آخر خط
دوراهی (قسمت اول)

ایلیا موسایی - لکنته ای که ما را به «فوش» می برد نیمه های راهِ خاکی بدجور صدا داد؛ اول قیقاژژژ بلندی کرد که انگار موتور کهنه مینی بوس از پیری و کهولت داشت جیغ می کشید ولی نیم ساعت بعد که فهمیدیم یاتاقان زده، دوزاری مان افتاد که کارمان ساخته است. عدل توی دلِ برهوت بودیم. وسط تپه های خاکی که شیب های تند داشتند و شکاف های مخوف و تاریک. نقطه به نقطه می شد درخت های خشکیده کوتوله را دید که روی دیواره های خشک ساقه های پوکشان را به سمت آسمان خم کرده اند. هیچ کدام از موبایل ها آنتن نمی داد و آخرش از دهان راننده پیر دررفت که هر دوهفته یکبار مینی بوس فوش راه می افتد. راننده، پیرپاتال چروکیده ای بود که بوی توتون می داد و از لثه پایینش فقط یک دندان آهکی مانده بود که بیخِ زردوسیاهش موقع حرف زدن پیدا می شد. دوسه نفری خواستیم عقل هایمان را بگذاریم روی هم و خیرسرمان تعمیرش کنیم که سَریِ رادیاتور مثل در نوشابه پلقی صدا کرد و از وسط کله هامان راه کشید به آسمان و فشفشه آب داغِ نمک گرفته سروصورتمان را چزاند.
جمعا نه نفر بودیم و خالیِ مینی بوس، مثل چند تار موی کله تاس راننده، توی ذوق می زد. یک طرف من بودم با دوتا پسرخاله هایم و آن طرف سلیمِ بدعنق، سگرمه های پنج ساله اش را توی پیشانی داشت؛ با یکی از پسرعموهایم بود و یکی دیگر که اصلا نمی شناختم اما انگار حسابی با سلیم ایاغ بود. بقیه هم دوسه تا غریبه هایی بودند که میانه راه سوار شدند.
پنج سال پیش با سلیم سر شراکت به هم پریدیم و میانه مان طوری شکرآب شد که پیرهای فامیل از بس وساطت کردند کفری شدند و ناله های مادرانمان هم افاقه نکرد. همین یک هفته پیش بی بی خانم تلفن کرد و گفت حاج بابا همه ما را خواسته و ناخوش است. همین بود که دلمان سوخت و پرسان پرسان راه افتادیم سمت ده کوره فوش که انگار وسط کویر لوت کاشته بودند. هرچه پرسیدیم پیدا نکردیم تا اینکه کسی گفت اول باید برویم «نهبندان» و از آنجا مینی بوس هست که ما را ببرد.
هوای ظهر، دمِ کویر را داشت و داغ و سوزان بود. مینی بوس حلبی مثل ماهیتابه داشت تفتمان می داد. راننده یک دستمال لنگی را خیس کرده بود و انداخته بود روی صورتش. هنوز خرده نمک های رادیات روی شانه هایش بود و یک حبه از آن چسبیده بود به گوشِ آفتاب سوخته و پرمویش. هوف کشید و از جا جنبید و دنده را خلاص کرد؛ کاهل و کند حرکت می کرد انگار استخوان های تکیده اش به مفصل های روغن نخورده و زنگارگرفته می رسید. نگاهمان کرد و همه مینی بوس را تا سایه صخره هایی که دوطرف مسیر خاکی بودند، هل دادیم.سلیم نگاهم نمی کرد. همه حواسش را گذاشته بود که مبادا کنار من باشد یا بویی از من به دماغش برسد. همان طور با ابروهای پرپشت و سگرمه های توی هم، کارش را می کرد. قرارمان این شد که حواسمان به جیره غذا باشد. همین شد که ظهر به کوکوسیب زمینیِ یکی از غریبه ها اکتفا کردیم که توی پلاستیک با یک مشت ریحان پلاسیده از توی ساک بیرون آورد. سلیم یک لقمه خورد و زیرلبی با غرولند از سر سفره بلند شد. تمام عصر مگس پراندیم اما دریغ از قاطری، گاوی، عابری که از آن بیغوله عبور کند. یکی از پسرخاله ها گفت: «اینجا خر پر نمی زنه. ابوطیاره هم که فاتحه خونده. بهتره پیاده بریم بلکن به جایی برسیم» همه توی سایه به پشت دراز کشیده بودیم و هیچ کس جوابی نداد.
