مسافر سنت در هزاره سوم (28)
نمی‌دانم قبول شدم یا نه؟

شنبه| راننده دارد با موبایلش حرف می‌زند و با خواهش و تمنا می‌گوید: «2روز به‌جای من وایستا، می‌خوام این چند روز رو بکوب کار کنم، برم کربلا!» خانم مسافر صندلی جلو با تعجب به راننده خیره شده و نگاهش می‌کند. لابد انتظار ندارد کسی با این سر و شکل کربلایی باشد.
یکشنبه| پسر جوانی توی خیابان جلو من را می‌گیرد و بی‌مقدمه می‌پرسد: «چرا شما رو نمی‌گیرن؟» خیلی جدی می‌گویم: «از خودشونم!». به غافل‌گیر شدن خودش خنده سر می‌دهد و می‌گوید: «واقعا جدی پرسیدم!» ادامه می‌دهم: نهادهای امنیتی درصورتی سراغ کسی مثل من می‌آیند که یکی از این 3مشکل را داشته باشد؛ اول اینکه از جایی پول بگیرد، دوم اینکه با تشکیلات و دارودسته‌ای بخواهد افکار عمومی را تحریک کند و اغتشاش و بلوا به راه بیندازد و سوم اینکه از خارج کشور دستور بگیرد! وقتی که از تمام رفت‌وآمدهایم خبر دارند و می‌دانند همینم که شما می‌بینی، برای چه باید من را بگیرند؟ فوقش از خدا می‌خواهند عقل درستی به من بدهد!
دوشنبه| توی مترو جوانی سلام می‌کند و می‌گوید: من آته‌ئیست هستم! دستش را می فشارم و گفت‌وگویمان آغاز می‌شود. از برهان صدیقین شروع می‌کنیم و به ترشح سروتونین می‌رسیم. وقتی توی ایستگاه مقصد از مترو خارج می‌شویم، یک شماره تلفن به فهرست دوستان من اضافه شده است!
سه‌شنبه| عصر سر پارک ماشین با راننده‌ای میان‌سال دعوایم می‌شود؛ راه را بسته و کنار هم نمی‌رود! عصبانی می‌شوم و از کوره درمی‌روم و چیزی می‌گویم، بعدش پشیمانی است و کلافگی و خردی اعصاب. از خودم بدم می‌آید! به خودم نهیب می‌زنم که خجالت بکش، شب قرار است بالای منبر از اخلاق و مدارا و انسانیت بگویی! چرا خودت آدم نمی‌شوی؟
چهارشنبه| توی کتاب‌فروشی پسری نوجوان از میان قفسه‌ها جلو می‌آید و می‌پرسد: شما اصلاح‌طلبید یا اصول‌گرایید؟ بعد هم دو،سه پرسش دقیق‌تر درباره آقای خاتمی و آقای هاشمی‌رفسنجانی و رهبر انقلاب! نمی‌دانم در آزمون قبول شده‌ام یا نه!
پنجشنبه| ظهر بعد از نماز چشمم به تسبیح دانه‌ریز پلاستیکی می‌افتد، برش می‌دارم، می‌بوسم، به چشم می‌گذارم، دلم آرام نمی‌شود. بویش می‌کنم و به سینه می‌چسبانمش. بوی دلتنگی می‌دهد؛ برای خاطره‌های کهنه و دور، بوی مسجد خواجه‌خضر، صدای اذان مؤذن‌زاده‌اردبیلی و دیوارهای کاهگلی، بوی جانماز سفید مادربزرگ و مفاتیح بزرگ پدر که ورق‌هایش رنگ آجری داشت. دلم برای تسبیحات گفتن تنگ شده، خسته‌ام از این روزهای تکراری بی‌روح، خسته‌ام از ماشین و مترو، خسته‌ام از این جلسه و آن جلسه، این آسیب‌شناسی و آن مطالعه میدانی! خسته‌ام از خودم که نمازهایم مدت‌هاست آن‌قدر عجله‌ای و هول‌هولکی است که تسبیحات بعدش همیشه می‌ماند برای یک نماز سر صبر و حوصله که وقتش هم نمی‌رسد! دانه‌های تسبیح را آرام میان انگشتانم می‌گردانم، چشم‌هایم را می‌بندم، احساس می‌کنم ذکر هر دانه تسبیح را باید مثل یک حبه انگور مزه کرد، باید طعمش را مثل یک دانه انار درست چشید، باید شیرینی و طراوتش را با تمام زبان و دهان بلعید، آرام آرام، بزرگ‌تر بودن او را، حمد و ستایش او را، جدا بودنش از هر چه اینجایی است را؛ او که مثل ما نیست، سبحانه.