رنگارنگ چادر و سجادهها، پی کیف سامسونتش پالپال میکرد، حرف را بُرد سمت سینما دیاموند و آخرین ساخته کارگردانی معروف که البته ما اسمش را تا آن روز نشنیده بودیم.
{$sepehr_key_246141}
بعد هم با حسرتی که از صورتش شره داده بود، توی چشمهای مادرم دوید که: دیدی بازم دیر شد. کاش این آقا رسول رو زودتر میشناختم. زودتر از امروز و دیدن اتفاقی فیلم جدیدش. بعد هم برای مادرم از تماشای صحنههایی گفت که پیشترها، خیلی زودتر از آن روز و رسول ملاقلیپور، عموخسرو، آذر سال ۱۳۶۰ ساخته و بازیاش کرده بود؛ آن هم فقط توی یک قابِ عکس که ۲۷روز قبل از شهادتش گرفته شد.
مادر گفت: اون عکس چاپ نشده رو میگی؟ اون که چیزی رو نشون نمیده مرد. یک انگشته وسط بیابون که یکی گرفته سمت کوه. بابا هم داد زد که: تو چی میفهمی زن. اون انگشت، خودش همه ماجراست. همه حرفی که این کارگردان تو دو ساعت میخواسته بزنه، اون روز، اونجا، یکی با شستش زد و رفت.
از حرفهای آن روز بابا چند جمله پر از حسرت دیگر هم توی سرم مانده: کاش آدرس رسول ملاقلیپور رو داشتم، نگاتیو رو براش میفرستادم و میگفتم، این شهید خسرو بهارآراست. چند ساعت بعد از پایان عملیات آزادسازی چذابه. کسی که زودتر از شما سفر به چذابه را ساخت و کارگردانی کرد. حسرتی که البته تا همیشه حسرت ماند.