غروب که شد هوا یکهو رو به سردی گذاشت. اول خنک بود و سرحالمان آورد اما بعد سگ شد و حس کردیم استخوان هایمان دارد یخ می بندد. توی مینی بوس شیشه های کبره بسته را با هزار ضرب وزور بستیم و کز کردیم کنجِ هم که گرم شویم. غریبه ها آن عقب با هم پچ پچ می کردند. هر سه تاشان سیاه و آفتاب سوخته بودند و توی آن تاریکی دیده نمی شدند. پسرخاله هایم از خستگی روزهای قبل کنار هم خوابشان برده بود و من گیر راننده افتاده بودم که رو کرده بود به من و با سؤال هایش بوی توتون را توی صورتم پوف می کرد. گفتم: «نه، پدرِ پدری ام می شه. ولی تابه حال ندیدیمش»
گفت: «عاح! مگه می شه! ای چجورشه دیگه؟»
«پسرشو عاق کرده بود و از ارث محروم کرده بود. برا همین پدرم ولایتشو ول کرد و راهی غربت شد با مادرم»
حرف که می زد توی آن تاریکی می شد حفره سیاه و بی دندان دهانش را دید. «هی بابا»
گفتم: «بچه که بودیم پدرم مُرد. اینا هم خبر نداشتن. یک ماه پیش مادرم پیداشون کرد و زیروبم زندگیِ ما رو فهمیدن»
«خو آدم دق می کنه. معذب می شه»
خواستم بگویم خبر مرگت روغن این حلبی را چک می کردی تا این طوری ما را دق ندهی و ابوقراضه ات یاتاقان نزند وسط جهنم. چیزی نگفتم. احتمالا حاج بابا از خبر مرگ پسرش پس افتاده و تازه فهمیده چه گندی بالا آورده. حالا هم می خواهد دوتا خشکه زمین نثارمان کند که وجدانش را کِرم نخورد.
شب، هوا چنان یخ بود که حتی نمی شد به شیشه ها دست زد. گوشه چشمم به سلیم بود که انگار میخ توی صندلی اش گذاشته بودند. بعد چیزی دمِ گوش همراهانش گفت و یک بطری آب برداشت و از مینی بوس پیاده شد. آن قدر تاریک بود که فقط لکه سیاهی می دیدم که پشت شیشه از ما دور شد و با قیر شب یکی شد. سکوت محض بود و پچ پچ های آرامی که از پشت سرمان می آمد گوش را گرم می کرد و جان می داد که بخوابی. چنددقیقه ای گذشته بود که یک باره صدای نفس زدن و هوار سلیم آمد. لکه سیاه هیکلش پیدا شد که به سرعت مینی بوس را دور زد و در را که باز کرد سایه اش را دیدم که شلوار را با یک دست گرفته و با دست دیگر با تقلا بالا آمد و در را کوبید و با همهمه مینی بوس را روی سرش گذاشت. سر که چرخاندم شبح سیاه را دیدم که مثل روح از پشت شیشه گذشت. نعره ای که از پشت حلبی مینی بوس بلند شد همه را ساکت کرد. بعد چیزی به دیواره ها می خورد و صدا می داد. انگار پوست جانوری به دیواره می خورد و بو می کشید. حس کردم چیزی آن بیرون بوی بدن هایمان را می فهمد. بوی ترسمان را. هرچه صورت چسباندیم به شیشه و چشم دوختیم به تاریکی چیزی دیده نمی شد. مدام یک نفر تنگش می گرفت و داد می زد: «ایناها» سلیم از دقیقه اول سفر تا همین ظلمات، لام تاکام حرف نزده بود و حالا داشت کمربندش را می بست و نفس زنان می گفت: «نفهمیدم پلنگه کفتاره چیه». یکباره پهلوی مینی بوس صدای تندوتند خنج کشیدن بلند شد. مشخص بود جثه بزرگی دارد و انگار با تیغه چاقو می خواست بدنه مینی بوس را شقه شقه کند...
ادامه دارد...