از منزل مادرم در بولوار توس به سمت حرعاملی راه افتادیم و هرازگاهی در موقفهای مختلف با تجمعات مردمی روبه رو میشدیم. دخترک چهارسالهام هربار با دیدن تصویر رهبر شهید و رهبر رشیدمان ذوق میکرد و میگفت: دشمن میخواد پرچم کشورمون رو بیاره پایین؟ ولی ما اجازه نمیدیم!
شنیدن این جملات روزهای اول برایم عجیب بود، اما این روزها که از این حرفهای بزرگ سالانه میزند زیرلب میگویم: دخترک مبعوثم!
مردم درحالی که یک دستشان را مشت کرده بودند و شعار میدادند و دست دیگرشان دور میله پرچمهای کوچک و بزرگ گره خورده بود کنار خیابان ایستاده بودند.
پشت چراغ قرمز چهارراه دانش که رسیدیم خانمی را دیدم که یک پرچم بزرگ در دست داشت، یادم آمد خواهرم میگفت: یکی از خانمها چند پرچم بزرگ دارد که هرشب یکی را میآورد و پرچمش را به اهتزاز درمی آورد. شنیدم سخنران اجتماع میگفت: در آستانه شب دویستم هستیم به خودتان افتخار کنید که دویست شب از بعثتتان گذشته است و مردم تکبیرگویان از حرفش استقبال کردند.
باورش سخت است که دویست شب در میدانیم و علم به دوش گرفتهایم.
{$sepehr_key_249080}
علمی که سالها با اقتدا به رهبر شهید در سایه اش ایستاده بودیم و حالا در نبودشان پشت سر فرزند صالحشان در دستمان است. کافی ست حوالی ساعت۹ شب یک دوری در خیابانهای شهر بزنیم. چه فرقی میکند در بولوار توس تردد کنیم یا در مسیر محله خواجه ربیع به سمت جاده کلات باشیم؟ این شبها بین بولوار حرعاملی و بولوار احمدآباد اختلاف طبقاتی حس نمیشود! بولوار هاشمیه تا بولوار مصلی شاید بُعد مسافت حس شود، اما دلهایی که برای ایران و این خاک میتپد به هم بسیار نزدیک است.
شب هفدهم شهریور شب تولد رهبر رشیدمان، هم اهالی بولوار عبادی کیک تولد تهیه کرده بودند هم حوالی خیابان امام رضا (ع) بساط تولد به پا بود! حالا که دویست شب و روز از آغاز بعثت مردم گذشته، میشود یکرنگی و یکپارچگی مردم را به چشم دید.
دشمن ما هیچ وقت گمان نمیکرد ما بعد از شهادت رهبر عزیزتر از جانمان قد راست کنیم، اما ما به پشتوانه امام هشتم و با دعای مرد بزرگی که حالا مهمان دارالذکر است هنوز ایستادهایم و تا آخرش هم میایستیم.