زنها هرکدام به شیوهای خودشان را به زندگی بند میکنند. هر کس یکجوری بلد است حواس خودش را از فکر و خیالهای هرروزه پرت کند؛ یکی خیاطی میکند، یکی تولید محتوا میکند، یکی تمیزکاری میکند، یکی کتاب میخواند، یکی پادکست گوش میدهد. من در کنار تمام اینها، خودم را با ریزهکاریهای روزمره آشپزخانه سرگرم میکنم.
مثلا تا همین چند وقت پیش که هنوز مادر نشده بودم، در زمره معدود زنهای در حال انقراضی بودم که سبزی قورمهسبزی را خودشان میخریدند، پاک میکردند، میشستند، خرد میکردند، سرخ میکردند و میگذاشتند توی فریزر؛ کرفس و سبزی کوکو و باقلا و تمام اینطور چیزها را.
اما چند شب پیش، وقتی داشتم با کالسکه از راسته پیادهرو به طرف خانه برمیگشتم، جوان مؤدب و رعنایی مرا متوقف کرد. از توی ساکدستی ورزشیاش یک بسته لوبیاسبزِ شسته و خردشده تازه بیرون کشید؛ لوبیاهایی یکاندازه، سبز و تازه که توی آن بسته نایلونی زیپکیپ هم داد میزد ترد و جذاب است.
مرد جوان بهندرت سرش را بلند میکرد. با صدایی که شاید فقط خودمان دو نفر میشنیدیم، میگفت: «اینها را همسرم با دقت شسته و خرد کرده است. تمیز و مطمئن است.» اگر آن ساکدستی را از کنار مرد جوان برمیداشتی، میخورد که دکتر داروساز در داروخانه، مهندس دکوراسیون داخلی یا مدیر یک شرکت دانشبنیان باشد.
در همان لحظه احساس کردم این همه شرمندگی، تنها از سرِ استیصال است که او را در این موقعیت قرار داده؛ وگرنه هرگز نمیتوانستم تصور کنم تصمیم گرفته باشد دمدستیترین راه را برای کسب درآمد انتخاب کند. دیگر به این فکر نکردم که هزینه یک بسته نیمکیلویی لوبیاسبز چقدر بیشتر از چیزی میشود که خودم بخرم، بشویم و خرد کنم. من میخواستم با یک بسته لوبیاسبز، به سهم خودم، فقط یکبار کمتر، او را در موقعیت تمنا از مشتریهای احتمالی قرار دهم.
{$sepehr_key_248128}
ما همه سوار یک کشتی هستیم. میتوانستم فشار را روی شانههایش احساس کنم. شاید او هم میتوانست مرا در لحظه مکث، فکر کردن و بیرونکشیدن کارت بانکی از کیفم بفهمد. ما همه داریم توی چشمهای هم نگاه میکنیم و بیآنکه چیزی بگوییم، یکدیگر را التیام میدهیم که: «درکت میکنم. با هم از این روزها هم عبور میکنیم.»
چیزی شبیه به آن تصویرِ وایرالشده در شبکههای مجازی که مثل یک سکانس بهیادماندنی در این روزها، لبخندی کوتاه و بغضآلود روی لبهای آدم مینشاند؛ تصویر جمعیتی که اطراف یک پیک موتوری حلقه زدهاند. پیک موتوری آتش گرفته و سوخته است و جوانی بالای سکو، وسط مردم ایستاده و دارد شمارهکارت میخواند و مردم تندتند توی گوشیهایشان یادداشت میکنند تا مبلغی برای جبران خسارت پیک موتوری جمع شود.
مردمی که هرکدام آن روز هزار گرفتاری و دردسر و بیپولی یقهشان را گرفته بود، اما قوه تعقل ایرانی جماعت همیشه مغلوب احساسات رقیق انسانیاش میشود؛ و آه که چه تقابل زیبایی!