به گزارش شهرآرانیوز، قسمت دوم «مرد سه هزار چهره» در حالی آغاز میشود که ماجرای قسمت قبل همچنان ادامه دارد؛ انتخابی که در ابتدا میتواند فرصتی برای پرداخت بیشتر یک موقعیت کمیک باشد، اما در اجرا به طولانی شدن بیدلیل آن منجر شده است.
مشکل اصلی، نه در خود موقعیت، بلکه در مدت زمان اختصاصیافته به آن و ریتم روایت است. تکرار و امتداد یک موقعیت کمدی، زمانی میتواند مؤثر باشد که هر بار لایه تازهای از شوخی، شخصیت یا موقعیت به آن اضافه شود. در این قسمت، اما این اتفاق به اندازه کافی رخ نمیدهد و مخاطب خیلی زودتر از آنکه روایت به نقطه مورد نظرش برسد، میتواند مسیر داستان را حدس بزند.
در ادامه نیز بخش قابل توجهی از زمان صرف کشمکش و درگیری میان نیروهای پلیس میشود؛ سکانسی که با توجه به ظرفیت بالقوه موقعیت، میتوانست بسیار موجزتر و خلاقانهتر اجرا شود. طولانی شدن این بخش باعث میشود ریتم قسمت در یکی از مهمترین نقاطش افت کند و انرژی کمدی سکانس از بین برود. به بیان سادهتر، قسمت دوم دیرتر از آنچه باید به اصل موقعیت کمدی خود میرسد.
{$sepehr_key_247152}
با وجود ضعفهای روایی، یکی از نکات مثبت قسمت دوم، حفظ درست شخصیتپردازی مسعود شصتچی است. مهران مدیری همچنان همان ویژگیهای اصلی این شخصیت را نگه داشته؛ شخصیتی ساده، منفعل، گرفتار موقعیتهایی که کنترلشان از دست او خارج است و در بسیاری از مواقع، بیش از آنکه خودش عامل ایجاد بحران باشد، قربانی زنجیرهای از سوءتفاهمهاست.
این تداوم رفتاری اهمیت زیادی دارد؛ چرا که اگر شخصیت شصتچی صرفاً به بهانه موقعیتهای جدید تغییر میکرد، بخش مهمی از جذابیت سریال از بین میرفت. مدیری توانسته میان تغییر موقعیت و ثبات شخصیت تعادل قابل قبولی ایجاد کند.
در کنار او، همسر شصتچی نیز بهعنوان مکمل این شخصیت عملکرد قابل قبولی دارد. رابطه این دو نفر از آن جهت جواب میدهد که تضادها و هماهنگیهایشان به موقعیتهای کمیک کمک میکند و حضور همسر شصتچی صرفاً نقش یک شخصیت فرعی تزئینی را پیدا نمیکند.
یکی از شوخیهای قابل توجه این قسمت، اشاره به مناسبت ولنتاین است؛ شوخیای که به شکل مشخصی تلاش میکند یک پدیده فرهنگی وارداتی را با منطق و مناسبات ایرانی ترکیب کند.
این نوع شوخیها در آثار مهران مدیری سابقه دارند؛ یعنی استفاده از یک پدیده آشنا برای مخاطب امروز و قرار دادن آن در بستری کاملاً ایرانی. اهمیت این شوخی البته بیشتر از خود «ولنتاین»، در ایرانیزه کردن یک موقعیت فرهنگی و تبدیل آن به ماده خام طنز است.
یکی از نقاط ضعف محسوس قسمت دوم، طراحی صحنه در بخشهایی از اداره و بهخصوص طبقه آرشیو است؛ جایی که شصتچی و همسرش در کنار یکدیگر کار میکنند.
فضای بصری این بخش عمدتاً بر پایه رنگهای خنثی شکل گرفته است؛ از دکور گرفته تا لباس شخصیتها. در چنین ترکیبی، انتخاب پروندهها و پوشههای رنگارنگ میتوانست بهعنوان یک عنصر بصری جذاب عمل کند، اما در اینجا به نظر میرسد این رنگها بیش از آنکه به ترکیببندی قاب کمک کنند، توجه مخاطب را از سوژه اصلی یعنی بازیگران منحرف میکنند.
