مسافر سنت در هزاره سوم (٢٧)
این هم شانس رفیق ماست!

شنبه- مردی که توی پیاده‌رو قدم‌زنان مشغول صحبت کردن با تلفن همراه است، با دیدن من سری تکان می‌دهد و جلو می‌آید و هم‌زمان به شخصی که پشت خط است، می‌گوید: همین الان با فلانی همراه هستم، با او صحبت کن! و بعد بدون مقدمه گوشی تلفن را به من می‌دهد! سلام می‌کنم و به شخص ناشناس آن‌سوی تلفن می‌گویم: مردم توی خیابان لعبتی تور می‌کنند، این رفیق شما آخوند پیدا می‌کند! طرف از خنده ریسه می‌رود و می‌گوید این هم شانس رفیق ماست!
یکشنبه- توی بانک رئیس شعبه که از دور مرا دیده است، جلو می‌آید و اظهار لطف می‌کند و می‌گوید: دو، سه روز پیش هم دیدم که برای پرداخت اقساط آمده بودید. نه به شما که هفته‌ای سه‌بار دنبال پرداخت قسط هستید، نه به آن‌ها که میلیاردی بدهکارند و پیدایشان نیست! می‌گویم راستش من هم برای وام چندمیلیونی دارم می‌آیم. به من هم اگر چندمیلیارد بدهند، شاید دیگر پیدایم نشود! خودش و همکارش می‌خندند و بعد حرف‌هایی می‌زنیم که نوشتنی نیست!
دوشنبه- روی پله‌برقی مترو صدای موسیقی نرمی به گوشم می‌خورد و نغمه‌ای؛ باز ای الهه ناز با دل من بساز... کاین غم جان‌گداز برود ز برم! صدا حس و حال پیری غلامحسین بنان را دارد، اما خسته و بی‌رمق می‌خواند: گر دل من نیاسود از گناه تو بود... بیا تا ز سر گنهت گذرم! به پاگرد پله‌ها رسیده‌ایم و روی پله‌برقی دوم صدا واضح‌تر است و چقدر دل‌نشین: باز می‌کنم دست یاری به سویت دراز... بیا تا غم خود را با راز و نیاز ز خاطر ببرم! حالا در آستانه خروجی ایستگاه خواننده را می‌بینم که کنار دستگاه پخش کهنه‌ای نشسته است. پیرمرد هم دستش می‌لرزد و هم صدایش! اگر پیامبر(ص) اینجا بود، نهیب می‌زد که تا جان داشت از او کار کشیدید و اکنون در پیری و ناتوانی رهایش کرده‌اید؟ پیامبر(ص) که نیستم، معجزه‌ام فقط به‌اندازه یک اسکناس تاخورده است. خوش‌حال می‌شود!
سه‌شنبه- پیاده‌روی همیشه دلپذیر است، اما در پاییز شاعرانه‌تر و زیباتر می‌شود! برگ‌های خشک زیر پاهای رهگذران خرد می‌شوند، گویی برگ‌های تقویم رومیزی است! از طراوت روزهای بهاری به سبزی پرحرارت تابستان و سپس روزها و هفته‌های زرد و نارنجی و قهوه‌ای، روزها هم زیر پاهای زندگی خرد می‌شوند تا زمستان و بی‌برگی و خشکی و تنهایی!
چهارشنبه - ترک موتور سوارم و مرد میان‌سال یک‌جورهایی همشهری‌ام درآمده و توی ازدحام صداهای خیابان با لهجه‌ای شیرین خاطره تعریف می‌کند. توی یک خیابان فرعی وقتی سرعت را کم می‌کند که از عرض کوچه‌ای بگذرد، مردی با دست به شانه من و سر او مشت می‌زند و با حالتی توهین‌آمیز چیزی حواله‌مان می‌کند! مرد صاحب موتور عصبانی شده و می‌خواهد موتور را متوقف کند و پیاده شود. می‌گویم برو، اعتنا نکن! و اصرار می‌کنم که حرکت کند. توی راه غر می‌زند؛ ما که به او کاری نداشتیم! می‌گویم اتفاقا همین جاها باید به روی خودت نیاوری و بگذری! می‌گوید: حاج‌آقا به خدا اگر شما نبودی الان روزگارش سیاه بود!
پنجشنبه- اطراف دانشگاه مشغول تماشای ویترین کتاب‌فروشی‌ها هستم که یکی از استادان دانشکده ادبیات را بعد از مدت‌ها می‌بینم. سال‌ها قبل هردو شاگرد یکی از بزرگان فرزانه و دانشور بوده‌ایم . حرف‌های سرپایی‌مان که به خانواده آن مرحوم می‌رسد، با تلخی می‌گوید: اکنون خانواده آن بزرگوار برای نان شبشان گرفتارند و همان‌ها که در زمان حیاتش برای گرفتن عکس یادگاری با او در صف می‌ایستادند، اکنون جواب سلام خانواده‌اش را نمی‌دهند!