راه و بیراه
بازنده بزرگ

متین نیشابوری - امروز سی و یک ساله شدم. از بچگی دوست داشتم هرچه زودتر بزرگ شوم برای همین همیشه یکی دو سال سنم را بالاتر می گفتم. تا چشم به هم زدم بیست ساله شدم و تولد بیست سالگی ام را کنار خانواده جشن گرفتیم. پدرم آ رزوهای زیادی برایم داشت. خودش درس نخوانده بود اما می گفت حاضر است از جانش مایه بگذارد تا من و خواهر و برادرم درس بخوانیم. پدرم سرد و گرم روزگار را چشیده بود و شک ندارم اگر در کارهایم او را محرم اسرار خود می دانستم و مشورت می کردم اکنون به این حال و روز گرفتار نمی شدم.
در بیست سالگی وقتی خودم را برای رفتن به دانشگاه آ ماده می کردم خبر عروسی دختر خاله و بعد هم مجلس عقد کنان آ نچنانی دختر عمویم فکرم را درگیر کرد. به آن ها حسودی ام می شد دوست داشتم جای دختر عمویم بودم. احساس می کردم از دختر های فامیل عقب مانده ام. یک روز متوجه شدم که پسری در راه مدرسه سایه به سایه تعقیبم می کند. زیر چشمی هوایش را داشتم. خوش تیپ بود و خوش قیافه. از آن روز پای او به زندگی ام باز شد و چند روز دورادور دنبالم می آمد تا اینکه برایم پیامک فرستاد و از خودش و علاقه اش گفت. مانده بودم شماره تلفنم را از کجا گیر آ ورده است. در جست وجوی حل این معما بودم که متوجه شدم یک روز به دنبال همکلاسی ام هم آ مده است.
تا دیروز فکر می کردم که مرد رؤیاهایم را پیدا کرده ام و چه فکر و خیال ها که نداشتم. بعد از ظهر همان روز برایم پیامک فرستاد من با طعنه گفتم: « با چند دختر مثل من و همکلاسی ام دوست هستی؟» بعد از چند دقیقه به گوشی تلفنم زنگ زد. تنها بودم و به راحتی با او صحبت کردم. تازه فهمیدم برادر همکلاسی ام است و شماره تلفنم را از دفتر تلفن خواهرش کِش رفته است.
چند ماهی گذشت تا اینکه پسر مورد علاقه ام به همراه خانواده اش به خواستگاری ام آمد. خانواده ام در همان جلسه اول جواب منفی خودشان را اعلام کردند. پدرم می گفت خانواده این پسر را می شناسد، آ ن ها آ دم های حسابی و اصل و نسب داری نیستند. مادرم هم راضی نبود.
خانواده ام می گفتند که فعلا به صلاحم نیست ازدواج کنم و بهتر است ادامه تحصیل بدهم. آ ن ها خیلی سعی می کردند با نصیحت و گفت وگو به منِ خامِ کم تجربه بفهمانند این ازدواج به خیر و صلاحم نیست اما کور شده بودم و کر، سخت دل باخته اش شده بودم. صحبت ها، نصایح و حتی سختگیری و خط و نشان های پدر و مادرم هم فایده ای نداشت. برای رسیدن به او پافشاری کردم، قهر کردم، دعوا کردم و سر و صدا به راه انداختم. خانواده ام که عمری با آبرومندی زندگی کرده بودند نمی دانستند چه کار کنند تا اینکه من پیروز این میدان شدم و آن ها هم کوتاه آ مدند.
سرانجام ازدواج کردم و به خواسته دلم رسیدم. خیلی راضی بودم. از وقتی پا به خانه شوهر گذاشتم کمتر با خانواده ام رفت و آ مد می کردم. شوهرم را عاشقانه دوست داشتم و از ایرادها و گاهی هم کم لطفی هایش چشم پوشی می کردم. مدتی گذشت تا اینکه متوجه شدم تفننی با جمعی از دوستانش مواد می زند. البته این موضوع برایم اهمیتی نداشت. به عشق او من هم آلوده بساطش شدم. اوایل فکر می کردم با این کار او می فهمد که چقدر دوستش دارم. روزها می گذشت و هر روز در گرداب اعتیاد فرو می رفتم. اوایل کم مصرف می کردم اما این آخرها میزان مصرفم خیلی بالا رفته بود وابستگی شدیدی به مواد پیدا کرده بودم.
همه فهمیده بودند که معتاد شده ام برای همین سعی می کردند سر از راز زندگی ام در بیاورند. بدون اطلاع خانواده به مشهد آ مدیم. پدر شوهرم کمکمان کرد و در حاشیه شهر خانه ای نقلی خریدیم. شوهرم سرکار می رفت و خرجمان را در می آ وردیم بعد هم صاحب یک بچه شدیم. پس از زایمان حسابی گرفتار اعتیاد شدم. یک بار بچه ام خیلی بی تابی می کرد و حوصله گریه هایش را نداشتم برای همین به او شیره تریاک دادم. حالش به شدت بد شد و تب کرد و دیگر جرئت نکردم به او مواد بدهم. چند سال از زندگی مان سپری شد و اوضاع من و شوهرم روز به روز بدتر می شد. شوهرم را از کار اخراج کردند و با یک بچه نیاز داشتیم هم قوتمان را بگذرانیم هم هزینه موادمان را تأمین کنیم برای همین تصمیم گرفتیم سرقت کنیم ولی من می ترسیدم که پلیس دستگیرم کند و از بچه ام جدا شوم. بالأخره دل به دریا زدم و به همراه شوهر و بچه ام برای سرقت وارد مغازه ای شدیم اما قبل از اینکه نقشه مان را عملی کنیم دستگیر شدیم.
موضوع را به پدر و مادرم گفتم تا شاید بتوانم راه خراب شده را درست کنم. دیگر حرف من وسط نبود و پای یک بچه هم در میان بود. پدرم تا متوجه شد که پلیس دستگیرم کرده است گفت که نگران نباشم و بلافاصله خودش را رساند. با اصرار بی مورد و انتخاب کورکورانه ام به چاه افتادم و نه تنها آینده بلکه خودم را سر زبان فامیل انداختم. پدرم همیشه خودش را با دیگران مقایسه می کرد و دوست داشت جای افراد موفق فامیل باشد. من هم از او یاد گرفتم و خودم را در شرایط مقایسه قرار دادم. با این افکار زندگی ام، جوانی و آرزوهایم را باختم. دوست دارم از شر اعتیاد خلاص شوم و با بچه ام جایی که دیگر هیچ کس مرا نشناسد تا آخر عمر زندگی کنم.