مسئله صرفاً انتخاب رنگ نیست؛ بلکه بحث بر سر سلسلهمراتب بصری قاب است. وقتی پسزمینه و عناصر فرعی از نظر رنگی برجستهتر از شخصیتها میشوند، نگاه مخاطب به جای دنبال کردن کنش بازیگر، مدام میان عناصر مختلف قاب جابهجا میشود.
بهخصوص در صحنههایی که لباس بازیگران نیز در طیف رنگهای خنثی قرار دارد، این تضاد بیشتر به چشم میآید و گویی بازیگران در محیط حل میشوند، در حالی که پوشهها و پروندهها به عناصر غالب قاب تبدیل شدهاند.
تدوین موازی میان موقعیت همسر شصتچی و گروه داعشیها نیز از انتخابهایی است که در اجرا چندان تأثیرگذار نیست.
تدوین موازی زمانی کارآمد است که دو خط روایی در حال ایجاد یک رابطه معنایی، زمانی یا تعلیقی با یکدیگر باشند و رفتوآمد میان آنها بتواند اطلاعات تازهای به مخاطب بدهد یا تعلیق ایجاد کند.
در این قسمت، اما این رفتوبرگشتها در برخی لحظات بیشتر از آنکه به پیشبرد روایت کمک کنند، ریتم داستان را قطع میکنند.
در نتیجه، مخاطب به جای آنکه از این جابهجایی روایی هیجانزده شود، ممکن است احساس کند مدام از یک موقعیت به موقعیت دیگر پرتاب میشود؛ بدون اینکه این دو خط داستانی به اندازه کافی در یکدیگر تنیده شده باشند.
در میان بازیگران، غلامرضا نیکخواه همچنان از آن دسته بازیگرانی است که حتی در سادهترین موقعیتها نیز امضای شخصی خود را حفظ میکند.
نحوه شعرخوانی او و مکثها، لحن و نوع ادای کلمات، بخشی از همان طنازی خاصی است که در بازی او وجود دارد. نکته مهم اینجاست که نیکخواه برای خنداندن مخاطب الزاماً به اغراق حرکتی یا دیالوگهای عجیب متکی نیست؛ خودِ شیوه بیان و حضور او در قاب، ظرفیت ایجاد موقعیت کمیک دارد.
این همان ویژگیای است که باعث میشود حتی یک کنش ساده مثل خواندن شعر، در اجرای او تبدیل به یک موقعیت طنز شود.
حتی خود تیپهای داعشی ها هم تبدیل به شخصیت نشده و در حد همان تیپ باقیماندهاند و به خوبی باورپذیر نیستند.
اما شاید مهمترین نکته درباره این قسمت، چیزی فراتر از خود قسمت دوم باشد؛ یعنی نحوه طراحی برخی دیالوگها و موقعیتها با توجه به ظرفیت انتشار در شبکههای اجتماعی.
به نظر میرسد در بعضی لحظات، سریال آگاهانه به سمت تولید «لحظات قابل برش» حرکت میکند؛ دیالوگها و سکانسهایی که حتی اگر از متن اصلی جدا شوند، بتوانند بهصورت مستقل در قالب یک کلیپ کوتاه در شبکههای اجتماعی منتشر شوند و مخاطب را به واکنش وادارند.
برای نمونه، گفتوگوهای مربوط به رابطه شصتچی و همسرش و جملاتی از جنس «اگر مهم بود، خودت میفهمیدی» بهوضوح قابلیت جدا شدن از بستر سریال و تبدیل شدن به محتوای کوتاه را دارند. این دیالوگها به ادبیات روابط عاطفی نسل امروز نزدیک میشوند و از الگوی آشنای روابط زوجها، حسادت، قهر، انتظار برای فهمیدن بدون توضیح و حساسیت نسبت به نام بردن از فرد دیگر استفاده میکنند.
