متین نیشابوری - بدبختی هایی که به سرم آ مد و روزگارم را سیاه کرد از سر همین نارفیقانی بود که روزی به ظاهر دوست و همراهم بودند. همه مشکلاتم از آن روزی شروع شد که با یک زن آ شنا شدم. برای خودم متأسفم که نتوانستم راه را از چاه تشخیص بدهم.
پدرم خیلی دوستانه نصیحتم کرد و آب پاکی را روی دستم ریخت. او می گفت حواسم را جمع کنم و به فکر آ ینده ام باشم. همیشه وقتی می خواست نصیحتم کند با این جمله حرفش را شروع می کرد و می گفت «پسر جان هر چه به آتش نزدیک تر بشوی هم بوی دود می گیری و هم خطر سوختن تهدیدت می کند.» پدرم می گفت که در زندگی حد و حدودم را بشناسم و آن را نگه دارم اما انگار گوشم بدهکار حرف هایش نبود. با غیظ به صورتش نگاه می کردم و سرم را به نشانه اینکه حرف هایش را می فهمم تکان می دادم و بعد کاری را انجام می دادم که دلم می خواست.
یک روز هم سر پند و اندرزش شد و شروع کرد به نصیحت کردن من. منتظر بودم سریع حرف هایش تمام شود تا از خانه بروم. هنوز صحبتش نیمه تمام مانده بود که با عجله سوار موتورسیکلت شدم و به سراغ همان دوستانی رفتم که پدرم بارها در خصوصشان به من تذکر داده بود.
اعتراف می کنم همان موتور سیکلت و همان دوستان ناباب بودند که منِ خام و کم تجربه را به بیراهه کشیدند و بیچاره کردند. روزی که پدرم این موتور را برایم خرید به او قول دادم که از آن استفاده درست بکنم اما نشد. کاش به حرف های دلسوزانه اش گوش داده بودم. یکی از همان نارفیقانم با دختری دوست بود. من هم از طریق او با خاله همان دختر آ شنا شدم. او 5 سال از من بزرگ تر بود و می گفت به دلیل اعتیاد شوهرش طلاق گرفته است. یک دل نه صد دل عاشق و شیفته اش شده بودم. شب و روز به او فکر می کردم و گوشی یک آن از دستم نمی افتاد. یا به همدیگر پیامک می زدیم و یا از طریق تلگرام با هم ارتباط برقرار می کردیم. تصمیم به ازدواج گرفتم و خانواده ام را هم در جریان این ماجرا گذاشتم. پدر و مادرم با مطلقه بودن این زن مشکلی نداشتند اما با نوع رفتار و حرکاتش مخالف بودند. می گفتند ازدواج با این زن به خیر و صلاحم نیست. من هم برای اینکه کارم را توجیه کنم موضوع پسر یکی از اقوام را وسط کشیدم که با زنی بزرگ تر از خودش که از قضا مطلقه هم بود ازدواج کرد و زندگی خوبی هم داشت.
پدرم هر کار می کرد تا مرا متقاعد کند و فکر این ازدواج را از سرم بیندازد ولی فایده ای نداشت. او می گفت: «تجربه طلاق ممکن است در زندگی هر فردی رخ بدهد و ایرادی هم ندارد اما فردی که می خواهد شریک زندگی ات شود باید شرم و حیا داشته باشد که این زن نمی تواند همسر و عروس خوبی برای تو و ما باشد» باز هم حرف های پدرم را نشنیدم و از شهرمان به مشهد آمدم. او در مشهد زندگی می کرد. تنها به خواستگاری اش رفتم. می گفت خودش صاحب اختیار است و نیاز به مشورت با کسی ندارد. هر طور بود ازدواج کردیم و بعد از آن خانواده ام با اینکه خیلی از دستم دلگیر بودند اما آ بروداری کردند و کوتاه آ مدند.بیچاره پدرم کوتاه آمد و کمکم کرد و دستم را گرفت تا مشکل مالی نداشته باشم. من و همسرم زندگی مشترکمان را شروع کردیم. با هر سختی بود اموراتمان را می گذراندیم. چند ماهی از زندگی مان گذشته بود که متوجه شدم همسرم آن زنی که قبلا نشان می داد نیست. او نمی توانست شریک یک عمر زندگی من باشد. گوش به حرفم نمی داد و برای خواسته و نظر من هم ارزشی قائل نمی شد.
در این میان متوجه شدم که گاهی اوقات به صورت تفننی مواد مخدر هم مصرف می کند. برای اینکه دلش را به دست بیاورم من هم انیس و مونس دودش شدم و فکر می کردم مواد مخدر هم مثل سیگار است که هرازگاهی می کشم. در یک چشم بر هم زدنی دودی شدم و به تریاک اعتیاد پیدا کردم. اعتیاد روز به روز شکننده ترم می کرد تا جایی که دیگر از قیافه افتاده بودم.
گونه هایم گود افتاده بود و دندان هایم یکی درمیان خراب و سیاه شده بودند. چشماهایم بیرون زده بودند و اغلب توان باز نگهداشتن پلک هایم را نداشتم. همسرم هم به دلیل بالا بودن مصرفش به کلی به هم ریخته بود و از چند فرسخی هرکه او را می دید متوجه اوضاعش می شد. از زندگی و او نفرت پیدا کرده بودم برای همین رابطه ما بسیار سرد و بی روح شده بود. کاری به کار همدیگر نداشتیم. طلاقش را گرفت و دنبال سرنوشت پوچ خودش رفت. من ماندم و این وضعیت. چند بار پدرم سعی کرد تا کمکم کند، حتی می خواست مرا از این بلا نجات دهد اما وابستگی شدیدم به تریاک نمی گذاشت. چند روز پاک بودم اما باز به سمتش کشیده می شدم.
آن روزها تمام شد و هر طور بود با اعتیادم کنار آمدم تا اینکه گرفتار نارفیق دیگری شدم. کار در کارگاه جواب هزینه هایمان را نمی داد برای همین به پیشنهاد او نقشه دزدی های شبانه را کشیدیم. شب ها با او به دل خیابان های مشهد می زدیم و وسایل مردم را از داخل خودروهایشان می دزدیدیم و پول آن را خرج دود و دممان می کردیم.دیگر هیچی نداشتم. از چشم خانواده و جامعه افتاده بودم. به تنها چیزی که فکر می کردم مواد مخدر بود و سرقت. باید به خودم می آمدم. می خواستم از شر مواد خلاص شوم و دل پدر و مادرم را شاد کنم. تصمیمم را گرفته ام شاید بتوانم بقیه عمرم را برای پدرم پسری کنم.