یکی از آدم‌های مهم زندگی من

من در زندگی حقیرانه‌ام آدم‌های زیادی را دیده‌ام که یک لحظه آمده‌اند داخل زندگی‌ام و تأثیر خودشان را گذاشته و رفته‌اند. یکی از آن آدم‌ها آن روز در اداره‌کل آمده بود، با مو و ریش بلند و پریشان پشت میز من نشسته بود، پایش را روی میز گذاشته بود و سیگار می‌کشید.

آن روز‌ها کسی در روابط‌عمومی اداره‌کل و کلا در همه اداره که محل رفت‌وآمد معلم‌ها بود، سیگار نمی‌کشید و معمولا پشت میز کس دیگری هم نمی‌نشست!

رفتم پیش مدیر روابط عمومی گفتم:

- این بنده خدا کیه با این قیافه پشت میز من نشسته؟

- آقای قنبری بلند شد و آمد بنده‌خدا را به من معرفی کرد که هنرمند است و معلم است و مرا هم معرفی کرد و تمام.

فردا اداره کل بودم که دیدم از منزل پدرخانمم زنگ می‌زنند:

- یکی از دوستاتون اومدن اینجا و می‌گن زنگ بزنید رفیعا بیاد.

آخر وقت بود و من موتور را سوار شدم و رفتم سمت طرقبه. در راه با خودم فکر می‌کردم این آدم کیه و خونه پدرخانمم رو از کجا پیدا کرده؟

با خودم مطمئن بودم مادرم آدرس پدرخانمم رو داده. چون معتقد بود هر وقت نیستم لابد اونجا هستم! حتی وقتی سر کار هستم! ولی این بنده‌خدا کیه و برای چی اومده و چرا با من در طرقبه سر ظهر قرار گذاشته.

وقتی رسیدم دیدم‌ای دل غافل این همان بنده خدای دیروزی است. یک جاسیگاری را پر کرده بود از ته‌سیگار. با خودم فکر کردم این خانواده درباره من و رفقایم چه فکر‌ها که نکردند!

مرد بلند شد و با من روبوسی کرد. انگار سال‌هاست با هم رفاقت داریم و از خانواده پدرخانمم عذرخواهی کرد و گفت:

- ممنون از محبت شما من با قاسم‌جان عرض کوچکی داشتم و رفع زحمت می‌کنم.

{$sepehr_key_248379}

با هم از خانه خارج شدیم و در حال قدم زدن شروع کرد به بیان نصیحت‌های پدرانه. اما از همان اول معلوم بود اینها موضوع قرار ملاقات ما نیست. آخر سر پاکتی از جیبش درآورد و به من داد و گفت:

- این مبلغ ناقابل را به عنوان قرض یک نفر به من داده به این شرط که هر وقت داشتم بدهم به کسی دیگر. آن کس دیگر شما هستید. این پول را بگیر و بزن به زندگی‌ات. کلا من را نخواهی دید، ولی هر وقت داشتی همین مبلغ یا به دلخواه خودت مبلغی بیشتر یا کمتر را بده به یک آدم دیگر.

بعد پرسید:

- ایستگاه اتوبوس کجاست؟

من که هیجان‌زده شده بودم گفتم:

- استاد بذارید با موتور برسونمتون.

- نه پسرم تو برو پیش خانمت ولی بهشون نگو که من برای چی اومده بودم؛ و رفت و من دیگر آن مرد را ندیدم، ولی بعد‌ها ازش زیاد شنیدم، اما می‌دانم که اصلا دلش نمی‌خواهد در موردش چیزی بگویم پس بی‌خیال. او مردی بود که یک روز وارد زندگی من شد و تأثیر خودش را گذاشت و رفت.