حتی تحریک حسادت شخصیت زن با آوردن نام یک زن دیگر، نمونه دیگری از همین رویکرد است؛ موقعیتی که میتواند مستقل از داستان اصلی نیز برای مخاطب شبکههای اجتماعی قابل درک و قابل اشتراک باشد.
البته استفاده از این ظرفیت فینفسه ایراد نیست. سریالی که در عصر شبکههای اجتماعی تولید میشود، طبیعی است که به قابلیت وایرال شدن سکانسها نیز توجه کند. مسئله زمانی شکل میگیرد که قابلیت ریلز شدن، جای پرداخت دقیق فیلمنامه را بگیرد.
در یک کمدی موفق، دیالوگ باید ابتدا در خدمت شخصیت و روایت باشد و بعد قابلیت تبدیل شدن به محتوای مستقل را پیدا کند؛ نه اینکه از ابتدا با هدف تبدیل شدن به کلیپ کوتاه طراحی شود.
اگر مخاطب احساس کند برخی صحنهها بیشتر برای بیرون کشیده شدن از متن سریال طراحی شدهاند تا پیشبرد قصه، این خطر وجود دارد که اثر از یک «سریال کمدی» به مجموعهای از «لحظات وایرالشدنی» تبدیل شود.
در کنار این موارد، اشاره سریال به ماجرای وام نیز یکی از همان لحظاتی است که میتوان ردپای امضای شخصی مهران مدیری در طنز اجتماعی را در آن دید. شوخی با مناسبات اقتصادی و بهخصوص مسئله وام گرفتن، با همان زبان طعنهآمیز و کنایهای که در آثار مدیری بارها دیدهایم، شکل میگیرد و عبارتهایی مانند «وامهای کیلویی» عملاً تبدیل به تکهای اجتماعی میشوند که فراتر از موقعیت داستانی، به تجربه آشنای مخاطب از نظام اداری و اقتصادی اشاره دارند. جذابیت این جنس شوخی در این است که مدیری معمولاً به جای توضیح مستقیم یک معضل اجتماعی، آن را در قالب یک عبارت کوتاه و به ظاهر ساده مطرح میکند و اجازه میدهد خودِ تناقض موجود در آن موقعیت، بار طنز را به دوش بکشد. در قسمت دوم نیز همین رویکرد باعث میشود شوخی مربوط به وام، با وجود کوتاهی، یکی از لحظات قابلتوجه و آشناتر سریال از نظر لحن طنز اجتماعی مدیری باشد.
قسمت دوم «مرد سه هزار چهره» در مجموع شروع قدرتمندی ندارد و مهمترین مشکل آن را باید در کشآمدن موقعیتها، ضعف ریتم و برخی انتخابهای نهچندان موفق در تدوین و طراحی صحنه جستوجو کرد.
با این حال، سریال همچنان از یک سرمایه مهم برخوردار است: مسعود شصتچی و جهان شخصیتیای که مهران مدیری برای او ساخته است. شصتچی هنوز همان شخصیت آشناست و تعامل او با همسرش نیز ظرفیت تولید موقعیتهای کمیک مناسبی دارد. در کنار آن، حضور بازیگرانی مانند غلامرضا نیکخواه و توانایی آنها در خلق طنز از طریق بازی و بیان، به سریال کمک میکند.
اما برای اینکه «مرد سه هزار چهره» بتواند از خاطره موفق نسخههای قبلی فاصله نگیرد، بیش از هر چیز به فیلمنامهای منسجمتر، ریتمی دقیقتر و اعتماد بیشتر به خودِ روایت نیاز دارد؛ چرا که در کمدی، همیشه هرچه یک شوخی بیشتر ادامه پیدا کند، خندهدارتر نمیشود. گاهی دقیقاً برعکس است؛ بهترین زمان برای تمام کردن یک شوخی، لحظهای است که هنوز مخاطب دلش میخواهد ادامه پیدا کند.
{$sepehr_key_247153}