ترسیده بودم، مثل کودکی که صدای فریاد غریبهای را شنیده باشد که از تاریکی مطلق بلند میشود، نعره انفجارها توی گوشم میپیچید و من حتی از تصور اینکه دیوارهای خانه چقدر میتواند جلوی انفجار مقاومت کند تن و بدنم میلرزید. وضو گرفتم و به مسجد رفتم.
آدمها توی این موقعیتها به خدا پناه میبرند، حتی آنها که ادعای بی خدایی و بی دینی دارند هم یک روزنه کوچکی تهِ تهِ دل شان باز گذاشتهاند که وقتی خیلی ترسیدند از آن مجرای باریک به خدا نگاه کنند و خود خدا گفته است که دست من با جماعت است.
من برای دیدن دست خدا به نماز جماعت مسجد محله مان اقتدا کردم، بعد که بیرون آمدم توی خیابان پر از آدم بود، پر از آدمهایی که کم کم تعدادشان بیشتر میشد و داشتند دست خدا را به من نشان میدادند.
{$sepehr_key_249075}
حق بدهید که خیلی از جزئیات را به خاطر نداشته باشم، این قصه مال دویست شب قبل است و من فکر میکردم هفته دیگر که همه چیز تمام شد همه را مینویسم و میرود پی کارش، اما حالا نزدیک به دویست شب است که نیمی از من در خانه زندگی میکند و نیمی در خیابان!
حالا حتی توی تقویم سرم روی دویست و یک و دویست و دو هم خط نمیکشم، مگر شما به تعداد نفسهایی که میکشید فکر میکنید؟! به تعداد وعدههایی که غذا میخورید یا تعداد نمازهایی که میخوانید؟! من هم تعداد شبهایی که به خیابان میروم را نمیشمرم.
من از ترس موشکها به دست خدا پناه بردم، دست خدا که با جماعت بود و حالا دیگر نمیترسم، به خیابان میزنم و بین مردم میایستم، صدای نعرههای توی تاریکی هرچقدر هم که بلند باشد صدای تکبیر ما بلندتر است، قبل ترها وقتی از در خانه بیرون میرفتم زیر لب میگفتم: «اللهم اجعلنی فی درعک الحصینه، التی تجعل فیها من ترید» و حالا وقتی به خانه بر میگردم این دعا را میخوانم، دویست شب است که خیابان از خانه امنتر است.